شباهت و تفاوت ماجرا ی ابراهیم و اسمعیل تورات با قرآن(استدلالات بخش 65)
با سلام به دوستان عزیز ادامه ء استدلالات مخالفان .... در مورد تورات و قرآن
مشابهت های اعجاب آور طوفان نوح قرآن و ماجرای طوفان نوح تورات را برشمردیم
که اسنادش موجود است و قبلا مفصلا دراستدلالات مخالفان توضیح داده شد اما یک
موردی که در مورد داستانت آم و حوا جا افتاد و در فصل قبل به آن نپرداختیم ، انطباق
موضوع حقیقت زن در اسلام و یهود بوده و آن این است که در احادیث بطور مکرر
داریم که زن اصلا آدم به حساب نمیآید! در قرآن اشاره شده که زن زمین زراعی است
(نساوء کم حرث .لکم فاتوا حرثکم انی شئتم سورهء بقره 223) و از هر طرف که
دوست داشتید میتوانید به او وارد شوید ..... در احادیث داریم که زن لعبتی است که
نباید اذیت شود (در تفسیر همین آیه که دراسناد آمده) و زنان بد سبزهء مزبله هستند(نهج
الفصاحه) یعنی سبزه ای و علفهایی که در آشغال دانی سبز میشوند و حضرت پیامبر در
احادیث فرموده زن از دندهء کج خلق شده اگر با او مما شات نکنی می شکند ...اما
چرا زن از دندهء کج خلق شده؟؟؟جوابش در تورات هست .در قسمت آخر فصل دوم
از سفر تکوین تورات آمده که آدم تک و تنها بود و یاوری که همراهش باشد نداشت
برای این خداوند خوابی عمیق براو مسلط میکند و استخوانی از پهلوی آدم میگیرد و
جایش را با گوشت پر میکند و از آن دنده زن را میآفریند چون اسم آدم انسان بوده
اسم راو میشود نسا چون از انسان گرفته شده و جای دنده را با گوشت پر میکند.
(آیات 21 تا 25 تورات همان فصل)بیائید و ببینید خداوندچقدر کار های عاقلانه انجام
داده اما قصه ابراهیم که خیلی کاملتر از قرآن در تورات آمده ....... اسم پدر
ابراهیم تَرِح بود وابرام( ابراهیم) و ناحور و هاران فرزندان او بودند و یکی از
فرزندان هاران ،جناب لوط بود .هاران در حضور پدرش درسر زمین اور کلدانیان
مرد و ترح ،ابراهیم و زنش ساری(ساره) و لوط را برداشت وبه قصد کنعان از اور
خارج شدند. و به حاران آمده در آنجا ساکن شدند.خلاصه در فصل بعد یعنی فصل
12 سفر تکوین تورات ماجرای وحی خدا به ابراهیم بیان میشود که خلاصه اش این
است که ابراهیم.. با خویشان خود بزمینی که به تو نشان میدهم حرکت کن و قبیلهء
عظیمی به تو میدهم و هر کس تورا لعنت کند ملعون است و تو متبرک خواهی بود
....ابراهیم آمد به کنعان و رسید به شِکِم بلوطستان در آنجا خداوند به ابراهیم مرئی
شد(لازم به ذکر است که از 13 اصل ایمانی یهود این است که خداوند جسم نیست
و مادی نیست احتمالا این نوشته ها هم مثل دست وگوش و چشم خدای قرآن تفسیر
دارد و صلاح بوده اینجوری نوشته شود.)...خداوند به او گفت:این زمین را به ذریه
تو خواهم داد.و او در آنجا قربان گاهی که خداوند به او نشان داده بود بر پا نمود از
آنجا بسمت کوهی که در طرف شرقی بیت ایل بود کوچ نمود و چادر خود را بر پا
نمود.... خلاصه رفته رفته تا مصر رفت وخلاصه با ساره قرار میگذارد که چون
تو خیلی زیبایی میترسم مرا بکشند و تو را زنده نگاه دارند برای خودشان تو بگو
که خواهر من هستی...بعد از ورود سرداران فرعون ساری(ساره) را دیدند و بفرعون
خبردادند خلاصه فرعون بواسطهء اینکه نمیدانست ساره زن ابراهیم است و قصد
ارتباط با او را داشت به همسن جهت صدمات زیادی از طرف خدا بر او وارد شد و
ناراحت شد و به ابراهیم گفت چرا نگفتی این زن همسر تو است؟حالا زنت را بگیرو
برو (استدلال ها را ببینید و کیف کنید...)و چون فرعون بواسطهء طمع به ساری به
ابراهیم مال و اموال زیادی داده بود همه آنها را گفت به ابراهیم وا گذارند (این هم
راهی است برای کسب درآمد!!!). فصل 13 سفر تکوین ....پس به سمت بیت ایل رفتند
لوط هم همراه اینان بود و چون گله های لوط و ابراهیم با هم مخلوط میشدند و میان
چوپانان ابراهیم و لوط نزاع می افتاد ابراهیم از لوط خواهش کرد از او جدا شود
لوط وادی اردن را اختیار کرد که پر آب بود لوط رفت و رسید به سدوم و آنجا چادر
زد بعد خداوند به ابراهیم گفت به چشمانت را باز کن و به سمت شمال و جنوب و
مشرق و مغرب بنگر..... زیرا تمامی زمینی که میبینی بعد از این تا ابد به تو و ذریه
تو تعلق خواهد د اشت.بعد ابراهیم چادر خود را برد به بلوطستان ممری و قربانگاهی
بر پا نمود (گویا ابراهیم علیه السلام قصابی را خیلی دوست داشته یا خداوند گلوهای
بریده را خیلی می پسندید....مخالفان) ...خلاصه لوط در یک جنگی که به او ربطی
نداشت دستگیر میشود و ابراهیم با 318 نفر که در اسلام 313 خیلی بکار می رود
رفت و دشمن را شکست داد و لوط را آزاد نمود.بعد از این ابراهیم به خدا گفت به
من چه خواهی داد چونکه من بدون ولد گذران زندگی مینمایم(فصل 15 سفر تکوین
آیه 2) و کار گذار خانه ام این الی عزر دمشقیست خداوند به او گفت که من آن
خداوندم که زمین را بوراثت به تو دهم(عین این آیه در قرآن در مورد مومنین هست
که ان الارض یرثها ....)ابراهیم گفت چگونه بفهمم که من وارث این زمین خواهم بود؟
خدا به او گفت: از برای من گاو 3 ساله و بز ماده 3 ساله و قوچ 3 ساله و قمری و
کبوتری را بگیر . ابراهیم تمامی آنها را از میان دوپاره ساخت و هر پاره را مقابل
پاره دیگر قرار داد اما با مرغها چنین نکرد. .و پرندگان بر آن لاشه ها آمدند و ابراهیم
آنها را راند و خوابش بردبعد ظلمت بزرگ و خوفناکی بر او عارض شد و گفت:بدان
که ذریه تو در زمینی که از ایشان نیست غریب خواهند شد و بندگی خواهند نمود و 400
سال بر ایشان ظلم میشود اما به طایفه ای که بر ایشان حاکم میشوند من عقوبت میفرستم
و نابودشان میکنم و ....(یک لحظه تصور مراسم ابراهیم را مجسم کنید و چنین تاریکی
عظیمی تحت عنوان خدا با آن شرایط قصاب گونه...بیشتر بنظر من شبیه مراسم
جادوگران و جن گیرانه نه مراسم پاک و تقدیس خدا و حالا خدا چه موجودی است...
تماما در پی انتقام گرفتن از بندگان خودش و کشتن و ....) در ضمن ماجرای پرندگان که
در قرآن اشاره شده در هیچ کجای تورات نیامده اما شاید از این موضوع نشات گرفته
باشد البته در قرآن ابراهیم از خدا میخواهد که چگونگی زنده نمودن مردگان را به او
نشان دهد ....خلاصه....در فصل 16 داریم که ساری، کنیزی نام هاجر داشت و به
ابراهیم میگوید برای اینکه فرزند دار شوند با او ازدواج کند .بعد هاجر حمله شد و
چون از ابراهیم دارای فرزند شده بود،خانمش یعنی ساری در نظرش حقیر و بی ارزش
افتاد.ساره به ابراهیم شکایت میکند که این ظلم که به من شده مقصرش تو هستی .ابراهیم
هم به ساره میگوید بیا این جاریه(هاجر)در دست تو است و هر کاری که دوست داری
با او بنما.پس ساره آنقدر او را اذیت و آزار کرد تا هاجر از دستش فرار کرد(به به از
این پیغمبر معصوم و همسر معصومش و از این خداییکه چنین پیامبری را مبعوث نموده)
فرشتهء خداوند اورا نزد چشمه ای که آبش شور استهاجر را مییابدو به او گفت: (آیه 8)
از کجا میآیی؟و به کجا میروی؟گفت من از نزد خانمم ساری فرار میکنم.فرشته خدا به
او گفت به خانه برگرد و زیر دست او مطیع شو(به به از این فرشته های دادگستر
عوض اینکه به ساره بگوید برو دلجویی کنیزی که پدرش را در آوردی بنما...میگوید
برو و کتک بخور و حرف نزن...)فرشته به او گفت ذریه تو چنان زیاد شود که آنان
را شمردن نتوان. (منظورش عربهایی هستند که از ملخ بوجود آمدند چون میدانید که
در قرآن آمده که عربها دخترانشان را میکشتند به همین جهت اگر زنی باقی نماند طبعا
یا از همدیگر متولد میشوند یا از تخمهای ملخ که لشکر لشکر دزدی میکردند و دنیا را
گرفتند....)خلاصه فرشته گفت تو حامله شده ای و پسری می زایی بنام اسما عیل زیرا
که خداوند مصیبتی را که کشیده ای شنید.و او (یعنی آقای اسمعیل)مردی وحشی خواهد
بود(عین آیه ء 12) که دست او بضد هر کس ودست هر کس بضد او باشد و در حضور
تمامی برادرانش ساکن خواهد بود. و هاجر اسم خداوندی که با او متکلم شده بود(فرشته)
روئیا توئی نامید و نام آن چشمه را بئیر لحی روئی خوانده شد ....وقتی هاجر اسمعیل
را زائید ابراهیم 86 ساله بود.وقتی ابراهیم 99 ساله بود خدا به ابراهیم ظاهر شد و ....
(فصل 17 آیات 1 تا آخر)بعدش خدا گفت بین من و تو عهدی خواهد بود و آن این است
که در میان شما هر فرزند پسری ختنه شود....(بالاخره کشف شد ختنه از کجا در آمد.
اون خدایی که به ابراهیم ظاهر شد نه تنها فقط کشت و کشتار و قربانی و خونریزی
میخواست بلکه به هیچ چیز من و شما هم رحم نکرده میتونید خودتون الان عهدتون رو
برید ببینید) ادامه...و گوشت غلفه خودتان را ختنه کنید تا میان من و شما علامت باشد
(قربون صلاح خدا برم ... حالا نمیشد یک نشونه و علامت بهتر بین ما و خودش
میگذاشت تا لااقل اگر خدا روزی به ماهم ظاهر شد رومون بشه علامتمونو بهش
نشون بدیم ؟و مثل ابراهیم طلب بهشت و سلطنت خود وذریه خود را سگدانی وبیابانهای
لم یزرع و عاری از بشر مناطق خشک و بی آب و علف عربستان بنماییم؟ شما را
به خدا عادلانه قضاوت کنید. تا به حال ما شنیده بودیم قرار بر اساس ایمان و باطن
است یا سند و چک و سفته برای اموال. تابحال ندیده بودیم غلفه مون رو باید ببریم تا
عهد بین من و شما با خدا باشه و هر وقت به غلفهء بریده مون نگاه کردیم یاد خدا و
قرار گذاشتنش با حضرت ابراهیم علیه السلام بیفتیم.) ادامه.... هر ولد ذکور 8
روزه ء شما نسل به نسل باید ختنه وشد و هر کدام از اجنبیانی که ذریه تو نیست و به
نقره خریداری شوند باید همه ختنه شوند و عهد من در گوشت شما میثاق ابدی خواهد
بود.(والا میثاق معمولا چیزی اضافه میشود بر چیز دیگر با بریدن سنبل که نمیشه قرار
گذاشت.... خدا هم قرارگاهی برای عهدش بهتر از عضو شریف ابراهیم و نسل بعد از
او کشف نکرده بود؟؟؟ البته حتما صلاح بوده)ادامه ... و ذکور غلفه داری که ختنه
نشده آنکس از قومش قطع خواهد شد. چون عهد مرا باطل کرده است(پس متوجه شدیم
که ارتباط فرد با قومش وابسته به محل استقرار علامت و عهد خدا است...قابل توجه
پزشکان محترم) !!!!بعد خدا گفت بجای اینکه اسم زنت را بگویی ساری اسمش را
ساراه بگو!!!! (این خداهم دیگه شورشو در آورده به همه چیز ابراهیم از اسم زنش
گرفته تا بند و بساط بچه هاش کار داره.... اینهم شد خدا؟) و او را برکت دادم و بعدا
او مادر امت خواهد بود(البته زنان پیامبر هم ام المومنین لقب میگرفتند چون خدا ازدواج
آنها را با مردان دیگر حرام فرموده بود تا مبادا ... بگذریم...)ادامه...آیهء 17 ابراهیم به
روی در افتاد و خندید که چگونه از زن 90 ساله فرزند پدید میآید؟ خدا به او گفت :زنت
ساراه پسری برایت می زاید بنام اسحق و عهد خود را با ذریه او بعد از او بجای عهد
دائمی ثابت میکنم. و برای اسمعیل 12 سرور تولید میکنم و او را امت عظیمی خواهد
بود(در این مورد هم با اینکه اسم 12 سرور اسمعیل در تورات آمده معهذا آقایان متدینین
میگویند 12 سرور یعنی 12 امام!!!!! حالا یکی بیاد ما را از دست این ها نجات بده
که بابا ما 14 معصوم داریم نه 12 تا!! میگویند خب حتما خانمها حساب نمیشدند...
میگوییم بابا باز هم اگر مرد ها را در نظر بگیریم میشوند 13 تا که..... در ضمن خدا
فرموده بعد از اسمعیل 12 سرور خواهد بود نگفته که 2000 سال بعد یک عدد
دوازدهی کشف میشود و این یعنی همان 12 تا!!! البته کسانی که از لااقسم بمواقع
النجوم قرآن زکشف کرده اند که سرعت نور دقیقا در قرآن آمده و دراین آیه
فرموده 300.000 کیلومتر در ثانیه است...آنها میتوانند از این اکتشافات بنمایند .به
یکی گفتند خرس تخم میگذارد یا بچه؟یکی گفت از این دم بریده هر چی بگی بر میآد )
ادامه.....اما عهد خود را با اسحق که ساراه او را می زاید را همین سال آینده ثابت
میکنم.پس ابراهیم پسر خود اسمعیل و تمامی بردگان خودرا همان روز ختنه کرد
و ابراهیم 99 ساله بود که گوشت غلفه اش ختنه کرده شد.....( بهتره بجای ملا نصرالدین
اینها را بخوانیم خنده دار تره) بعد داستان فرشتگانی آمده که مهمان ابراهیم شدند و بعد
هم رفتند قوم لوط را نابود کنند (در فصل 18 از سفر تکوین ص 27 آیه 1 تا 33)لازم
به ذکر است که گاها اسامی خداوند به معنای ملائکه در تورات آمده خلاصه داستانش
این است که ... ابراهیم زمانی که در بلوطستان ممری بود خداوند بروی ظاهر شد
چشمانش را باز نمود و 3 نفر را روبروی خود دید خلاصه وقتی آنها را نزد خود دید
از آنها تقاضا نمود که نزد او بمانند و لقمه نانی بخورند و پایهای خود را شست وشو
دهند.آنها گفتند به نحوی که گفتی عمل نما...ابراهیم نزد ساراه رفت و 3 پیمانه آرد
رقیق خمیر نمود و 3 تا نان پخت و از گله ء گاو خود گوسالهء خوبی را جدا کرد
و به جوانی داد تا حاضر کند و کره و شیر با گوساله کباب شده را پیش آنها گذاشت
و نزد ایشان ایستاد تا خوردند. آنها گفتند زنت ساراه کجاست؟گفت در چادر است ...
بعد به او خبر از ولادت اسحق دادند . و گفتند بعد از اینجا بسمت قوم سدوم یعنی قوم
لوط می رویم چون گناهکار هستند و ..... باید آنان را نابود کنیم پس ابراهیم گفت:
آیا واقعا صالح و طالح(درستکار و خلافکار) را با هم نابود خواهید نمود ؟ خدایا حاشا
که تو اینکار ا بنمایی...پس خداوند گفت اگرمیان شهر سدوم 50 نفر صالح پیدا کنم
تمامی اهل آن دیار را به سبب ایشان نجات خواهم داد(آیهء 27)بعد ابراهیم گفت حال
که من خاک و خاکسترم با مولایم که تو هستی تکلم مینمایم( آیه 28) آیا اگر از 50
نفر 5 نفر کم شود آیا میشود که تمام شهر را به سبب آن 5 نفر هلاک سازی؟ پس گفت
اگر در آنجا 45 نفر هم صالح یافت شود آن را هلاک نمیکنم. بار دیگر گفت: (خلاصه)
اگر 40 نفر شدند چطور؟ و همینطور با خدا چانه زد تا رسید به 30 نفر و 20 نفر و
10 نفر باز هم خدا گفت تا 10 نفر اگر باشند آنها را هلاک نمیکنم. و خداوند وقتی کلام
ابراهیم به اینجا رسید روانه شد و ابراهیم به مکانش رجعت نمود(چانه زنی خدا با
ابراهیم خیلی بامزه است حالا فرشته وحی خدا بوده یا خدا در هر حال در یهود ادعای
جسمانیت خدا را نا ممکن میدانند شاید منظور اینها فرشته خدا باشد کما اینکه در قرآن
هم امثال این موضوعات زیاده.)فصل 19 سفر تکوین تورات :خلاصه اش این است
که ....بعد از آن آن دو فرشته وقت شام به سدوم رسیدند و لوط آنها را تعظیم نمود و
آنها را دعوت کرد به منزلش و نان فطیر برایشان پخت که خوردند و هنوز به خواب
نرفته بودند که تمام اهل شهر خانهء لوط را محاصره نمودند .فریاد زدند که مهمانانت
کجا هستند آنها را بیرون بیاور تا از آنها آگاهی یابیم.پس لوط با مهمانانش بیرون آمد و
در را از پشت بست و گفت ای برادران تمنا میکنم که با آنها شرارت نکنید. حال این
دو دختر من هستند که تا بحال با مردی نبوده اند غرض اینکه با این مردان کار خلافی
نکنید چون به زیر سقف من آمده اند (و مهمان منند...یک لحظه مجسم کنید کسی بخواهد
به منزل و مهمانان شما تعدی کند آیا شما دختران خود را رهسپار نا کجا آباد آنها
میکنید؟؟؟ اصول خانواده و فرهنگ ازدواج و اختیار دختران و معیار های انتخاب
همسر را در ادیان بخوبی میتوان ملاحظه نمود ....)(آیهء 9 ) قومش گفتند :برو عقب!
این فردی که به جهت حکومت آمده میخواهد که حکمران باشدپس حالا با تو بدتر
آنها عمل میکنیم( 3 تا نقطه ) عین ادامهء آیه 6 :پس به لوط به شدت زور آور شده بقصد
شکستن در نزدیکی نمودند و آن اشخاص (مهمانان)دستان خود را دراز کرده و لوط را
نزد خود به خانه آوردند(فراریش دادند به داخل خانه) و در رابستند و هر کسی بیرون
در بود کور شد و در را پیدا نکرد ( به به .... احتمالا ابابیل توی چشم اینها ....)) ...
خلاصه فرشته ها به لوط گفتند تو و دختران و دامادانت و اهل خودت از شهر بیرون
بروید که ما اینها را عذاب میکنیم چون لوط تاخیر میکرد آنها دست لوط را گرفتند و
او را بیرون بردند و به او گفتند برو به کوه فرار کن و پشت سرت را هم نگاه نکن و
هیچ جا نایست .لوط گفت من قادر نیستم به کوه فرار کنم مبادا که بلائی به من رسد و
بمیرم خلاصه لوط گفت اگر بشه به شهر صوعر فرار کنم فرشته ها گفتند باشه برو
آنجا زمانی که لوط به صوعر رسید تازه آفتاب دمیده بود بعدش خداوند به زمین لوط
گوگرد و آتش بارید و آن شهر ها و تمامی زمینی که در آنجا بود و هرچه روئیدنی
بود واژگون نمود و زن لوط به عقب سر خود نگاه کرد و به ستونی از نمک تبدیل
شد(من نمیدانم خداوند چرا موقع عذاب آدم هرچی منابع طبیعی و حیوانات زبان بسته
هم هست را با آنها نابود میکند.... خب نمیشد مثلا یک بیماری به آنها بدهد که همه
بمیرند یا همه سکته کنند؟حتما باید منابع طبیعی را در این داستان و تمام حیوانات
جهان را در داستان نوح از بین ببرد؟؟؟؟ خب حتما صلاحه ما نمیفهمیم.).در فصل 20
داستان ابراهیم و سفر کردنش به سرزمین قدیش آمده که به سمت جنوب میرود و باز
داستان خواهر بودنش با ساره را تکرار میکند و ابی ملک پادشاه گرار دوباره
می فرستند و زن ابراهیم که ساره باشد را برای خودش میگیرند(تصور کنید یک پادشاه
که اینهمه حورو غلمان در کاخ خود دارد به طمع شهوانی خود دربدر پیرزنی نزدیک
100 ساله تحت عنوان ساراه شود ... البته حتما صلاح بوده) اما با او ارتباطی بر قرار
نمیکند شب در خواب میبیند که خدا میگوید تور ا میکشم چون بازن شوهر دار بودی
او هم میگوید اینها به من دروغ گفتند برای دروغ آنها چرا میخواهی مرا بکشی ؟و ساره
را به ابراهیم میدهد با کلی کنیز و مال و حشم و .... (واقعا که پیغمبر خدا چقدر
دروغگو بود و اموالش را از چه راههای جالبی کسب نمود آیا این در شان پیامبر
اولوالعزم است که دکانش را همسرش قرار دهد؟ البته حتما صلاح بوده...) خلاصه
اسحق از ساراه متولد شد و ابرایم 100 ساله بود که اسحق متولد شد... ساراه پسر
هاجر یعنی اسمعیل را مسخره مینمودو به ابراهیم گفت :این هاجر و پسر او را اخراج
کن چون پسر این کنیزک با پسر من اسحق وارث نخواهند شد.این سخن برای ابراهیم
بسیار ناخوش آمد ولی خدا(که معمولا در کتب آسمانی مشکلات دعواهای خانوادگی
و ...ی زنان پیغمبران با آنها را بر طرف میکند و آخر سر همه آنها را خودش
بر گردن می گیرد همانطور که قبلا دیدیدیم....)میگوید هرچه که ساراه بتو میگوید را
عمل کن من از قوم این جوان هم امتی ایجاد خواهم نمود.زیرا از نسل تو است. ابراهیم
هم صبح نان و آفتابه(آیهء 14) به دوش هاجر میگذارد و او را روانه میکند پس هاجر
راهی بیابان بئیر شبع سرگردان شد.آّبی که در آفتا به بود تمام شد و پسر را در زیر
یک بوته نهاد و روانه شد در بیابان بمسافت یک تیر پرتابی نشست که مرگ فرزند
را نبیند خدا آواز بچه را شنید پس فرشته ای به هاجر گفت گریه نکن خدا آواز پسر
را شنید برخیز و پسر را بردار زیرا او را امت عظیمی خواهد بود و خدا چشمان او
را گشاده نمود و چاه آبی دید و روانه شد و آفتابه را پر از آب نمود و به پسر نوشاند
(البته در اسلام آمده که هاجر هفت بار بین صفا و مروه میدوید و هر بار سرآبی میدید
فکر میکرد آب است در حالی که اگر عاقل بود متوجه میشد که قبلا آنجا رفته و آبی
در کار نیست خلاصه می بیند که اسمعیل پایش را زمین رده و آب از زیر پایش دارد
فوران میکند. ترسید که اسمعیل غرق شود به همین خاطر به آب گفت زمزم یعنی کم کم
بیرون بیا و آب اطاعت کرد حالا چگونه در بیابان بی انتها آنهم در صحرای عرفات
جوشش یک مقدار آب جاری اسمعیل را غرق میکند حتما صلاح بوده که آن زمان
چشمه مافنگی زمزم مبدل به آبشار نیاگارا شود باز پیدا کردن چاه آب بنظر خیلی
منطقی تر میآید منتها هر چقدر داستان حماسی تر باشد جذابیتش بیشتر خواهد بود .رجوع
کنید به تیراژ فروش کتابهای هری پاتر و امیر ارسلان) خلاصه ادامه.... .و خدا با پسر
بود تا نشو و نما نمود و تیر انداز شد و در بیابان پران ساکن شد و مادرش برای او از
مصر زنی گرفت.....بعد خدا ابراهیم را امتحان نمود که با پسرت اسحق برو به زمین
موریاه و در آنجا در کوهی که به تو میگویم قربانگاه سوختنی بساز و او را قربانی
بنما .ابراهیم الاغ خود را زین نمود(بفرمایید در هر موضوع دینی بالاخره یک الاغ باید
پیداشود خواه در قالب عفیر الاغ پیغمبر خواه در قالب خر عیسی خواه در مسند
عرفایی چون نخودکی و خواه در قالب خر عزیر نبی که زنده شدن مردگان را
نمایش دهد امروز هم که..... بگذریم ) و با اسحق و دو تا از بردگانش حرکت
میکند.اسحق گفت ای پدر این چوبهای قربانی و کارد. اما حالا بره ای که باید قربانی
شود کجاست؟ابراهیم خلاصتا گفت نگران نباش آن را من مهیا مکینم و با هم بسمت
قربانگاه سوختنی میروند. در آنجا ابراهیم محل کشتن و قربانی کردن را بر پا میکند و
چو بها را ردیف قرار میدهد و پسر خود اسحق را بست و او را بر آنجا وروی
چوبها قرار میدهد.بعد ابراهیم کارد را برای کشتن پسرش برداشت که فرشته ای آمد
و گفت ای ابراهیم پسرت را قربانی نکن چون یگانه پسر خود را برای قربانی آوردی
کافی است(آیه ء 13)ابراهیم چشمان خود را باز نمود و در پشت سر قوچی دید که
شاخهایش در بوته ای گرفتار است پس ابراهیم رفت و آن قوچ را جای پسر برای قربانی
سوختنی تقریب نمود.و ابراهیم نام آن مکان را یهواه یراه نام نهاد که تا امروز به همین
نام مشهور است. و فرشته مکرر گفت خدا بذات خود قسم میخورد که چون یگانه پسر
خود را از من دریغ نداشتی ترا برکت میدهم و ذریه تورا از ستارگان آسمان بیشتر
خواهم نمود و مانند ریگی که بر کنار در یا است زیاد میکنم بلکه ذریه تو دروازه های
دشمنان را به میراث خواهند گرفت و تمامی امتهای زمین از ذریه تو برکت خواهند
گرفت چون فرمان مرا اطاعت نمودی..... فصل 23 : ساراه 127 سال عمر کرد و
در زمین کنعان وفات یافت و ابراهیم برای او عزاداری کرد.بعدش آقای ابراهیم دوباره
زنی گرفت بنام قطوراه(فصل 25 تورات) و 7 پسر برایش زائید و ابراهیم در سن 175
سالگی مرد و پسرانش اسحق و اسمعیل او را در مغارهء ملکپیاه در کشتزار عفرون دفن
نمودند.اسحق 40 ساله بود که ربقاه دختر بثوئیل را به همسری گرفت و زنش نازا بود
او هم به خداوند دعا نمود و زنش بار دار شد و زنش دوقلو زائید نخستین سرخ فام بود
و بدنش مثل جامهء مودار بود(احتمالا مثل جناب .....تری) اسم او را عیسو گذاشتند و
دیگری موقع بدنیا آمدن پاشنهء عیسو را گرفته بود و نام او را به همین سبب یعقوب
گذاشتند.در زمان بار داری از علت دوقلو بودن اینها از خداوند سوال نمودند خداوند به
آنها گفت از آنها دو امت بوجود میآید و بزرگ کوچک را بندگی خواهد نمود. همینطور
که می بینید .... نوشته های دینی بسیار شبیه هم هستند اما در تورات نه صحبت از
بت تراشی آذر بت تراش شده و نه صحبت از اینکه آذر پدر ابراهیم یا پرورش دهنده ء
او باشد نه از شکستن بت خبری است ونه از افکنده در آتش و ..... موضوعاتی که در
تورات عینا آمده عبارت است از داستان لوط در سورهء هود آیه ء 70تا 89 و غذا
نخوردن فرشتگان نزد ابراهیم که در آیه ء 69 همان ماجرای مژده ء فرشتگان در
مورد اسحق به ابراهیم ذکر شده و تعجب ابراهیم از اینکه چجوری زنش بار دار
خواهد شد و غذا نخوردن فرشتگان که در تورات بر عکس آمده یعنی غذا خوردن
فرشتگان ذکر شده. درآیهء 78 همان سوره ذکر این مطلب شده که آنها میخواستند به
مهمانان لوط که فرشته بودند تعدی کنند اما او دختران خودش را پیشنهاد نمود که ....
آنها را سر افراز کنند اما قوم او قبول نکردند ولی اشاره نشده که می خواستند
بلاملایی بر سر خود لوط یباورند اما مهمانان او نگذاشتد و همه را کور کردند تا
در خانه را پیدا نکنند و ....نام ابراهیم 69 بار در قرآن آمده در سورهء بقره صحبت
از ساختن خانهء کعبه توسط اسمعیل و ابراهیم شده آیا ت126 به بعددر آیه ء 129
بقره آمده که دعا نمودند پروردگارا از میان نسل ما امتی فرمانبر دار قرار بده و
آداب عبادی مارا به آنها نشان بده و بر ما ببخشای ...در آیه ء 130 ذکر شده که:
چه کسی از آئین ابراهیم روی میگرداند جز کسی که سبک مغزی کند؟در حالی که
او را در دنیا برگزیدیم و در آخرت مسلما از شایستگان است.... تا اینجای قضیه رو
داشته باشید.... مخالفان میگویند میدانیم که ادعای مسلمانان این است که پیغمبر ما از
نسل حضرت اسمعیل است .داستان کعبه اصلا در کتب قدیمی (قدیمی تر از قرآن)ذکر
نشده که ابراهیم نامی آمده و چنین خانه ای بنیاد نهاده.در اصل در هیچ سندی نه در
تورات و نه در انجیل ونه در هیچ کتب آسمانی دیگری چنین افسانه ای ذکر نشده.الا
اینکه اسمعیل که فرزند کنیز ابراهیم یعنی ساراه بود در آن مکان ساکن بود.خب....
وقتی کعبه ای وجود نداشته طبعا حج ابراهیمی هم معنا نداشته.اسنادی که در مورد
کعبه در دست است این است که کعبه را عده ای از صائبین و ستاره پرستان برای
بزرگداشت ستاره ها درست نمودند بنام جدریّون .چون بتکدهء کعبه منسوب به سیاره
زحل بود رنگ سیاه را برای آن انتخاب نمودند و با سنگهای تیره آن را بنا نمودند.
یک سنگ سیاهی هم از بیابان پیدا کردند و گفتند این سنگ سیاه یا حجر الاسود نمادی
از خدای زحل است و در باب آن افسانه سراییهای ابلهانه نمودند.در اسلام و احادیث
اسلامی هم در بارهء حجر الاسود داریم که این سنگی است که تمام عهود عالم ذری
ما در درون آن است و قتی دست روی آن میگذاریم آن عهد به انجام میرسد و آزاد
میشود به همین خاطر استلام و مسح حجر الاسود از زمان بت پرستی مشهور شد.
حالا یک عاقل نمیپرسه بابا چرا خدا عهد هایش را در سنگ و ختنه دان آدم قرار
میده؟چرا در مغز آدمها قرار نمیده؟شاید بخاطر اینکه آقایان اصلا عقل درست و
حسابیی ندارند.... خلاصه 7 بار چرخیدن دور بتکدهء کعبه هم برای این بود که
قدما مدار چرخش هرکدام از کواکب 7 گانه را یک آسمان شیشه ای تصور مینمودند
که مثلا آقای عطارد از روی آن قل میخورد و می آید پایین و آقای مریخ از صفحهء
شیشه ای دیگری سر میخورد و پایین و بالا میرود. و 7 بار چرخش به دور این
بتکده هم بخاطر همین ستاره ها و در جهت چرخش همین ستاره ها بود از دید ناظر
زمین.در حالی که حرکت حقیقی آنها بر عکس است و چرخش آنها بدلیل چرخش
زمین بوده.البته بعدش کافر لعنتیی بنام گالیله اورانوس و نپتون و پلو تون را کشف
میکند یا جعل میکند تا اسلام را از بین ببرد و جهنم را میخردو میگوید هیچ کسی را
در آن راه نمیدهم تا قباله های بهشت در دست معصومین و نواب و معصومین و یاران
مسیح باد کند . بعد چون عربها منبع درآمد درست و حسابیی نداشتند برای خود شهر
توریستی ایجاد نموده بودند این شهر توریستی که عبارت بود از یک بت مکعب شکل
بود زیاد مورد پسند واقع نبود برای همین این خانه را محل نگهداری بتهای قبائل قرار
دادند .تا پرده داران و کلید داران و خدام کعبه از اموال نذوراتی که برای بتها آورده
میشود که همانا قریش بودند بتوانند مال و منالی به جیب بزنند. و در هر سال مناسک
حجی قرار داده بودند تا مردم قربانیانشان را برای بتهای خود رها کنند و دزدان کفتار
صفت قریش یعنی همین خدام بتکدهء کعبه از آن به قدر کافی دزدی کنند.خب بعد از
ورود اسلام دیدند که باز هم این موضوع جذابیتی ندارد آمدند و افسانه ای به این شکل
ساختند که یک فرشته سنگ شده و شده حجر الاسود و اینکه این خانه را آقای آدم بنا
نموده و اینکه قبر حوا در جده است و .... را بنیاد نمودند البته مواردی هم در قرآن
آمده که محل اشکال مخالفان است و اینگونه مثال میزنند مثل داستان ابراهیم و رها
نمودن هاجر در بیابان. آمدند و داستان منا و عرفات و زمزم وموضوع قربانی نمودن
اسحق چون در تورات بود. عین این داستان را برای اسمعیل ایجاد شده که بله خدا
اول دستور بیرون کردن هاجر و اسمعیل را به ابراهیم داد بعد در خواب به او گفت
برو پسر کنیزت را بکش که از تو است.بعدش هم داستان اسحق را عینا برای اسمعیل
قرار داده شد چرا؟ چون بالاخره قرار شد که خداوند از امت ابراهیم برگیده ای داشته
باشد .چه بهتر که او عرب باشد که اسلام درخششی هم از این باب داشته باشد چون
قرار بود پیامبر اسلام صلی الله به این موضوع تفاخر کند.چه تفاخری دارد که ابراهیم
کنیزی را با پسرش در بیابان رها نموده باشد بعد هم آن پسر خود بخود بزرگ شده
باشد و هزاران سال بعد از نسل او ناگهان فردی ادعای نبوت کند؟در حالی که عهود
پیامبری مرتبا در صلب پسر دیگر ابراهیم یعنی اسحق بود؟برای همین داستان کعبه
ایجاد شد و ذبح اسحق مبدل به ذبح اسمعیل شد و .... ( دوستان محترم این نظر مخالفان
است نه بنده.من وظیفه داشتم اسناد آنها را عرض کنم وباز هم میگویم برای کشف
حقیقت به علمای شیعه مراجعه کنید که همانا روشنی عقل ما در این 1400 ساله مدیون
زحمتهای آنها و کتب آنها است.... العاقل یکفیکه الاشاره.... )اما موضوعی که باید
بیطرفانه در موردش قضاوت نمود این است دور افکندن هاجر ابتدا به امر ساره بود
.امری کاملا غیر انسانی که هیچ جانوری زن و فرزند خودش را در بیابان لم یزرع
رها نمیکند البته غالبا بعد از اینکه کار ها از کار میگذرد ناگهان خداوند می گوید
همه اینها کار من بوده مثل داستان زید در سورهء احزاب..... در هر حال ابتدا ساره
بعد از بدنیا آمدن اسحق هاجر را که کنیزش بود آزار مینمود و به ابراهیم گفت او را
رها کند برود چون همیشه کنیز در حد گاو والاغ و سگ و خوک است نه آدم. این
سنت حسنه در اسلام هم تکرار شده در استدلالات مخالفان در اولین نوشته ها کاملا
حدود و صغور کنیز و رفتار با آن با اسناد یقینی که استخوان هر مدعی غیر آن را
خرد میکند در وب درج شده و در آرشیو هست....خلاصه بنابراین هاجر طرد شد که
چی؟ که وارث ابراهیم فقط اسحق باشد یکی از بزرگترین میراث انبیاء نبوت آنها است
. در ضمن اسمعیل که به دعای ابراهیم خلق نشد که خیلی برای ابراهیم مهم باشد .دوم
اینکه از زن دوستداشتنی ابراهیم که نبود تا برایش عزیز باشد.سوم اینکه وارث ابراهیم
نشد تا عزیز باشد چهارم اینکه در خانه ساره نماند بلکه طرد شد .پنجم اینکه در مقابل
چشم ابراهیم نماند که محبتش روز بروز اضافه شود اما تمام این مختصات مختص
اسحق بود. او بود که باعث خلق پیامبران بعدیش شد و پیامبران بعد از صلب او بودند
.او بود که از زنی عاقر و نازا خلق شد.او بود که معجزهء خدا برای ابراهیم بود.او
بود که ابراهیم او را از خداوند طلب نمود نه اسمعیل... او بود که یگانه وارث
ابراهیم بود. و عصای دستش هنگام پیری ... خب بنا براین اگر خداوند بخواهد ابراهیم
را امتحان کند با قربان نمودن فرزندی او را امتحان میکند که برای او مهمتر از
دیگر فرزندانش است.بنابراین اسحق از هر نظر با دیدی بی طرفانه مقدم بر کنیز
زاده رها شده و مهجوری بنام اسمعیل بود .اما در قرآن دقیقا بر عکس این موضوع
نوشته شده اما مساله دیگراین است که تورات مقدم بر قرآن بوده و ادعای تحریف آن
از طریق مسلمانان است در حالی که قبلا گفتم در 13 اصل ایمانی یهود عین ادعای
عدم تحریفی که بیش از هزار سال بعد در مورد قرآن تکرار شد ابتدا در مورد
تورات تکرار شده.عجیب این که اگر ابراهیم قصد داشت نمادی یا خانه ای برای خدا
بسازد و اعمالی بنام حج را بنیاد نهد خودش مطمئنا به نزدیک چنین مکانی باید حرکت
مینمود و همانجا می زیست نه اینکه هزاران کیلو متر با آنجا فاصه بگیرد ( قبر ابراهیم
امروز در اسرائیل است) و هیچ نامی از حج ابراهیمی در جهان نماند. چرا هیچ
پیغمبری بعد از ابراهیم مناسک حج ابراهیمی را انجام نداد؟چرا در هیچ سند دینی در
هیچ یک از ادیان جهان جز اسلام چنین موضوعی بیان نشد؟چرا فرزندان ابراهیم بعد
از او هیچ حجی انجام ندادند تا یک سند کوچک یا یک سنت فسقلی تحت عنوان
حج ابراهیمی باقی بماندچطور شد که بعد از چندین هزار سال بت پرستان چنین
قواعدی را کشف فرمودند؟ و برای خانه ای که خودشان با دستان خود ساخته اند
مدعی شوند که کار ابراهیم نامی بوده و بعد از آن اسلام به همان بتکده تقدس اسلامی
بدهد که با شکستن بتهایش آغاز شود اما مناسک همان مناسک باشد با تغییراتی جزئی.
آیا در این چند هزار ساله امت ابراهیم نباید توسط ابراهیم توصیه به حج ابراهیمی
میشدند؟آیا نباید هیچ سندی در هیچ کجای جهان جز در قرآن در مورد حج ابراهیمی
موجود باشد؟ آیا امت ابراهیم و موسی و اسحق و یعقوب و یحیی و عیسی و دیگر
پیامبران نباید به چنین سنتی کمر همت می بستند؟آیا پیامبران متاخر تر از ابراهیم نباید
هیچیک به چنین مکان مقدسی پای میگذاشتند و آن را زیارت مینمودند و حج جد خود
را انجام میدادند مثل موسی و عیسی و اسحق و یعقوب و یوسف و .....؟ آیا این
موضوع هم دروغی بود برای پر کردن جیب بتکده سازان و دزدان گردنه زن مکه
و صائبین قبل از اسلام ؟یا آنکه این موضوعات هم صلاح بوده و شعور ما و
هیچکدام از مردم جهان غیراز مسلمین به این موضوع قد نمیدهد؟؟؟؟؟؟؟؟ حتما مخالفان
کافرند چون علائم فهم و شعور این است که هرچه اسلام میگوید بی چون و چرا و
تعبدا بپذیریم و عقل دشمن راه دین مخصوصا اسلام است.قرآن میگوید من از همه
برترم پس حتما برتر است اما شما حق ندارید فکر کنید آخه کجای این کتاب فوق العاده
است.در سورهء احزاب هم فرموده آیه ء 36 هیچ زن و مرد مسلمانی را نرسد که
چون خدا و رسولش به کاری فرمان دهند برای آنها اختیاری باشد.... خب نتیجه ء
فکر کردن این است که ممکنه شما بخواهید راه خود را تغییر دهید و گرنه این تفکر
نمودن شما چه ارزشی خواهد داشت؟ بنابر این قرآن معجزه است چون خودش میگوید.
و تمام دنیا دروغ میگویند غیر از مسلمانان چون خودشان اینگونه ادعا میکنند. تمام
کتب جهان هم دروغگو و تحریف شده هستند غیر از قرآن.تمام اسناد تاریخی و علمی
هم دروغه غیر از ادعاهای قرآن.منتها ما نمیفهمیم کما اینکه شعرا هم فرمودند مثل آقای
حافظ گفته در کارگاهی که ره علم و عقل نیست...فهم ضعیف رای فضولی چرا کند؟
فضولی نباید کرد. هر چی آقایان میگویند باید بگید چشم.تو سرتون هم زدند بگید چشم
چون حافظ شعرش رو اینجوری ساخته و حافظ یعنی عقل من و شما ..چون
بعضی از آقایان شعر هایی به این مضمون ساخته اند پس عقل را بیندازیم دور و
شعر بخوانیم این یعنی صلاح و عرفان ..... ببخشید که از بحث منحرف شدیم(میتوانید
این مطالب را با اهل علم مطرح بفرمایید و جوابشان را برای من بفرستید باز هم میگویم
استدلالات مخالفان فقط استدلال و از جنبهء علمی مهمه حتما با مجتهدین مشورت کنید
تا هدایت شوید و ما هم برای چهارمین بار از صفحهء اینترنت حذف نشویم)
ادامه دارد.....
