تبليغاتX
عرفان و علوم غریبه

عرفان و علوم غریبه

شباهت و تفاوت ماجرا ی ابراهیم و اسمعیل تورات با قرآن(استدلالات بخش 65)

با سلام به دوستان عزیز ادامه ء استدلالات مخالفان .... در مورد تورات و قرآن

مشابهت های اعجاب آور طوفان نوح قرآن و ماجرای طوفان نوح  تورات را برشمردیم

که اسنادش موجود است و قبلا مفصلا دراستدلالات مخالفان توضیح داده شد اما یک

موردی که در مورد داستانت آم و حوا جا افتاد و در فصل قبل به آن نپرداختیم ، انطباق

 موضوع حقیقت زن در اسلام و یهود بوده و آن این است که در احادیث بطور مکرر

داریم که زن اصلا آدم به حساب نمیآید! در قرآن اشاره شده که زن زمین زراعی است

 (نساوء کم حرث .لکم فاتوا حرثکم انی شئتم سورهء بقره 223) و از هر طرف که

 دوست داشتید میتوانید به او وارد شوید ..... در احادیث داریم که زن لعبتی است که

 نباید اذیت شود (در تفسیر همین آیه که دراسناد آمده) و زنان بد سبزهء مزبله هستند(نهج

الفصاحه) یعنی سبزه ای و علفهایی که در آشغال دانی سبز میشوند و حضرت پیامبر در

 احادیث فرموده زن از  دندهء کج خلق شده اگر با او مما شات نکنی می شکند ...اما

چرا زن از دندهء کج خلق شده؟؟؟جوابش در تورات هست .در قسمت آخر فصل دوم

از سفر تکوین تورات آمده که آدم تک و تنها بود و یاوری که همراهش باشد نداشت

برای این خداوند خوابی عمیق براو مسلط میکند  و استخوانی از پهلوی آدم میگیرد و

 جایش را با گوشت پر میکند و از آن دنده زن را میآفریند چون اسم آدم انسان بوده

اسم راو میشود نسا  چون از انسان گرفته شده و جای دنده را با گوشت پر میکند.

(آیات 21 تا 25 تورات همان فصل)بیائید و ببینید خداوندچقدر کار های عاقلانه انجام

 داده اما قصه ابراهیم  که خیلی کاملتر از قرآن در تورات آمده ....... اسم پدر

ابراهیم تَرِح بود  وابرام( ابراهیم) و ناحور و هاران فرزندان او بودند  و یکی از

 فرزندان هاران ،جناب لوط بود .هاران در حضور پدرش درسر زمین اور کلدانیان

 مرد و ترح ،ابراهیم و زنش ساری(ساره) و لوط را برداشت وبه قصد کنعان از اور

 خارج شدند. و به حاران آمده در آنجا ساکن شدند.خلاصه در فصل بعد یعنی فصل

12 سفر تکوین تورات ماجرای وحی خدا به ابراهیم بیان میشود که خلاصه اش این

است که ابراهیم.. با خویشان خود بزمینی که به تو نشان میدهم حرکت کن و قبیلهء

عظیمی به تو میدهم و هر کس تورا لعنت کند ملعون است و تو متبرک خواهی بود

....ابراهیم آمد به کنعان  و رسید به شِکِم بلوطستان در آنجا خداوند به ابراهیم مرئی

 شد(لازم به ذکر است که از 13 اصل ایمانی یهود این است که خداوند جسم نیست

و مادی نیست احتمالا این نوشته ها هم مثل دست وگوش و چشم خدای قرآن تفسیر

دارد و صلاح بوده اینجوری نوشته شود.)...خداوند به او گفت:این زمین را به ذریه

تو خواهم داد.و او در آنجا قربان گاهی که خداوند به او نشان داده بود بر پا نمود  از

 آنجا بسمت کوهی که در طرف شرقی بیت ایل بود کوچ نمود و چادر خود را بر پا

نمود.... خلاصه رفته رفته تا مصر رفت وخلاصه با ساره قرار میگذارد که چون

 تو خیلی زیبایی میترسم مرا بکشند و تو را زنده نگاه دارند برای خودشان تو بگو

که خواهر من هستی...بعد از ورود سرداران فرعون ساری(ساره) را دیدند و بفرعون

 خبردادند  خلاصه فرعون بواسطهء اینکه نمیدانست ساره زن ابراهیم است و قصد

ارتباط با او را داشت به همسن جهت صدمات زیادی از طرف خدا بر او وارد شد و

 ناراحت شد و به ابراهیم گفت چرا نگفتی این زن همسر تو است؟حالا زنت را بگیرو

 برو (استدلال ها را ببینید و کیف کنید...)و چون فرعون بواسطهء طمع به ساری به

ابراهیم مال و اموال زیادی داده بود همه آنها را گفت به ابراهیم وا گذارند (این هم

راهی است برای کسب درآمد!!!). فصل 13 سفر تکوین ....پس به سمت بیت ایل رفتند

 لوط هم همراه اینان بود و چون گله های لوط و ابراهیم با هم مخلوط میشدند و میان

 چوپانان ابراهیم و لوط نزاع می افتاد ابراهیم از لوط خواهش کرد از او جدا شود

لوط وادی اردن را اختیار کرد که پر آب بود لوط رفت و رسید به سدوم و آنجا چادر

 زد بعد خداوند به ابراهیم گفت به چشمانت را باز کن و به سمت شمال و جنوب و

مشرق و مغرب بنگر..... زیرا تمامی زمینی که میبینی بعد از این تا ابد به تو و ذریه

 تو تعلق خواهد د اشت.بعد ابراهیم چادر خود را برد به بلوطستان ممری و قربانگاهی

 بر پا نمود (گویا ابراهیم علیه السلام قصابی را خیلی دوست داشته یا خداوند گلوهای

 بریده را خیلی می پسندید....مخالفان) ...خلاصه لوط در یک جنگی که به او ربطی

 نداشت دستگیر میشود و ابراهیم با 318 نفر که در اسلام 313  خیلی بکار می رود

  رفت و دشمن را شکست داد و لوط را آزاد نمود.بعد از این ابراهیم به خدا گفت به

من چه خواهی داد چونکه من بدون ولد گذران زندگی مینمایم(فصل 15 سفر تکوین

 آیه 2) و کار گذار خانه ام این الی عزر  دمشقیست خداوند به او گفت که  من آن

خداوندم که زمین را بوراثت به تو دهم(عین این آیه در قرآن در مورد مومنین هست

که ان الارض یرثها ....)ابراهیم گفت چگونه بفهمم که من وارث این زمین خواهم بود؟

 خدا به او گفت: از برای من گاو 3 ساله و بز ماده 3 ساله و قوچ 3 ساله و قمری و

کبوتری را بگیر . ابراهیم تمامی آنها را از میان دوپاره ساخت و هر پاره را مقابل

پاره دیگر قرار داد اما با مرغها چنین نکرد. .و پرندگان بر آن لاشه ها آمدند و ابراهیم

 آنها را راند و خوابش بردبعد ظلمت بزرگ و خوفناکی بر او عارض شد و گفت:بدان

که ذریه تو در زمینی که از ایشان نیست غریب خواهند شد و بندگی خواهند نمود و 400

 سال بر ایشان ظلم میشود اما به طایفه ای که بر ایشان حاکم میشوند من عقوبت میفرستم

 و نابودشان میکنم و ....(یک لحظه تصور مراسم ابراهیم را مجسم کنید و چنین تاریکی

 عظیمی تحت عنوان خدا  با آن شرایط قصاب گونه...بیشتر بنظر من شبیه مراسم

جادوگران و جن گیرانه نه مراسم پاک و تقدیس خدا و حالا خدا چه موجودی است...

تماما در پی انتقام گرفتن از بندگان خودش و کشتن و ....) در ضمن ماجرای پرندگان که

 در قرآن اشاره شده در هیچ کجای تورات نیامده اما شاید از این موضوع نشات گرفته

باشد البته در قرآن ابراهیم از خدا میخواهد که چگونگی زنده نمودن مردگان را به او

 نشان دهد ....خلاصه....در فصل 16 داریم که ساری، کنیزی نام هاجر داشت و به

ابراهیم میگوید برای اینکه فرزند دار شوند با او ازدواج کند .بعد هاجر حمله شد و

چون از ابراهیم دارای فرزند شده بود،خانمش یعنی ساری در نظرش حقیر و بی ارزش

 افتاد.ساره به ابراهیم شکایت میکند که این ظلم که به من شده مقصرش تو هستی .ابراهیم

 هم به ساره میگوید بیا این جاریه(هاجر)در دست تو است و هر کاری که دوست داری

 با او بنما.پس ساره آنقدر او را اذیت و آزار کرد تا هاجر از دستش فرار کرد(به به از

 این پیغمبر معصوم و همسر معصومش و از این خداییکه چنین پیامبری را مبعوث نموده)

فرشتهء خداوند اورا نزد چشمه ای که آبش شور استهاجر را  مییابدو به او گفت: (آیه 8)

از کجا میآیی؟و به کجا میروی؟گفت من از نزد خانمم ساری فرار میکنم.فرشته خدا به

او گفت به خانه برگرد و زیر دست او مطیع شو(به به از این فرشته های دادگستر

عوض اینکه به ساره بگوید برو دلجویی کنیزی که پدرش را در آوردی بنما...میگوید

برو و کتک بخور و حرف نزن...)فرشته به او گفت ذریه تو چنان زیاد شود که آنان

را شمردن نتوان. (منظورش عربهایی هستند که از ملخ بوجود آمدند چون میدانید که

در قرآن آمده که عربها دخترانشان را میکشتند به همین جهت اگر زنی باقی نماند طبعا

یا از همدیگر متولد میشوند یا از تخمهای ملخ  که لشکر لشکر دزدی میکردند و دنیا را

گرفتند....)خلاصه فرشته گفت تو حامله شده ای و پسری می زایی بنام اسما عیل  زیرا

 که خداوند مصیبتی را که کشیده ای شنید.و او (یعنی آقای اسمعیل)مردی وحشی خواهد

 بود(عین آیه ء 12) که دست او بضد هر کس ودست هر کس بضد او باشد و در حضور

 تمامی برادرانش ساکن خواهد بود. و هاجر اسم خداوندی که با او متکلم شده بود(فرشته)

روئیا توئی نامید و نام آن چشمه را بئیر لحی روئی خوانده شد ....وقتی هاجر اسمعیل

را زائید ابراهیم 86 ساله بود.وقتی ابراهیم 99 ساله بود خدا به ابراهیم ظاهر شد و ....

 (فصل 17 آیات 1 تا آخر)بعدش خدا گفت بین من و تو عهدی خواهد بود و آن این است

 که در میان شما هر فرزند پسری ختنه شود....(بالاخره کشف شد ختنه از کجا در آمد.

اون خدایی که به ابراهیم ظاهر شد نه تنها فقط کشت و کشتار و قربانی و خونریزی

میخواست بلکه به هیچ چیز من و شما هم رحم نکرده میتونید خودتون الان عهدتون رو

 برید ببینید) ادامه...و گوشت غلفه خودتان را ختنه کنید تا میان من و شما علامت باشد

(قربون صلاح خدا برم ... حالا نمیشد یک نشونه و علامت بهتر بین ما و خودش

میگذاشت تا لااقل اگر خدا روزی به ماهم ظاهر شد رومون بشه علامتمونو بهش

نشون بدیم ؟و مثل ابراهیم طلب بهشت و سلطنت خود وذریه خود را  سگدانی وبیابانهای

  لم یزرع و عاری از بشر مناطق خشک و بی آب و علف عربستان بنماییم؟ شما را

 به خدا عادلانه قضاوت کنید. تا به حال ما شنیده بودیم قرار بر اساس ایمان و باطن

است یا سند و چک و سفته برای اموال. تابحال ندیده بودیم  غلفه مون رو باید ببریم تا

عهد بین من و شما با خدا باشه و هر وقت به غلفهء بریده مون نگاه کردیم یاد خدا  و

 قرار گذاشتنش با حضرت ابراهیم علیه السلام بیفتیم.)  ادامه.... هر ولد ذکور 8

روزه ء شما نسل به نسل باید ختنه وشد و هر کدام از اجنبیانی که ذریه تو نیست و به

 نقره خریداری شوند باید همه ختنه شوند و عهد من در گوشت شما میثاق ابدی خواهد

بود.(والا میثاق معمولا چیزی اضافه میشود بر چیز دیگر با بریدن سنبل که نمیشه قرار

گذاشت.... خدا هم قرارگاهی برای   عهدش بهتر از عضو شریف ابراهیم و نسل بعد از

 او کشف نکرده بود؟؟؟ البته حتما صلاح بوده)ادامه ... و ذکور غلفه داری که ختنه

 نشده آنکس از قومش قطع خواهد شد. چون عهد مرا باطل کرده است(پس متوجه شدیم

 که ارتباط فرد با قومش وابسته به محل استقرار علامت و عهد خدا است...قابل توجه

پزشکان محترم) !!!!بعد خدا گفت بجای اینکه اسم زنت را بگویی ساری  اسمش را

ساراه بگو!!!! (این خداهم دیگه شورشو در آورده به همه چیز ابراهیم از اسم زنش

گرفته تا بند و بساط بچه هاش کار داره.... اینهم شد خدا؟) و او را برکت دادم و بعدا

او مادر امت خواهد بود(البته زنان پیامبر هم ام المومنین لقب میگرفتند چون خدا ازدواج

آنها را با مردان دیگر حرام فرموده بود تا مبادا ... بگذریم...)ادامه...آیهء 17 ابراهیم به

 روی در افتاد و خندید که چگونه از زن 90 ساله فرزند پدید میآید؟ خدا به او گفت :زنت

 ساراه پسری برایت می زاید بنام اسحق و عهد خود را با ذریه او بعد از او بجای عهد

 دائمی ثابت میکنم. و برای اسمعیل 12 سرور تولید میکنم  و او را امت عظیمی خواهد

بود(در این مورد هم با اینکه اسم 12 سرور اسمعیل در تورات آمده معهذا آقایان متدینین

 میگویند 12 سرور یعنی 12 امام!!!!! حالا یکی بیاد ما را از دست این ها نجات بده

که بابا ما 14 معصوم داریم نه 12 تا!! میگویند خب حتما خانمها حساب نمیشدند...

میگوییم بابا باز هم اگر مرد ها را در نظر بگیریم میشوند 13 تا که..... در ضمن خدا

 فرموده بعد از اسمعیل 12 سرور خواهد بود نگفته که 2000 سال بعد یک عدد

دوازدهی کشف میشود و این یعنی همان 12 تا!!! البته کسانی که از لااقسم بمواقع

النجوم قرآن زکشف کرده اند که سرعت نور دقیقا در قرآن آمده و دراین آیه

 فرموده 300.000 کیلومتر در ثانیه است...آنها میتوانند از این اکتشافات بنمایند .به

یکی گفتند خرس تخم میگذارد یا بچه؟یکی گفت از این دم بریده هر چی بگی بر میآد )

ادامه.....اما عهد خود را با اسحق که ساراه او را می زاید را همین سال آینده ثابت

میکنم.پس ابراهیم پسر خود اسمعیل و تمامی بردگان خودرا همان روز ختنه کرد 

و ابراهیم 99 ساله بود که گوشت غلفه اش ختنه کرده شد.....( بهتره بجای ملا نصرالدین

 اینها را بخوانیم خنده دار تره) بعد داستان فرشتگانی آمده که مهمان ابراهیم شدند و بعد

هم رفتند قوم لوط را نابود کنند (در فصل 18 از سفر تکوین ص 27 آیه 1 تا 33)لازم

 به ذکر است که گاها اسامی خداوند به معنای ملائکه در تورات آمده  خلاصه داستانش

 این است که ... ابراهیم زمانی که در بلوطستان ممری بود خداوند بروی ظاهر شد

چشمانش را باز نمود و 3 نفر را روبروی خود دید  خلاصه وقتی آنها را نزد خود دید

 از آنها تقاضا نمود که نزد او بمانند و لقمه نانی بخورند  و پایهای خود را شست وشو

 دهند.آنها گفتند به نحوی که گفتی عمل نما...ابراهیم نزد ساراه رفت و 3 پیمانه آرد 

رقیق خمیر نمود  و 3 تا نان پخت و از گله ء گاو خود گوسالهء خوبی را جدا کرد

و به جوانی داد تا حاضر کند و کره و شیر با گوساله کباب شده را پیش آنها گذاشت 

 و نزد ایشان ایستاد تا خوردند. آنها گفتند زنت ساراه کجاست؟گفت در چادر است ...

بعد به او خبر از ولادت اسحق دادند . و گفتند بعد از اینجا بسمت قوم سدوم یعنی قوم

 لوط می رویم چون گناهکار هستند و ..... باید آنان را نابود کنیم  پس ابراهیم گفت:

آیا واقعا صالح و طالح(درستکار و خلافکار) را با هم نابود خواهید نمود ؟ خدایا حاشا

 که تو اینکار ا بنمایی...پس خداوند گفت  اگرمیان شهر سدوم 50 نفر صالح پیدا کنم

 تمامی اهل آن دیار را به سبب ایشان نجات خواهم داد(آیهء 27)بعد ابراهیم گفت حال

 که من خاک و خاکسترم با مولایم که تو هستی تکلم مینمایم( آیه 28) آیا اگر از 50

نفر 5 نفر کم شود  آیا میشود که تمام شهر را به سبب آن 5 نفر هلاک سازی؟ پس گفت

 اگر در آنجا 45 نفر هم صالح یافت شود آن را هلاک نمیکنم. بار دیگر گفت: (خلاصه)

 اگر 40 نفر شدند چطور؟ و همینطور با خدا چانه زد تا رسید به 30 نفر و 20 نفر و

 10 نفر باز هم خدا گفت تا 10 نفر اگر باشند آنها را هلاک نمیکنم. و خداوند وقتی کلام

 ابراهیم به اینجا رسید روانه شد و ابراهیم به مکانش رجعت نمود(چانه زنی خدا با

ابراهیم خیلی بامزه است حالا فرشته وحی خدا بوده یا خدا در هر حال در یهود ادعای

 جسمانیت خدا را نا ممکن میدانند شاید منظور اینها فرشته خدا باشد کما اینکه در قرآن

 هم امثال این موضوعات زیاده.)فصل 19  سفر تکوین تورات :خلاصه اش این است

 که ....بعد از آن آن دو فرشته وقت شام به سدوم رسیدند و لوط آنها را تعظیم نمود و

 آنها را دعوت کرد به منزلش و نان فطیر برایشان پخت که خوردند و هنوز به خواب

 نرفته بودند  که تمام اهل شهر خانهء لوط را محاصره نمودند .فریاد زدند که مهمانانت

 کجا هستند آنها را بیرون بیاور تا از آنها آگاهی یابیم.پس لوط با مهمانانش بیرون آمد و

 در را از پشت بست  و گفت ای برادران تمنا میکنم که با آنها شرارت نکنید. حال این

دو دختر من هستند که تا بحال با مردی نبوده اند غرض اینکه با این مردان کار خلافی

نکنید چون به زیر سقف من آمده اند (و مهمان منند...یک لحظه مجسم کنید کسی بخواهد

 به منزل و مهمانان شما تعدی کند آیا شما دختران خود را رهسپار نا کجا آباد آنها

میکنید؟؟؟ اصول خانواده و فرهنگ ازدواج و اختیار دختران و معیار های انتخاب

 همسر را در ادیان بخوبی میتوان ملاحظه نمود ....)(آیهء 9 ) قومش گفتند :برو عقب!

  این فردی که به جهت حکومت آمده میخواهد که حکمران باشدپس حالا با تو بدتر

آنها عمل میکنیم( 3 تا نقطه ) عین ادامهء آیه 6 :پس به لوط به شدت زور آور شده بقصد

شکستن در نزدیکی نمودند  و آن اشخاص (مهمانان)دستان خود را دراز کرده و لوط را

 نزد خود به خانه آوردند(فراریش دادند به داخل خانه) و در رابستند و هر کسی بیرون

 در بود کور شد و در را پیدا نکرد ( به به .... احتمالا ابابیل توی چشم اینها ....)) ...

خلاصه فرشته ها به لوط گفتند تو و دختران و دامادانت و اهل خودت از شهر بیرون

بروید که ما اینها را عذاب میکنیم چون لوط تاخیر میکرد آنها دست لوط را گرفتند و

او را بیرون بردند  و به او گفتند برو به کوه فرار کن و پشت سرت را هم نگاه نکن و

 هیچ جا نایست .لوط گفت من قادر نیستم به کوه فرار کنم مبادا که بلائی به من رسد و

 بمیرم خلاصه لوط گفت اگر بشه به شهر صوعر فرار کنم فرشته ها گفتند باشه برو

آنجا زمانی که لوط به صوعر رسید تازه آفتاب دمیده بود  بعدش خداوند به زمین لوط

 گوگرد و آتش بارید و آن شهر ها و تمامی زمینی که در آنجا بود و هرچه روئیدنی

بود واژگون نمود  و زن لوط به عقب سر خود نگاه کرد و به ستونی از نمک تبدیل

شد(من نمیدانم خداوند چرا موقع عذاب آدم هرچی منابع طبیعی و حیوانات زبان بسته

هم هست را با آنها نابود میکند.... خب نمیشد مثلا یک بیماری به آنها بدهد که همه

بمیرند یا همه سکته کنند؟حتما باید منابع طبیعی را در این داستان و تمام حیوانات

جهان را در داستان نوح از بین ببرد؟؟؟؟ خب حتما صلاحه ما نمیفهمیم.).در فصل 20

 داستان ابراهیم و سفر کردنش به سرزمین  قدیش آمده که به سمت جنوب میرود و باز

 داستان خواهر بودنش با ساره را تکرار میکند  و ابی ملک  پادشاه گرار دوباره

می فرستند و زن ابراهیم که ساره باشد را برای خودش میگیرند(تصور کنید یک پادشاه

که اینهمه حورو غلمان در کاخ خود دارد به طمع شهوانی خود دربدر پیرزنی نزدیک

100 ساله تحت عنوان ساراه شود ... البته حتما صلاح بوده) اما با او ارتباطی بر قرار

 نمیکند شب در خواب میبیند که خدا میگوید تور ا میکشم چون بازن شوهر دار بودی

او هم میگوید اینها به من دروغ گفتند برای دروغ آنها چرا میخواهی مرا بکشی ؟و ساره

 را به ابراهیم میدهد با کلی کنیز و مال و حشم و .... (واقعا که  پیغمبر خدا چقدر

دروغگو بود و اموالش را از چه راههای جالبی کسب نمود آیا این در شان پیامبر

اولوالعزم است که دکانش را همسرش قرار دهد؟ البته حتما صلاح بوده...) خلاصه

 اسحق از ساراه  متولد شد و ابرایم 100 ساله بود که اسحق متولد شد... ساراه پسر

 هاجر یعنی اسمعیل را مسخره مینمودو به ابراهیم گفت :این هاجر و پسر او را اخراج

 کن چون پسر این کنیزک  با پسر من اسحق وارث نخواهند شد.این سخن برای ابراهیم

 بسیار ناخوش آمد ولی خدا(که معمولا در کتب آسمانی مشکلات دعواهای خانوادگی

 و ...ی زنان پیغمبران با آنها را بر طرف میکند و آخر سر همه آنها را خودش

بر گردن می گیرد همانطور که قبلا دیدیدیم....)میگوید هرچه که ساراه بتو میگوید را

عمل کن من از قوم این جوان هم امتی ایجاد خواهم نمود.زیرا از نسل تو است. ابراهیم

هم صبح نان و آفتابه(آیهء 14)  به دوش هاجر میگذارد و او را روانه میکند  پس هاجر

 راهی بیابان بئیر شبع سرگردان شد.آّبی که در آفتا به بود تمام شد  و پسر را در زیر

 یک بوته نهاد  و روانه شد در بیابان بمسافت یک تیر پرتابی نشست که مرگ فرزند

را نبیند  خدا آواز بچه را شنید پس فرشته ای به هاجر گفت گریه نکن خدا آواز پسر

را شنید برخیز و پسر را بردار زیرا او را امت عظیمی خواهد بود و خدا چشمان او

 را گشاده نمود و چاه آبی دید  و روانه شد و آفتابه را پر از آب  نمود و به پسر نوشاند

(البته در اسلام آمده که هاجر هفت بار بین صفا و مروه میدوید و هر بار سرآبی میدید

 فکر میکرد آب است در حالی که اگر عاقل بود متوجه میشد که قبلا آنجا رفته و آبی

در کار نیست خلاصه می بیند که اسمعیل پایش را زمین رده و آب از زیر پایش دارد

فوران میکند. ترسید که اسمعیل غرق شود به همین خاطر به آب گفت زمزم یعنی کم کم

بیرون بیا و آب اطاعت کرد حالا چگونه در بیابان بی انتها آنهم در صحرای عرفات

جوشش یک مقدار آب جاری اسمعیل را غرق میکند حتما صلاح بوده که آن زمان

چشمه مافنگی زمزم مبدل به آبشار نیاگارا شود  باز پیدا کردن چاه آب بنظر خیلی

منطقی تر میآید منتها هر چقدر داستان حماسی تر باشد جذابیتش بیشتر خواهد بود .رجوع

کنید به تیراژ فروش کتابهای هری پاتر و امیر ارسلان) خلاصه ادامه.... .و خدا با پسر

 بود تا نشو و نما نمود و تیر انداز شد و در بیابان پران ساکن شد و مادرش برای او از

مصر زنی گرفت.....بعد خدا ابراهیم را امتحان نمود که با پسرت اسحق برو به زمین

موریاه و در آنجا  در کوهی که به تو میگویم قربانگاه سوختنی بساز و او را قربانی

بنما .ابراهیم الاغ خود را زین نمود(بفرمایید در هر موضوع دینی بالاخره یک الاغ باید

 پیداشود خواه در قالب عفیر الاغ پیغمبر خواه در قالب خر عیسی خواه در مسند

عرفایی چون نخودکی و  خواه در قالب خر عزیر نبی که زنده شدن مردگان را

نمایش دهد امروز هم که.....  بگذریم   ) و با اسحق و دو تا از بردگانش  حرکت

میکند.اسحق گفت ای پدر این چوبهای قربانی و کارد. اما حالا بره ای که باید قربانی

 شود کجاست؟ابراهیم خلاصتا گفت نگران نباش آن را من مهیا مکینم و با هم بسمت

 قربانگاه سوختنی میروند. در آنجا ابراهیم محل کشتن و قربانی کردن را بر پا میکند و

چو بها را ردیف قرار میدهد و پسر خود اسحق را بست و او را بر آنجا وروی

چوبها قرار میدهد.بعد ابراهیم کارد را برای کشتن پسرش برداشت که فرشته ای آمد

و گفت ای ابراهیم پسرت را قربانی نکن چون یگانه پسر خود را برای قربانی آوردی

  کافی است(آیه ء 13)ابراهیم چشمان خود را باز نمود و در پشت سر قوچی دید که

شاخهایش در بوته ای گرفتار است پس ابراهیم رفت و آن قوچ را جای پسر برای قربانی

سوختنی تقریب نمود.و ابراهیم نام آن مکان را یهواه یراه نام نهاد که تا امروز به همین

نام مشهور است. و فرشته مکرر گفت خدا بذات خود قسم میخورد که چون یگانه پسر

خود را از من دریغ نداشتی ترا برکت میدهم و ذریه تورا از ستارگان آسمان بیشتر

خواهم نمود و مانند ریگی که بر کنار در یا است زیاد میکنم  بلکه ذریه تو دروازه های

 دشمنان را به میراث خواهند گرفت و تمامی امتهای زمین از ذریه تو برکت خواهند

گرفت چون فرمان مرا اطاعت نمودی..... فصل 23 : ساراه 127 سال عمر کرد و

در زمین کنعان وفات یافت و ابراهیم برای او عزاداری کرد.بعدش آقای ابراهیم دوباره

زنی گرفت بنام قطوراه(فصل 25 تورات) و 7 پسر برایش زائید و ابراهیم در سن 175

سالگی مرد و پسرانش اسحق و اسمعیل او را در مغارهء ملکپیاه در کشتزار عفرون دفن

 نمودند.اسحق 40 ساله بود که ربقاه دختر بثوئیل را به همسری گرفت و زنش نازا بود

او هم به خداوند دعا نمود و زنش بار دار شد و زنش دوقلو زائید نخستین سرخ فام بود

 و بدنش مثل جامهء مودار بود(احتمالا مثل جناب .....تری) اسم او را عیسو گذاشتند و

 دیگری موقع بدنیا آمدن پاشنهء عیسو را گرفته بود و نام او را  به همین سبب یعقوب

گذاشتند.در زمان بار داری از علت دوقلو بودن اینها از خداوند سوال نمودند خداوند به

 آنها گفت از آنها دو امت بوجود میآید و بزرگ کوچک را بندگی خواهد نمود. همینطور

 که می بینید .... نوشته های دینی بسیار شبیه هم هستند اما در تورات نه صحبت از

 بت تراشی آذر بت تراش شده و نه صحبت از اینکه آذر پدر ابراهیم یا پرورش دهنده ء

او باشد نه از شکستن بت خبری است ونه از افکنده در آتش و ..... موضوعاتی که در

 تورات عینا آمده عبارت است از  داستان لوط در سورهء هود آیه ء 70تا 89 و غذا

 نخوردن فرشتگان نزد ابراهیم که در آیه ء 69 همان ماجرای مژده ء فرشتگان در

 مورد  اسحق به ابراهیم ذکر شده و تعجب ابراهیم از اینکه چجوری زنش بار دار

خواهد شد و غذا نخوردن فرشتگان که در تورات بر عکس آمده یعنی غذا خوردن

فرشتگان ذکر شده. درآیهء 78 همان سوره ذکر این مطلب شده که آنها میخواستند به

مهمانان لوط که فرشته بودند تعدی کنند اما او دختران خودش را پیشنهاد نمود  که ....

 آنها را سر افراز کنند  اما قوم او قبول نکردند ولی اشاره نشده که می خواستند

بلاملایی بر سر خود لوط یباورند اما مهمانان او نگذاشتد و همه را کور کردند تا

در خانه را پیدا نکنند و ....نام ابراهیم 69 بار در قرآن آمده در سورهء بقره صحبت

 از ساختن خانهء کعبه توسط اسمعیل و ابراهیم شده آیا ت126 به بعددر آیه ء 129

بقره آمده که دعا نمودند پروردگارا از میان نسل ما امتی فرمانبر دار قرار بده  و

آداب عبادی مارا به آنها نشان بده و بر ما ببخشای ...در آیه ء 130 ذکر شده که:

چه کسی از آئین ابراهیم روی میگرداند جز کسی که سبک مغزی کند؟در حالی که

او را در دنیا برگزیدیم و در آخرت مسلما از شایستگان است.... تا اینجای قضیه رو

داشته باشید.... مخالفان میگویند  میدانیم که ادعای مسلمانان این است که پیغمبر ما از

 نسل حضرت اسمعیل است .داستان کعبه اصلا در کتب قدیمی (قدیمی تر از قرآن)ذکر

 نشده که ابراهیم نامی آمده و چنین خانه ای بنیاد نهاده.در اصل در هیچ سندی نه در

 تورات و نه در انجیل  ونه در هیچ کتب آسمانی دیگری چنین افسانه ای ذکر نشده.الا

 اینکه اسمعیل که فرزند کنیز ابراهیم یعنی ساراه بود در آن مکان ساکن بود.خب....

وقتی کعبه ای وجود نداشته طبعا حج ابراهیمی هم معنا نداشته.اسنادی که در مورد

کعبه در دست است این است که کعبه را عده ای از صائبین و ستاره پرستان برای

بزرگداشت ستاره ها درست نمودند بنام جدریّون .چون بتکدهء کعبه منسوب به سیاره

زحل بود رنگ سیاه را برای آن انتخاب نمودند و با سنگهای تیره آن را بنا نمودند.

یک سنگ سیاهی هم از بیابان پیدا کردند و گفتند این سنگ سیاه یا حجر الاسود نمادی

 از خدای زحل است و در باب آن افسانه سراییهای ابلهانه نمودند.در اسلام و احادیث

اسلامی هم در بارهء حجر الاسود داریم که این سنگی است که تمام عهود عالم ذری

 ما در درون آن است و قتی دست روی آن میگذاریم آن عهد به انجام میرسد و آزاد

میشود به همین خاطر استلام و مسح حجر الاسود از زمان بت پرستی مشهور شد.

حالا یک عاقل نمیپرسه بابا چرا خدا عهد هایش را در سنگ و ختنه دان آدم قرار

میده؟چرا در مغز آدمها قرار نمیده؟شاید بخاطر اینکه آقایان اصلا عقل درست و

 حسابیی ندارند.... خلاصه 7 بار چرخیدن دور بتکدهء کعبه هم برای این بود که

قدما مدار چرخش هرکدام از کواکب 7 گانه را یک آسمان شیشه ای تصور مینمودند

که مثلا آقای عطارد از روی آن قل میخورد و می آید پایین و آقای مریخ از صفحهء

 شیشه ای دیگری سر میخورد و پایین و بالا میرود. و 7 بار چرخش به دور این

بتکده هم بخاطر همین ستاره ها و در جهت چرخش همین ستاره ها بود از دید ناظر

 زمین.در حالی که حرکت حقیقی آنها بر عکس است و چرخش آنها بدلیل چرخش

زمین بوده.البته بعدش کافر لعنتیی بنام گالیله اورانوس و نپتون و پلو تون را کشف

میکند یا جعل میکند تا اسلام را از بین ببرد و جهنم را میخردو میگوید هیچ کسی را

 در آن راه نمیدهم تا قباله های بهشت در دست معصومین و نواب و معصومین و یاران

 مسیح باد کند . بعد چون عربها منبع درآمد درست و حسابیی نداشتند برای خود شهر

 توریستی ایجاد نموده بودند این شهر توریستی که عبارت بود از یک بت مکعب شکل

 بود زیاد مورد پسند واقع نبود برای همین این خانه را محل نگهداری بتهای قبائل قرار

دادند .تا پرده داران و کلید داران و خدام کعبه از اموال نذوراتی که برای بتها آورده

میشود که همانا قریش بودند بتوانند مال و منالی به جیب بزنند. و در هر سال مناسک

 حجی قرار داده بودند تا مردم قربانیانشان را برای بتهای خود رها کنند و دزدان کفتار

 صفت قریش یعنی همین خدام بتکدهء کعبه از آن به قدر کافی دزدی کنند.خب بعد از

 ورود اسلام دیدند که باز هم این موضوع جذابیتی ندارد آمدند و افسانه ای به این شکل

 ساختند که یک فرشته سنگ شده و شده حجر الاسود و اینکه این خانه را آقای آدم بنا

 نموده و اینکه قبر حوا در جده است و .... را بنیاد نمودند البته مواردی هم در قرآن

آمده که محل اشکال مخالفان است و اینگونه مثال میزنند مثل  داستان ابراهیم و رها

نمودن هاجر در بیابان. آمدند و داستان منا و عرفات و زمزم وموضوع  قربانی نمودن

 اسحق چون در تورات بود. عین این داستان را برای اسمعیل  ایجاد شده که بله خدا

 اول دستور بیرون کردن هاجر و اسمعیل را به ابراهیم داد بعد در خواب به او گفت

 برو پسر کنیزت را بکش که از تو است.بعدش هم داستان اسحق را عینا برای اسمعیل

 قرار داده شد چرا؟ چون بالاخره قرار شد که خداوند از امت ابراهیم برگیده ای داشته

 باشد .چه بهتر که او عرب باشد که اسلام درخششی هم از این باب داشته باشد چون

 قرار بود پیامبر اسلام صلی الله به این موضوع تفاخر کند.چه تفاخری دارد که ابراهیم

 کنیزی را با پسرش در بیابان رها نموده باشد بعد هم آن پسر خود بخود بزرگ شده

 باشد و هزاران سال بعد از نسل او ناگهان فردی ادعای نبوت کند؟در حالی که عهود

 پیامبری مرتبا در صلب پسر دیگر ابراهیم یعنی اسحق بود؟برای همین داستان کعبه

 ایجاد شد و ذبح اسحق مبدل به ذبح اسمعیل شد و .... ( دوستان محترم این نظر مخالفان

 است نه بنده.من وظیفه داشتم اسناد آنها را عرض کنم وباز هم میگویم برای کشف

حقیقت به علمای شیعه مراجعه کنید که همانا روشنی عقل ما در این 1400 ساله مدیون

 زحمتهای آنها  و کتب آنها است.... العاقل یکفیکه الاشاره....  )اما موضوعی که باید

 بیطرفانه در موردش قضاوت نمود این است دور افکندن هاجر ابتدا به امر ساره بود

 .امری کاملا غیر انسانی که هیچ جانوری زن و فرزند خودش را در بیابان لم یزرع

رها نمیکند  البته غالبا بعد از اینکه کار ها از کار میگذرد ناگهان خداوند می گوید

همه اینها کار من بوده مثل داستان زید در سورهء احزاب..... در هر حال ابتدا ساره

 بعد از بدنیا آمدن اسحق هاجر را که کنیزش بود آزار مینمود و به ابراهیم گفت او را

رها کند برود چون همیشه کنیز در حد گاو والاغ و سگ و خوک است نه آدم. این

سنت حسنه در اسلام هم تکرار شده در استدلالات مخالفان در اولین نوشته ها کاملا

 حدود و صغور کنیز و رفتار با آن با اسناد یقینی که استخوان هر  مدعی غیر آن را

خرد میکند در وب درج شده و در آرشیو هست....خلاصه بنابراین  هاجر طرد شد که

 چی؟ که وارث ابراهیم فقط اسحق باشد یکی از بزرگترین میراث انبیاء نبوت آنها است

 . در ضمن اسمعیل که به دعای ابراهیم خلق نشد که خیلی برای ابراهیم مهم باشد .دوم

اینکه از زن دوستداشتنی ابراهیم که نبود تا برایش عزیز باشد.سوم اینکه وارث ابراهیم

نشد تا عزیز باشد چهارم اینکه در خانه ساره نماند بلکه طرد شد .پنجم اینکه در مقابل

چشم ابراهیم نماند که محبتش روز بروز اضافه شود اما تمام این مختصات مختص

اسحق بود. او بود که باعث خلق پیامبران بعدیش شد و پیامبران بعد از صلب او بودند

.او بود که از زنی عاقر و نازا خلق شد.او بود که معجزهء خدا برای ابراهیم بود.او

 بود که ابراهیم او را از خداوند طلب نمود نه اسمعیل... او بود که یگانه وارث

ابراهیم بود. و عصای دستش هنگام پیری ... خب بنا براین اگر خداوند بخواهد ابراهیم

 را امتحان کند با قربان نمودن فرزندی او را امتحان میکند که برای او مهمتر از

دیگر فرزندانش است.بنابراین اسحق از هر نظر با دیدی بی طرفانه مقدم بر کنیز

زاده رها شده و مهجوری بنام اسمعیل بود .اما در قرآن دقیقا بر عکس این موضوع

نوشته شده اما مساله دیگراین است که تورات مقدم بر قرآن بوده و ادعای تحریف آن

از طریق مسلمانان است در حالی که قبلا گفتم در 13 اصل ایمانی یهود عین ادعای

 عدم تحریفی که بیش از هزار سال بعد در مورد قرآن تکرار شد ابتدا در مورد

 تورات تکرار شده.عجیب این که اگر ابراهیم قصد داشت نمادی یا خانه ای برای خدا

 بسازد و اعمالی بنام حج را بنیاد نهد خودش مطمئنا به نزدیک چنین مکانی باید حرکت

 مینمود و همانجا می زیست نه اینکه هزاران کیلو متر با آنجا فاصه بگیرد ( قبر ابراهیم

 امروز در اسرائیل است) و هیچ نامی از حج ابراهیمی در جهان نماند. چرا هیچ

پیغمبری بعد از ابراهیم مناسک حج ابراهیمی را انجام نداد؟چرا در هیچ سند دینی در

 هیچ یک از ادیان جهان جز اسلام چنین موضوعی بیان نشد؟چرا فرزندان ابراهیم بعد

 از او هیچ حجی انجام ندادند تا یک سند کوچک یا یک سنت فسقلی تحت عنوان

حج ابراهیمی باقی بماندچطور شد که  بعد از چندین هزار سال بت پرستان  چنین

قواعدی را کشف فرمودند؟ و برای  خانه ای که خودشان با دستان خود ساخته اند

مدعی شوند که  کار ابراهیم نامی بوده و بعد از آن اسلام به همان بتکده تقدس اسلامی

 بدهد که با شکستن بتهایش آغاز شود اما مناسک همان مناسک باشد با تغییراتی جزئی.

 آیا در این چند هزار ساله امت ابراهیم نباید توسط ابراهیم توصیه به حج ابراهیمی

 میشدند؟آیا نباید هیچ سندی در هیچ کجای جهان جز در قرآن در مورد حج ابراهیمی

موجود باشد؟ آیا امت ابراهیم و موسی و اسحق و یعقوب و یحیی و عیسی و دیگر

پیامبران نباید به چنین سنتی کمر همت می بستند؟آیا پیامبران متاخر تر از ابراهیم نباید

هیچیک به چنین مکان مقدسی پای میگذاشتند و آن را زیارت مینمودند و حج جد خود

 را انجام میدادند مثل موسی و عیسی و اسحق و یعقوب و یوسف و .....؟ آیا این

 موضوع هم دروغی بود برای پر کردن جیب بتکده سازان و دزدان گردنه زن مکه

 و صائبین قبل از اسلام ؟یا آنکه این موضوعات هم صلاح بوده و شعور ما و

هیچکدام از مردم جهان غیراز مسلمین به این موضوع قد نمیدهد؟؟؟؟؟؟؟؟ حتما مخالفان

 کافرند چون علائم فهم و شعور این است که هرچه اسلام میگوید  بی چون و چرا و

تعبدا بپذیریم و عقل دشمن راه دین مخصوصا اسلام است.قرآن میگوید من از همه

برترم پس حتما برتر است اما شما حق ندارید فکر کنید آخه کجای این کتاب فوق العاده

است.در سورهء احزاب هم فرموده آیه ء 36 هیچ زن و مرد مسلمانی را نرسد که

چون خدا و رسولش به کاری فرمان دهند برای آنها اختیاری باشد.... خب نتیجه ء

فکر کردن این است که ممکنه شما بخواهید راه خود را تغییر دهید و گرنه این تفکر

 نمودن شما چه ارزشی خواهد داشت؟ بنابر این قرآن معجزه است چون خودش میگوید.

و تمام دنیا دروغ میگویند غیر از مسلمانان چون خودشان اینگونه ادعا میکنند. تمام

کتب جهان هم دروغگو و تحریف شده هستند غیر از قرآن.تمام اسناد تاریخی و علمی

هم دروغه غیر از ادعاهای قرآن.منتها ما نمیفهمیم کما اینکه شعرا هم فرمودند مثل آقای

 حافظ گفته  در کارگاهی که ره علم و عقل نیست...فهم ضعیف رای فضولی چرا کند؟

فضولی نباید کرد. هر چی آقایان میگویند باید بگید چشم.تو سرتون هم زدند بگید چشم

چون حافظ شعرش رو اینجوری ساخته و حافظ  یعنی عقل من و شما ..چون 

 بعضی از آقایان شعر هایی به این مضمون ساخته اند  پس عقل را بیندازیم دور و

شعر بخوانیم این یعنی صلاح و عرفان ..... ببخشید که از بحث منحرف شدیم(میتوانید

این مطالب را با اهل علم مطرح بفرمایید و جوابشان را برای من بفرستید باز هم میگویم

استدلالات مخالفان فقط استدلال و از جنبهء علمی مهمه حتما با مجتهدین مشورت کنید

تا هدایت شوید و ما هم برای چهارمین بار  از صفحهء اینترنت حذف نشویم)

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:56  توسط استاد  | 

گرته برداریهای آسمانی یا رونویسی های تورات و قرآن(استدلالات مخالفان بخش 64 )

با سلام خدمت دوستان عزیز … در این مدت که دور از وب بودم مرتبا دوستان با

من تماس داشتند که چرا مطلب جدید نمینویسی…. باید عرض کنم حجم زیاد مطالب و

 تحقیقات جدید من  باعثاین امر شده بود که مطالب و تحقیقاتی را از افراد محقق مخالف

 داشته باشم تا مثل همیشه این وب بتواند جمع کنندهء استدلالات مخالفان علیه قرآن باشد

تا آقایان مجتهدین یا دوستان با ارجاع آنان به محققین بتوانند جواب شایسته ای به آنها

ارائه دهند تذکر: درج این مطالب در این وب به هیچ وجه جنبهء تایید مخالف یا موافق

را ندارد مخصوصا با اوضاع فعلی حتی شایسته نمیبینم شخصا اظهار نظر نمایم…این

 مقالات مجموعهء تحقیقات استدلالی است که میتوان گفت در 1400 سال قبل چنین

چیزی نوشته نشده.خصوصیات تحقیقات استدلالات مخالفان این است که استدلالات

بر اساس توحید –نص قرآن – تفسیر قرآن از جوامع حدیثی شیعه و سنی و احادیث

و منابع مشترک وکاملا معتبر شیعه و سنی استخراج شده و مخالفان بر همین اساس

به تمام ادیان خدشه وارد نموده اند.این بخش ادامهء مطلب استدلالات مخالفان است که

 در حدود 630 ص عرضه شده و بر اساس مستندات یقینی اسلامی و دینی و استدلالی

 جمع آوری شده بود که متاسفانه هنوز جوابی از موافقان محترم دریافت نشده .

استدلالات مخالفان فعلی با مخالفان سلف این است که آنها گروه خاصی نیستند و کسانی

 هستند که در طول بحثها با آنها آشنا شدم  و به کلی یک گروه سیاسی یا مذهبی نیستند.

 استدلالات ضد دینی آنها بر اساس یقینیات اسلامی است که خود مسلمانان اعم از شیعه

 و سنی آنها را باور دارند .و تقریبا تمام این آقایان خودشان قبلا یکی از متعصبین

مذهب بودند و تحصیللات حوزوی یا دینی کاملی داشتند .هدف آنها هم از ارائهء این

مستندات این است که فقط بحثی نموده باشند تاحقیقت یا عدم حقانیت دین ظاهرشود

همین.نه قصد بر اندازی حکومتی را دارند و نه قصد ایجاد مکتب جدید.ودر مرحلهء

اول نیت آنها زدودن خرافات 1400 ساله از ذهن انسانها است که این بار سنگین  و

 پوسیده را سالها است که جامعهء جهانی بر دوش میکشد .مرحلهء بعد اینکه اگر

 حقانیتی در دین وجود دارد از راه استدلال ثابت شود تا دیگران هم از این موهبت

بهرمند شوند…. با این تفکر نوشته های آنان را ادامه میدهم …در 630 ص استدلال

 که در آرشیو آمده … روش بحث آنان این بود…ابتدا مشترکات بحث را تعیین نمودند

 که عبارت بود از توحید مورد تایید مسلمانان قرآن-سنت یقینی –احادیث متواتر که

اجتماع روات در طبقات حدیثی بر کذب محال یا نزدیک محال باشد.تفسیر قرآن و

اسناد تفسیری توسط علمای شیعه و ائمه علیهم السلام – همینطور مطالب یقینی علمی

 مثل کروی بودن زمین و …. و مجموعه هایی که مسلمانان آنها را قبول دارند،علیه

 خودشان. مطالب نوشته شده و استدلالی این بود که آنها ابتدا وجوب نبوت را زیر

سوال بردند بعد آن را نقض نمودند-مرحلهء بعد اعجاز را معنا نمودند و مدعای اثبات

 نبوت را که همان اعجاز است نشانهء الزام آمدن فرد مدعی از جانب خدا ندانستند و

 استدلالاتی در این باب نوشتند .در مر حلهء بعد بر اساس علم الحدیث اسناد معجزات

 پیغمبر را نا درست و ضعیف اثبات نمودند که این موضوع مورد تایید شیعه و سنی

نیز هست … آنچه تحت عنوان اعجاز باقی ماند  فقط قرآن شد که تنها معجزه پیامبر

 است.آنها این کتاب را بر اساس این علل زیر سوال بردند که عبارتند از 1:چون قرآن

 لفظ ساختهء بشر است و معجزه نباید سنخیت بشری داشته باشد معجزه نیست 2:

معجزه به معنای فعل بهتری از افعال دیگر نیست در اینصورت تمام ورزشکاران

جهانی میتوانستند ادعای نبوت کنند بلکه فعلی است که حدوث آن ضامن آمدن فرد از

 جانب خدا است (هر چند قبلا این مورد هم نقض شده) 3: تحدی قرآن مشخص نیست

 در چه موردی است؟اگر بگوییم از همه جهت برترین کتاب جهان است جوابش را

اینگونه داده اند : قرآن شعر نیست یعنی در مقایسه با کتب شعری بسیار مغلوط و

 ضعیف است-اگر بگوییم علمی است،باز هم یک مطلب علمی بدرد خور در آن نمیبینید

  اما مجموعه ای از مطالب علمی نادرست و ناصحیح در آن می بینید که مربوط به

 علوم آن زمان مثل نجوم بطلمیوسی است که اسنادش ذکر شد. اگر بگوییم تاریخی

است مسلما تاریخی هم نیست فقط یک مشت ادعای بی سرو ته در آن میبینید(بقول

مخالفان) بدون ذکر تاریخ و محل دقیق واقعه.اگر بگوییم در علم فصاحت و بلاغت

سرآمد است …که ابتدا فصاحت و بلاغت را تفسیر و معنا نموده اند بعد با مقایسه با

 قرآن نشان داده ا ند که این کتاب فصاحت و بلاغت درستی هم ندارد. اگر بگوییم کتابی

 برای سعادت بشر است باز هم با توجه به قواعدی که مخالفان ادعا نموده اند مثل اسناد

 برده داری –کشتن کسی که عقیده اش مخالف مسلمانان است-حقوق زن- راههای ناب

تربیتی مثل کتک زدن زن در صورت نشوز(که یکی از وارد نشوز عدم تمایل به

همبستری با شوهر است) و ….. این کتاب را ضد قواعد بشری میدانند.اگر بگوییم

 این کتاب قواعد عددی مخفی دارد آن را اهم اثبات نموده اند که چنین نیست.اگر بگوییم

 قصه و افسانه سرایی است <باز هم بعلت بریده بریده بودن داستانها و عدم انسجام

این کتاب از هر کتاب داستان معمولیی در سطح نازلتری قرار میگیرد …. خب حالا

میپردازیم به ادعای موافقان که این کتاب بهترین کتاب جهان است!!! بهترین کتاب یعنی

 چی؟شما بفرمایید از کدام جهت این کتاب فوق ا لعاده است؟اگر از نظر استدلالات

قرآنی در نظر بگیریم که دیگر واقعا استدلالات قرآنی تاسف بار است…. مثلا در مورد

 این که هر کسی در این کتاب شک دارد یک عبارت مثل قرآن بیاورد اما وجه آن را

نفرموده اند . واینکه جن و انس با هم نمیتوانند چنین کتابی بنویسند …در حالی که

اشاره نشده کتابخانهء جنها در کجا است و ما چگونه صحت این ادعا را تحقیق کنیم.یا

اینکه کسانی که از پیامبر تقاضای معجزه نمودند که قرآن بجای جواب فرموده به آنها

بگو من  هم مثل شما منتظرم!!!! (در آیات 20 یونس و133طه و 7 و 27 رعد و 50

 عنکبوت نظیر این جوابها را به وفور مییابید) دیگر اینکه مطالب زندگی خصوصی

پیامبر که مختص ایشان است در جای جای قرآن آمده به نوعی که هیچیک از بشریت

 مجاز به انجام آنها تا قیامت نخواهد بود …خب اگر این کتاب برای هدایت بشر است

 چرا بخشهایی از آن مختص ارتباطات پیامبر با همسران خودشان است؟ مثل داستان

هبه-داشتن تعدد ازواج بیش از حدی که برای مومنین است و …. و در این کتاب چگونه

 است که ارتباطات حضرت با همسرانشان آمده؟ مثل نوبت بندیهای شبانه ء حضرت

در مورد همسرانشان در سورهء احزاب ؟ و چگونه این نوبت بندیها معجزهء خدا بر

 بشریت است؟ (دوستان اسناد تمام اینها در استدلالات مخالفان عرضه شده و مخالفان

 اینها را با شان نزول-  و مجموعهء اسناد تفسیری از علمای خودمان نقل نموده اند و

 شیعه و سنی بر آن معتقدند .مخالفان نمیگویند با این اسناد دین دروغه آنها میگویند

محبت کنید ما را هدایت بفرمایید که نوبت بندیهای حضرت در مورد همسرانشان چه

معجزه و اتمام حجت خدا بر بشر است؟تا ماهم هدایت شویم.اگر بگوییم بخشی از قرآن

 معجزه است و بخشی دیگر نیست، که خلاف نص قرآنه!!! در ضمن این گونه عبارات

 یا داستانها چه قداستی دارد ؟ اگر نتوانستید جواب بدهید حتما به مراجع محترم مراجعه

کنید و استدلالات خود را به آنها ارائه دهید و جوابش را برای من ارسال کنید تا در

وب تحت عنوان استدلالات موافقان درج کنم تا بحث پر بار تر شود.)… بعد از خواندن

استدلالات مخالفان می رسیم به ادعای جدیدی …عده ای معتقد بودند که قرآن از روی

ادعا های مردم آن دوران جمع آوری شده به این ترتیب که هر کسی در جامعه ء خود

با افراد مختلفی مرتبط است و ادعا های مختلفی را میشنود  و بیان آن ادعاها نیاز به

 سواد خاصی هم ندارد .شما ممکنه یک گفته ای از یک دانشمند بشنوید و آن را مطرح

 کنید و بدون سواد هم باشید(هر چند که اسناد با سواد بودن حضرت در استدلالات

مخالفان قبلا مطرح شده بود . حتی بخشی از این اسناد از قول ائمه نقل شده بود که

لعنت نموده بودند کسانی را که حضرت را بی سواد بدانند ….)در هر حال اسانیدی

 که ادعا شد از تورات و ادیان دیگر وارد دین شده را کاملا شرح دادیم…. مخالفان

با به چالش کشیدن این ادعاهای تورات از دید علمی و اثبات نادرستی آنها هم تورات

را از حلیهء وحی مبری دانستند و هم کتبی که همان ادعاها راتکرار کند . چون خدای

 توحیدی بر خلقتش حتی قبل از خلق نمودن آن اشراف داشته و احاطهء حقیقی داشته

 نه مجازی…حالا چنین خدایی چگونه متوجه نمیشود که کوهها میخهای زمین نیستند؟

جهان در 7 روز تشکیل نشده؟ زمین یک تکه خاک روی آب نیست؟آسمان در ندارد؟

شهاب سنگها تیرهای شلیک شدهء ملائکه به شیطونکها نیستند؟ کوهها میخ زمین نیستند؟

 نوحی اصلا وجود خارجی نداشته؟جهان را سیلی بنام طوفان نوح هرگز فرا نگرفته

و این فقط اسطوره ای سومری بوده برای یک سیل؟ با لای آسمان دریای آب نیست؟

7 آسمان معنا ندارد؟7 زمینی وجود ندارد؟حرکت خورشید بعلن روئیت ما از حرکت

 زمین است نه اینکه خدا خورشید را ببرد به مشرق و مغرب زمین؟ تمام موجودات

جهان توسط طوفان نوح از بین نرفتند ؟و صدها ایراد دیگر…… یا در مورد زرتشتیت

… پل صراط از زرتشت گرفته شده که بنام پل چینوت بوده.ماجرای شیطان و آدم هم

 از تورات گرفته شده و داستان فریب آن که آدم از یک درخت ممنوعه چیزی خورد

و از بهشت بیرون رفت و افسانه سراییهای بی سروته دیگر…. نماز 5 گانه زرتشتیان

 و وضو که از زرتشتیت وام گرفته شده. معراجی که مشابه عروج عیسی است منتها

با این تفاوت که با الاغی که نصفش الاغ بوده و نصفش آدم بنام براق انجام شده که در

 اساطیر یونان نومفها …یا جانورانی را مدعی بودند که نصفشان آدم و نصفشان اسب

 است. و ….  13 اصل ایمانی یهود که ادعا نموده تورای الهی وحی  است-تورای

 الهی نظیر ندارد و تا قیامت از تحریف مصون است –  که عینا این ادعا در مورد

قرآن تکرار شده و ….که تمام اینها مفصلا بحث شد…. حالا میپردازیم به موضوعات

 دیگر و تشابهات دیگر بین تورات و قرآن ….در سفر تکوین فصل 4 ماجرای فریب

 شیطان ذکر شده که شیطان بصورت ماری آمدو اول حوار ا فریفت و با وسوسهء

حوا و شیطان< آدم فریفته شد و ازمیوهء درخت ممنوعه خورد که در قرآن سورهء

 طه آیه ء 117 تا 121 که خلاصه ء موضوع این است که چون شیطان به آدم سجده

 نکرد خدا به آدم گفت این شیطان برای تو دشمنی خطر ناک است مواظب باش تو و

 زنت را از بهشت بدر نکند اینجا جای خوبی است برای تو و همسرت و آدم گول

شیطان را خورد و فکر کرد که درخت جاودانگی است و ازش خورد و و وقتی خورد

 برهنگی آنها بر ایشان نمایان شد(آیهء 121) و چسبانیدن برگها را بر خود آغاز نمودند

 …. حالا از چه کسی داشتند حجاب میگرفتند خدا میداند چون غیرا زاین دوتا که آدم

 دیگری در بهشت نبود که گشت ارشادی هم در کار نبود تا در کهر….. آنها را ارشاد

 کند؟در همان فصل تورات و همان صفحه عین همین عبارت ذکر شده که …..بعد از

 خوردن آن درخت چشمشان گشوده شد به برهنگی خود و از برگهای درخت انجیر

برای خود فوطه ساختند(شورت)… درآیهء 23 همان فصل تورات  آمده که خدا آن

دو را از باغ عدن بیرون کرد تا آنکه در زمینی  که از آن گرفته شده بود کشاورزی

کند . حالا جالب است که در قرآن هم همین لفظ عدن 11بار در 61 مریم-8 غافر -72

 توبه -23 رعد – 31 نحل-31 کهف- 76 طه-33 فارط-50 ص-12 صف-8 بینه .. بکار

 رفته…... اما در مورد اسمهای فرزندان آدم با نامهای هابیل و قاین….یکی از اشکالات

 در استنساخ این است که در نوشته های قدیمی جای نقاط و ل و ن بعضا اشتباه میشود 

 و همینطور دندانه ها جابجا میشود …. به همین خاطره مخالفان معتقدند لفظ قابیل از

اشتباهات آقایان در استنساخ لفظ قاین گرفته شده که اگر ل را کوتاهتر بنویسیم و نقطهءآن

 را تغییر دهیم همان قابیل میشود. اما از کجا علوم اسلام درست نگفته و تورات استنساخ

اشتباه ننموده؟معلومه چون تورات مقدم بر قرآن بوده از نظر زمانی…. بعدش در مورد

 داستان هابیل و قاین یا همان هابیل و قابیل غلط خودمان(بزعم مخالفان و یهودیان و دیگر

 ادیان سامی جهان جز اسلام) در سفر تکوین فصل 4 تورات ماجرای بحث این دو برادر

 ذکر شده که ….قاین محصول زمین خود را به خدا هدیه داد و هابیل چون چوپان بود

گوسفندی فربه  به  خدا هدیه داد. خدا هدیه ء هابیل را پذیرفت و هدیهء قاین را نپذیرفت

.در آیه ء 8 داستان کینه توزی قاین و کشتن هابیل ذکر میشود  و اینکه در نهایت میرود

 و در در زمین شرقی عدن یعنی زمینی بنام "نود " بر وزن هود ساکن میشود .در

آیه ء 133 سورهء طه دوباره عدم اعجاز پیغمبر از زبان کفار بیان میشود …گفتند چرا

 از جانب پروردگارش برای ما معجزه ای نمی آورد؟آیا دلیل روشنی که در کتابهای

پیشین آمده است برای آنها نیامده؟ در دو آیه ء بعد هم تهدید کرده که بزودی میفهمید

راهروان راه راست کیانند…. آخه این چه استدلالیه؟ این بیچاره ها میخواهند هدایت

شوند و اگر پیامبری برای امت خود معجزه ای داشت خوب چه ربطی به اسلام داره؟

اگر کلمات حکیمانه و بعضا ادعا های بی سروته یک کتاب آسمانی یا بظاهر آسمانی را

فرد دیگری تکرار کند آیا دلیل نبوت اوست؟؟؟ جواب تقاضای معجزه برای اثبات نبوت

 آیا خطو نشان کشیدن است که بله….بعدا به هم میرسیم و حالتون رو جا می آرم؟هر

کسی من رو باور نکنه میرود در جنم و کباب میشود؟ آیا معجزه یعنی چنین

استدلالاتی؟؟؟؟؟ اما تضمین و تایید همین آیه در سوره ء اعراف آیا ت 19 تا 22 که

با برگ درخت برای خودشان فوطه درست کردند….. و همینطور در سورهء بقره

 آیه ء 33 تا 37  اما در مورد موضوع داستان قاین و هابیل...در قرآن سورهء مائده

آیه ء 27 در این مورد بدون ذکر نام اشاره نموده که .... و داستان دو فرزند آدم را به

 حق بر آنها بخوان آنگاه که دو قربانی پیش آوردند پس یکیشان پذیرفته شد و دیگری

پذیرفته نشد.گفت تورا حتما میکشم .گفت خدا فقط از پرهیزکاران میپذیرد.....بعد در

آیهء30 میگوید که   پس نفس وی را به قتل برادرش ترغیب نمود و او را کشت و از

 زیانکاران شد.سپس خداوند زاغی را برا نگیخت که زمین را میکاوید تا به او نشان

دهد چگونه جسد برادرش را پنهان کند.گفت وای  بر من آیا عاجز بودم از اینکه مثل

این زاغ باشم تا جسد برادرم را پنهان کنم؟آنگاه از پشیمانان گشت.حالا باز ما متوجه

نشدیم که خدا وند چرا برای پنهان کردن جسد برادر چنین سناریویی را ترتیب داده ؟

در این آیات هیچ اشاره ای به حکم شایستگی دفن اموات نشده بلکه موضوع پنهان

کردن بوده .در هر حال بجز این ماجرای کلاغ بقیه ماجرا عین تورات است.اما در

 آیه ء 9 فصل چهارم از سفر تکوین تورات آمده که خداوند به قاین گفت:که برادرت

 هابیل کجاست؟او گفت:که نمیدانم آیا پاسبان برادرم هستم؟و او را گفت:چه کرده ای

 که آواز خون برادرت از زمین به من فریاد میکند؟ به این دو روایت از تورات و

 قرآن نگاه کنید..... در قرآن پنهان کاری

جنازه ء هابیل را کار خدا میداند در تورات اول خدا خود را به تجاهل میزند و به قاین

 میگوید برادرت کو؟ بعد ماجرای کشته شدن برادرش را به او گوشزد میکند.همانطور

 که میبینید مخالفان برای ادعای خود از اینکه قرآن از روی موضوعات مشهور در

جامعهء آن زمان و اعتقادات مذهبی آن زمان رونویسی شده است، استدلالاتی دارند که

 یکی از آنها تشابه و عینیّت داستانهای تورات و افسانه های قدیمی مشهور در آنزمان

 با کتاب آسمانی ما است.موافقان قرآن میگویند ....خب البته باید هم این تشابهات و

حتی عینیتها وجود داشته باشد برای اینکه تمام این کتب آسمانی است که قبلا مخالفان

 به این موضوع پاسخ کامل داده اند که در کتبی از این دست قصه های دروغینی گفته

 شده است که علم دروغ بودن و خنده دار بودن آنها را اثابت نموده و تفاسیر و

قصه ها هم به همان معنای موهوم و دروغین اشاره  میکند ....حالا این چگونه خدایی

 است که به خلقت خودش هم عالم نیست؟ این چگونه خدایی است که نمیفهمد آسمان

 و زمین در 7 روز خلق نشده بلکه حدود 4 میلیارد سال طول کشیده تا زمین شده

 زمین؟؟؟؟؟ اینجا فورا آقایان میگویند آهان آهان ...... منظور از 7 روز  7 دوره بوده.

...مخالفان میگویند:خب مگر لفظ مرحله در آن زمان موجود نبوده؟در ضمن اشاره

شده زمین روی دریا بوده بعد دریا دو پاره شده یکیش رفته توی آسمون یکیش هم که

زمین را بر دوش خود حمل میکند که در عذاب دروغین قوم نوح خدا در های آسمان

 را باز میکند تا آب دریای بالایی بریزد زمین؟ این چجور خداییه که نمیفهمد زمینی

که خودش خلق نموده کروی است نه مسطح؟آسمانهایی بر روی زمین وجود ندارد

بلکه یک جو است که لایه های مختلفی دارد و یک فضای لایتناهی است ! تمام زمین

 شناسان و زیست شناسان جهان غرق شدن جهان در زیر آب را خنده دار میدانند و

هیچ آثار زمین شناسیی در جهان نیست اما باز خرافاتی ها معتقدند که خدا همه جهان

 را در آب غرق کرد. مخالفان میگویند آخر این چه خداییه که برای گناه یک عده

جفنگ، که در قبیله ای تحت عنوان قوم نوح زندگی میکردند کل مخلوقاتش را

 کشت!!آیا این عدالت خدا است؟گنه کرد در بلخ آهنگری به ششتر زدند گردن

مسگری؟! آیا خدای به این عظمت روش دیگری برای نابودی خرس قطبی و سگ

 شین لو و یوز پلنگ که بعلت گناهان قوم نوح باید تقاص پس میدادند جز آوردن

سیل بلد نبود؟!!!! بعد از آن مثلا یک حلزون از نجف اشرف که قبر آقای نوحه

چجوری رفته در آمریکا زاد و ولد کرده؟ احتمالا خداوند ابابیل را فرستاده .... تا او

 را با سبد ببرند به آمریکا   نه؟ موضوع دیگر در مورد قصه خلق شدن آدم و حوا

از گل و ماجرای خنده دار سجده نکردن شیطان به او است.در یک جا میگوید یا

ملائکه اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس ...در جای دیگر میفرماید کان من الجن...خب

 اگر آقای شیطان جرو ملائکه بوده چرا خدا در قرآن گفته او جن بوده؟ اگر منظور

جماعت حاضر بوده چرا خداوند نفرموده یا ایها الملاء؟خب شیطان میتوانسته بگوید

خدایا من جن بودم و سجده نکردم.... در ضمن این ماجرا اساسا چه نفعی برای جهان

 امروز داره؟یا همان جهان 1400 سال قبل؟ که خداوند با مخلوقی مثل شیطان در گیر

 بشه و شیطان بیاید و از خدا باصطلاح بُل بگیرد یعنی اول ازش مهلت بگیرد و بعد

 برای خدا خطو نشان بکشد و خدا او را از بهشت بیرون کند بعدا بصورت ماری از

 سوراخ راه آب بهشت وارد شود و  آدم و حوا را اغول کند که آنها از یک درخت

زهر ماریی تحت عنوان شجره ابدیت یا درخت شناخت بخورند و ببینند لخت و مادر

 زادند و بعد از برگ انجیل یا هر درخت کوفتی دیگری برای خود شورت و فوطه

بسازند که آدمهایی که هنوز خلق نشده اند آنها را نبینند و ......!!!!! واقعا این قصه ها

 به چه دردی میخوره؟ در فصل سوم تورات از سفر تکوین داستانی  آمده که

خلاصه اش اینگونه است.... مار از تمامی حیوانات صحرا حیله گر تر بود به زن

گفت که اگر از این درخت بخورید همه نیک و بد را میدانیدبه همین علت حوا هم از

 آن خورد و هم به شوهرش داد .بعد که آنها دیدند لختند و فوطه ساختند و .... خدا آواز

 داد که آهای آدم کجایی؟آدم گفت خدایا چون آواز تو را در باغ شنیدم پنهان شدم چون

 دیدم برهنه هستم.خدا گفت چه کسی به تو گفت برهنه ای؟ یا اینکه از درخت ممنوعه

خوردی؟آدم گفت تقصیر زنی بود که برای من خلقش کردی او بود که از میوهء درخت

به من داد.خدا به زن گفت چرا اینکار را کردی؟ زن هم تقصیر ها را انداخت گردن مار

 . خداهم به مار گفت چون اینطوری کردی از تمام حیوانات جهان ملعون تری به همین

خاطر همیشه کاری میکنم که روی شکمت بخزی و تمام عمرت را خاک بخوری.و

بین تو و فرزندان آدم دشمنی میافکنم آنها سر تو را خواهند کوبید و تو پاشنهء آنها را

میگزی.و به زن هم گفت درد زایمان تورا زیاد میکنم که به زحمت بچه بزایی و اشتیاق

 تو به شوهرت خواهد بود و اور ابر تو مسلط میکنم و به آدم هم گفت چون از این میوه

 خوردی پس به سبب تو زمین لعنت میشود و تمام روز های عمرت را به زحمت

خواهی خورد و خارو خسک زمین برایت ببار میآورد و سبزه های صحرایی

میخوری.....شمارا به خدا آیا خداوند اینقدر حقیر است که با مخلوق بی ارزشی که

خودش خلق کرده دست به یقه شود و بگو و مگو کند؟این نوشته های تورات که موجزی

 از آن در قرآن هم آمده آیا نوشتهء خداوند است یا فردی خیالپرداز که یک مشت

دری وری تحت عنوان تورات بافته تا به خورد ما بدهد؟آیا اگر حوا گناه کرد باید فرزندان

 او از دختران هم درد زایمان داشته باشند؟آیا حیوانات دیگر هم از درخت ممنوعه

خورده اند که درد زایمان دارند و گاهی بر سر زا میمیرند؟آیا آدمهایی که از مار و

خزندگان برای حفظ محیط زیست محافظت میکنند از کرهء مریخ آمده اند که عداوت

 بین ما و بشر در آنها از بین رفته و به عشق تبدیل شده؟ آیا خداوند در باغ بهشت

مثل یک چوپان مشغول قدم زدن است و علم به مکان مخلوقش ندارد و دیوانه وار فریاد

 میکشد هوووووووی آدم کجا رفتی؟ هوووووووی حوا کجایی؟؟؟!!!!!!آیا این خدا

است که اینهمه مزخرفات عجیب و غریب را در همیان پر از گچی تحت عنوان مغز

یک مشت خرافاتی قرار داده یا خیر ؟یک مشت حقه باز از هزاران سال قبل راه

زعامت بر خلق را همین حقه بازی ها دانسته اند که برای من و شما نقش خدای ثانی

 را بازی کنند؟؟؟؟ نمیدانم شاید همه حرفهای تورات درست باشد و صلاح نیست ما

بعلت کفر خود که همانا سوالات ابتدایی دینی برای روشنتر شدن ذهنمان است  آن

را درک کنیم. شاید بقول یکی از آخوندهای سنی مذهب زمین صاف باشد و تمام این

عکسهای مخابراتی توسط ماهواره و ... دروغین و برای هتک اسلام باشد.در هر

حال روش استدلالی مخالفان اینگونه است که خدا دروغ نمیگوید پس دروغهای تورات

 مربوط به خدا نیست و هر کتاب آسمانیی هم که این مزخرفات را تکرار کند نه تنها

آسمانی نیست بلکه کتابی است برای تحمیق بشر  حالا دوستان میتوانند این استد لالات

 را به فقهاء بزرگوار نشان بدهند تا همه را یکجا از گمراهی در بیاورند نکته ء دیگر

 اینکه در مورد تورات مشهوره که تحریف شده .... در حالی که در 13 اصل ایمانی

 یهود عین قرآن ذکر شده که تورات نازل شده به دست خدا است و خود خدا هم آن را

 از تحریف حفظ میکندقرآن هم همان جمله را از تورات در آورده و در خود قرار

داده که ما قرآن را نازل کردیم و خودمان محافظ و نگهبان آن هستیم .حالا اگر شما

 تصور میکنید تورات تحریف شده،مسلما تصور نمیکنید که قرآن تحریف شده باشد

اسناد علمی و تحقیقی هم همین امر را نشان میدهند!!!!! حال اگر قرآن تحریف نشده  

این استدلالات را چه کنیم که عینا از تورات در قرآن قرار گرفته؟؟ در ادامه مطالب

کاملتری در تطابق قرآن و تورات برای شما با ذکر شمارهء آیه قرآنی و ذکر همان سند

 عینی از تورات برای شما مینویسم .دوستان متعصب هم هیچ ناراحت نشوند ...تشریف

 ببرند و تحقیق کنند ببینند آیِا اسناد واقعی است یا باز هم توطئه آمریکا در کار است .

 و دوستان مخالف هم با دیدن یک سند اعتراض به اصل دین ننمایند تشریف ببرند و

دنبال جواب از علماء باشند. ممنونم و شاد باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:22  توسط استاد  | 

وجوب پیغمبری برای میکروبها و داستان ملا نصر الدین استدلالات مخالفان بخش 63 ادامهء موضوع روح

با سلام به تمامی دوستان عزیز. با تبریک عید فطر به موافقان ....همانطور که قبلا دیدید

 مشغول طرح استدلالات مخالفان بودیم که بارها عرض کردم این نوشته ها نه تایید مخالفان

 است و نه تکذیب موافقان شما میتوانید به کارشناسان و علما مراجعه نمایید و جواب این

استدلالات را گرفته و برای من نیز بفرستید تا در وب آن را درج کنم.... در مقالات قبل

در مورد وجود روح در موجودات  و اعتقادات کتب آسمانی همینطور فلاسفه و ... بحث

نمودیم.نتیجه این شد که اعتقاد به حقیقتی که مثل باد با دمیدن وارد بدن انسان میشود و به

افراد حیات می بخشد مختص کتب آسمانی نبوده بلکه تمام مکاتب خرافی و بت پرست و

 آمون پرست مصرو یونان و بسیاری از خرافه پرستان جهان به این امر با همین شیوهء

مشهور معتقد بوده اند که اسناد آن قبلا ارائه شد(یادتان باشد برای هر گونه بحث ابتدا باید

معنای صحیح لغات اعتباری موافقان از دید خود آنها طرح شود و سپس بعد از آن این

رویه باید ادامه بیابد تا بعد از معنا شدن صحیح مو ضوع مورد نظر ،بر اساس مشترکات

 در مورد آن بحث نماییم.) برای همین بود که مخالفان ابتدا روح و ماجرای آن را از

 کتب و اسناد مورد تایید موافقان ، و از روی ترجمانی که آنها بر این موضوع قائل بودند

 ابتدا معنا نموده اند بعد شروع به پاسخگویی به آنها نمو ده اند.همانطور که قبلا موافقان

 و مخالفان به آن معتقد بودند ،حقیقتی در وجود انسان است که وجود حقیقی انسان را

شامل میشود به نحوی که ابتدایی ترین جزء بشر است که تکوین مییابد اما اصل آن همیشه

 ثابت میماند و در حقیقت تمام اکتسابات انسان و وجود  او را شامل میشود و رفتار های

 بشری هم در آن بطور کامل ضبط میشود. که البته موضوعاتی مثل بهشت و جهنم و یا

دنیای پس از مرگ بر اساس وجود آن حقیقت است که قوام می یابد و استوا ر است. که

 بعد مباحثی در مورد عالم ذر و .... ایجاد شد که مخالفان به همهء آنها جواب دادند.

اما نکته ای که امروز میخواهیم به آن بپردازیم را با فرض و حکم طبق معمول بیان میکنیم.

فرض این بود که علت وجود عالم دیگر که مرتبط به اصل توحیدی عدل است (که قبلا

اثبات شده)، بعلت وجود اختیار بشر است که بر او تعییّن میپذیرد. یعنی اگر اختیاری

برای بشر متصور نباشیم نمیتوانیم برای او روز جزا و عالم اخرویی را اثبات کنیم. اما

حکمی که میخواهیم به آن برسیم این است که تمام موجودات ذیروح هم روز قیامتی متناسب

 با ساحت خود دارند. نتیجه ء این بحث را مخالفان میخواهند مرتبط کنند به عدم وجوب

ارسال رسل که به تبع آن با نقض وجوب،اصل آن نیز زیر سوال میرود که البته قبلا با

عناوین مختلفی آن را اثبات نموده بودند....پس موضوع بحث و فرض و حکم کلی این است

(دوستان اگر در هر بخشی مشکل داشتند می توانند سوالات یا استدلالات خود را بیان کنند)

 اما آیا  تمام موجودات زنده و ذیروح دارای اختیار هستند ؟همانطور که میدانیم تمام

موجودات مختلف دارای سطوح مختلفی از روحانیت هستند.یعنی نه تنها روحی که یک

 حیوان دارد با روح بشر نا متجانس است(یعنی از یک جنس نیست) بلکه روح افراد

 مختلف بشر هم با هم فرقهای کلی دارد هر چند که متجانس است.(اگر شالود هء بنیانی

 یک انسان را روح انسانی او در نظر بگیریم مسلما اگر در بشر روح حیوانی مثل اسب

 حلول مینمود دیگر نمیتوانست جسم و ماهیت او یک اسب باشد و بلعکس این یکی از استدلالات

 در جواب به تناسخ نزولی است.(تناسخ نزولی تناسخی است که قائلان به آن معتقدند که

 روح یک انسان بعد از مردن میتواند حتی در جسم یک حیوان هم حلول نماید)) اما در

 این که روح هر انسانی با انسان دیگر تمایز دارد هم هیچ شکی نیست چون اگر شالودهء

 بنیانی "من" روح من باشد که سبب حیات جسم من شده و حقیقت ثابت من است،اگر  حقیقت من  مثلا منطبق

 بر حقیقت درونی شما بود دیگر من و شما تعدد و تمایز نداشتیم و دیگر دوئیّتی بین ما وجود

 نداشت و هر دو یک حقیقت بودیم که این خلاف حس است یعنی آنچه محسوس کلی است

 این است که من  من،  و شما  شما هستید. پس روح انسان ها از نظر جنس در یک

گروه قرار دارد اما از بعلت دارا بودن تفاوتهای  بسیار ، با هم متفاوت است.خب ..... سوال

این است آیا ارواح موجودا ت دیگر هم از همین قائده تبعیت میکند؟مسلما همینطور است.

چون روح هر جنسی از اجناس آن طبقه بندی میکند اما هر کدام از اعضاء آن جنس با

هم تفاوت دارند حداقل استدلال برای بیان این امر یکی نبودن و داشتن بُعد زمانی و مکانی

 و سرنوشتهای مختلف آنها است.که این امری بدیهی است و نیاز به استدلال ندارد.برای

 روشن تر شدن این مطلب که برای دوستان جدید الورود وب که هنوز توحید را مطالعه

نکردند ،توضیح میدهم این است که مثلا دو گوزن هر دو سرنوشت مرگ دارند اما آیا

کنام و محل زندگی آنها عین همدیگر است؟مقدار غذای روزانهء آنها عین همدیگر است؟

در یک آن هر دو متولد شده اند؟از والدین واحد؟ هر دو در یک ثانیه میمیرند با یک

شرایط عینی؟اگر همه چیز این دو گوزن عین هم بود دیگر دوئیتی با هم نداشتند! پس همین

 که می توانیم آنها را بشماریم دلالت بر این امر دارد که این دو هر کدام از دیگری دنیایی

 متفاوت اما همجنس هم هستند.این دیگر بدیهی است. حالا میخواهیم به حکم برسیم.آیا تمام

موجودات زنده (لااقل موجودات  زنده،هرچند که قرآن کوهها و دریا ها و ... را هم

دارای اختیار میداند که اگر شد بیشتر در مورد آن صحبت میکنیم)دارای روح هستند؟

جواب بر اساس اثبات و معنایی خاصی که از روح بیان نمودیم مثبت است. سوال دیگر

در مورد جبر و اختیار آیا موجود ذیروح و ذی اراده با موجود دیگر از همان جنس متمایز

 است یا خیر؟مسلما این جواب هم مثبت است.سوال دیگر اینکه آیا رفتار یک گوزن بر

 اساس همین اراده با گوزن دیگری متفاوت است یا خیر؟این هم بدیهی است مطمئنا فرق

 دارد . حالا سوال بعدی این است که ... آنچه که ما آنرا اثبات روز قیامت معنا نموده ایم

عدل خدا بود به این نحو که انسان که موجودی مختار است به سبب اختیارات خود افعالی

 انجام میدهد که نمیتواند نتایج اعمال و رفتار خود را در این دنیا دریافت کند چون

 ملموسات این دنیا اموری مادی است و توان پرداختن به ماهیت افعالی موجود مختار

را ندارد ،بنابراین جهان دیگری برای حسابرسی به افعال و اعمال انسان وجوب مییابد

که قبلا این امر را اثبات نمودیم. حالا میبینیم که همان امری که وجود قیامتی را برای

جنس بشر یا لااقل جهان دیگری را بر جنس بشر اثبات نمود،همان امر در موجودات

دیگر هم ثابت شده.اگر بگوییم حیوانات اختیار ندارند پس باید رفتارهای آنها عین رفتارهای

 یکدیگر باشد در حالی که این خلاف حس است و اساسا وجود روح  و داشتن تکامل و

 اختیار سبب تفاوت رفتارهای موجودات میشود.اگر هم بگوییم موجودات اختیار ندارند ،

 پس هر گز نمیشد حیوانی وحشی را رام نمود یا موارد متعدد دیگر. (یک نکته خدمت

شما عرض کنم بعضی ها میگویند خداوند موجودات مختاررا انسانها و جنها معرفی

 نموده. در حالی که در قرآن موراد بسیاری است از جمله آیهء امانت در72 سوره ء احزاب

 که خدا وند دینش را به کوهها و ... عرضه نمود .و آنها ابا نمودند از پذیرش امانت

الهی.گروهی این امر را تکوین میدانند یعنی خداوند حقیقتی را به کوهها و موجودات

زنده ارزانی نمود که آنها توان کشیدن آن بار را نداشتند  جز انسان و این امر تکوینا

انجام شده یعنی بودن در شکل فعلی را تعبیری نموده از عدم توانایی در یافت آنها...این

 مساله چندین ایراد دارد .اولا این که در نص صریح قرآن ذکر شده که خداوند امانت

را به تمام اجزا جهان هستی داد و آنها از پذیرفتن آن ابا نمودند.ابا نمودن یعنی اختیار

داشتن اما درسطحی کوچکتر از اراده و اختیار جنها و انسانها . از طرفی اگر خداوند

امری را عرضه کند به حقیقتی که توانایی کسب آن را ندارد این خلاف حکمت خداوند

میشود و نشانهء جهل او نسبت به مخلوقش میباشد که به تبع آن خدا را از الوهیت خلع

 میکند.پس نا چاریم برای آنها هم اختیاری اما در در جه ای کوچکتر قائل شویم.وقتی

اختیار بر آنها قائل شویم وجه روحی که قبلا ملزم به آن بودیم زیر سوال میرود.ما

حقیقتی بنام کوه نداریم بلکه بر آمدگیهای سطح زمین را کوه مینامیم حالا اگر یک ظرف

از خاک قله را بریزیم زمین آیا آن خاک،کوه میشود یا زمین؟یعنی آیا باز میخ زمین

بحساب میآید یا نه؟ از این ایرادات بسیار زیاد در مقولات دینی ایجاد میشود برای اینکه

 فرض میخ بودن کوهها برای زمین از اول ایرادات کلی داشت ... برای اینکه از بحث

خارج نشویم اول بحث را تمام میکنیم بعد اگر فرصتی بود به این مقولات میپردازیم.

نتیجه این شد که تمام موجودات مختار قطعا باید روز ثواب و عقابی داشته باشند یا روز

 قیامت به اعتقاد موافقان یا بعد از مردن با حقیقت خودشان محشور شوند بقول

مخالفان).حالاخوب دقت کنید .... مخالفان گریزی میزنند به ادعای اثبات وجود پیامبران

 از طریق موافقان و آن این است که حتما حتما ما باید پیامبر داشته باشیم که برای روز

 قیامت بر اساس معیاری که آنها از جانب خداوند آنرا بیان میکنند ،مورد مواخذه و سوال

 و جواب قرار بگیریم که البته در همان مقطع هم مخالفان جواب آنها را دادند  .به این

 ترتیب که چون از تمام جهان فقط خاورمیانه دارای ادیان توحیدی بوده به نحوی که

هیچ آثار توحیدی در هیچ کجای دیگر دنیا کشف نشده بنابراین دسترسی به دین توحیدی

 مخصوصا با این حجم تحریفاتی که شده(بفرض دروغ نبودن موضوع)باز برای عموم

 مردم جهان حتی متدینین اسلامی هم قابل دسترسی نیست. پس چگونه است که عموم

بشر بدون استطاعت کشف حقیقت و معیار کذایی باز هم بنوعی بعلت اختیار خود محشور

میشوند؟مسلما قانون دیگر و جهان شمول تری از دین کذایی باید موجود باشد که موافق

و مخالف هم به چنین قانونی بنام درونیات و فطریات بشر معتقدند.حالا سوال این است

که ما میبینیم که حجت نه تنها بر تمام بشریت بلکه حتی شاید (بفرض صحت ادعای

موافقان در دین)برای 10 نفر از تمام جهان هم تمام نشده ،چون اگر وجه علمی موافقان

 آقایان مورد اعتنای آنها هستند ، لااقل از این 630 صفحه استدلال به یک صفحه اش

جواب میدادند.... و اینهمه تعارضات و هزار ها فرقه در یک دین واحد بوجود نمیآمد .

که قبلا در موردش مفصلا بحث شد. حالا سوال مخالفان از موافقان این بود که حال که

 عموم بشریت بدون داشتن توان دسترسی به دین محشور میشوند ،چگونه وجوب انبیاء

را اثبات میکنید حال آنکه این وجوب خلاف حس است.چون جز خاورمیانه در هیچ

کجای جهان اثری از آثار توحید نبوده و نیست!شاید در 1300 سال قبل مردم معتقد بودند

 که تمام جهان پیغمبر داشته،حق هم داشتند چون دورترین نقطهءجهان آنروز کشور چین

 بود که در احادیث فرموده شده طلبوالعلم ولو بالصین .علم را طلب کنید حتی اگر در چین

باشد(که منظور بعد مسافت بوده).و تصوری که از زمین داشتند بشقابی بوده که روی

دریابوده.آنزمان میتوانستیم بگوییم بلکه دنیای بشقابی ما همین قصبه هایی است که در

بیابانهای اطراف ما است یعنی خاور میانه و در همه جای این خاور میانه هم پیامبران

موجود بوده اند اما بعد از کشف قاره های بهم نا پیوسته دیگر این قضیه رد شد.عده ای

میگویند شاید در آن امتها هم پیامبر بوده،جواب آنها راحت است اگر پیامبری در امتی

بوده برای این بوده که معیار بر آن قوم تعیین بپذیرد.زمانی که ما در کشوری مثل آمریکا

هیچ اثر توحیدی از چند هزار سال قبل تا زمان تصرف آن نمیبینیم،زمانی که موقع تصرف

 آنجا هم مردم را خورشید پرست و ... میدیدیم این ادعا مثل میخ الاغ آقای ملا نصر الدینه

 که کوبید زمین و گفت که اینجا مرکز جهان هستیه باور نمیکنی؟برو ذرعش کن(متر کن)

.تمام اعتقادات ما شده ادعاهای مسخره و شرم آور و افسانه سرایی....با افسانه سرایی

که نمیشه استدلال کرد! بگذریم ....این یک جواب مخالفان بود بحث دیگر را از مطلب

مطرح شده ء امروز استخراج میکنند که...آنچه سبب وجوب عالمی دیگر بر بشر شده

وجود اختیار بدیهی در بشر است....خب .... همان اختیار هم در موجودات دیگر

موجود است پس قطعا آنها هم حیوانات خوب و بد دارند.بار ها دیده ایم که سگی بخاطر

 حفظ جان صاحبش خود را فدا نموده یا عواطف حیواناتی مثل دلفین و ... مثال زدنی

 است حتی اخیرا موضوعی در روزنامه خواندم در مورد دوستی یک کوسه با یک مرد

ماهیگیر که تصادفا با این مرد ماهیگیر ارتباط بر قرار نمود و  هر وقت این مرد به

دریا میرود آقای کوسه هم با ایشان رهسپار میشود اما ماهی ها بعلت وجود ایشان فرار

میکنند حتی در عکسی که چاپ شده بود این کوسه گاها از آب بیرون میآید تا مرد

ماهیگیر بینی او را نوازش کند. حالا اگر این داستان را در مورد او باور نکنیم ارتباط

انسانها با دلفینها و .... نماد تربیت پذیری و اختیار حیوانات است. در هر حال با این

استدلال قطعا آنها هم جهان آخرت دارند.حالا تصور کنید که داستان روز قیامت واقعیت

 داشته باشد.... تمام دایناسور ها-میکروبها-سگ و گربه و .... در صحرای محشر

جمع میشوند .... البته من یک موضوعی را درک نکردم افرادی بسیاری با فضا پیما های

 خود در بیرون از جو زمین منفجر شده اند یا در آینده کسانی که بروند و در ماه بمیرند

 و همانجا دفن شوند چگونه روز قیامت دارند؟؟؟؟ البته حتما صلاح بوده...... اما

 موضوع خنده دار اینه که اگر میکروبها و درختها و جانوران و .... روز قیامت

داشته باشند ، و وجوب انبیاء را برای موجود مختار قائل باشیم،ببخشید پیغمبر میکروبها

 کی بوده؟حتما یک میکروب دیگه...خب این میکروب دیگر چگونه دین و کتاب دینی

 خود را توانسته به میکروبهای آفریقا و آمریکا برساند؟؟؟؟با شنا کردن؟آن که با 100

میلیون سال شنا کن 20 سانتیمتر هم به جلو نمیرود که ..!.... آنها با چه معیاری حساب

 پس خواهند داد؟ البته هر جا که گیر میکنیم میگوییم آن را خدا میداند شاید صلاح بوده.

..یا اگر قدرت خدا باشد برای هر میکروبی کتاب آسمانی نازل میکند.... ببینید بهترین

 راه برای پاسخ به این استدلالات مخالفان چنگ زدن به قصه ها- افسانه ها یا ادعا های

 کذاییه که معلوم نیست از کجا استخراج میشود .... خیلی با مزه است ....زمانی که

بحث اعتقادی میشود همه چنگ میزنند به استدلال وقتی در استدلال میما نند افسانه

سرایی و قصه پردازی و خیالبافی میکنند ... یک قصه برای شما تعریف میکنم از

حکایت ملا نصر الدین .یک روز ملا نصر الدین آمد به درگاه پادشاه و گفت ای پادشاه

 من خدا هستم. پادشاه گفت خب برای چی اینجا آمده ای...گفت برای اینکه مقروض

هستم .میخواهم قرضم را تو پرداخت کنی.پادشاه گفت خب اگر خدا هستی چرا خودت

 قرضتو پرداخت نمیکنی؟ملا گفت مگر نشنیدی که در قرآن گفتم  من یقرض الله قرضا

 حسنا فیضاعفه؟ هر کسی به خدا قرض بدهد خدا وند زیاد تر به او بر میگرداند؟من

 می خواهم تو را اینجوری پولدار کنم چون صلاحه که من خودم قرض خودم را ندهم

بلکه تو قرض مرا بدهی. مثل داستان قرآن! پادشاه گفت خب .من از کجا بفهمم که تو

خدای قرآن هستی؟ ملا گفت اگر یک پیغمبر به حقانیت من گواهی بدهد تو باور میکنی؟

پادشاه گفت بله. ملاغلام خودش را نشان داد و گفت :ای پیغمبر من کیستم؟غلام بیچاره

هم که اینقدر از دست ملا کتک خورده بود گفت:شما خدا هستی .پادشاه گفت از کجا

بفهمم که این غلام پیغمبر تو است؟ ملا گفت : بیا این نوشته که در جیب اوست آیات من

 است. پادشاه گفت نوشته را بیاورید دید نوشته .زرد چوپه 2 دانگ   مارچوبه دو اوقیه 

   کرباس 3ذرع   خروس قندی برای حسنی 2 عدد  قرنفل و مردار سنگ 2 مثقال    

 بدهکاری من به آمیرزا  دوعباسی  و من که اصغر قلی هستم پیغمبر ملا نصرالدینم .

!!!پادشاه گفت ...خب من از کجا بفهمم این نوشته ای که خریدهای روزانت از عطاریه

و .... کتاب آسمانی اینه؟ملا گفت خب معلومه ... چون من که خدا هستم آن را تایید

میکنم و هیچ کسی هم نمیتونه نوشته هایی به این عمیقی بنویسه میخواهی تمام گوسفندان

 آبادی را با آدمها جمع کن حتی آدمهایی که تا حالا در خواب دیدیدی وواقعیت نداشتند

رو جمع کن ببین یک کلمه میتونند مثل اینها بنویسند؟ پادشاه که از لودگی ملا خنده اش

گرفته بود گفت خب معجزه ای بجز این نوشته هایت داری به من نشون بدی؟ملا گفت:

 بله که دارم هرچی بخوای.. .پادشاه گفت به آن درخت بگو بیاد اینجا. و با انگشت

درختی که در باغ امارت سلطنتی بود را نشان داد.ملا به غلام اشاره ای کرد و غلام

ملا فریاد کشید که ای درخت من پیامبر خدا هستم زود بدو بیا اینجا.درخت تکان نخورد.

 ملا به غلامش گفت...خب عیب نداره پیامبران نباید غرور داشته باشند. تو برو پیش

 درخت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:5  توسط استاد  | 

شبهات وارده به موضوع عالم ذر استدلالات مخالفان 62

با سلام خدمت دوستان عزیز امیدوارم شبهای قدر برای موافقان لیالی پر برکتی بوده باشد..

. قبلا در مورد روح بحث طولانیی داشتیم که هر چند نا تمام مانده اما وجهی برای

 استدلالهای مخالفان محترم فراهم آمده.ایرادهای آقایان مخالفان چند وجه داشت که بخشی

از آنها ذکر شد.همانطور که در آیاتی که قبلا اشاره شد ملاحظه نمودید،قرآن اشاره دارد

بر اینکه فرشته ای بنام روح القدس آمد و با دمیدن به جسد انسان،انسان زنده شد. که چون

در مقالهء قبلی به آیات آن اشاره شده در اینجا مجددا آیات را نمیآوریم و گویا این موضوع

هم در میان موافقان بصورت عینی موافقان و مخالفانی دارد یعنی گروهی معتقدند این نفخه

 صرفا جسمانی نبوده اما گروهی دیگر دلالت این امر و انطباق آن را با ظاهرشدن جناب

روح به حضرت مریم و دمیدن آن-همینطور قدرت شفا دهندگی یاران عیسی که از روح

 القدس پر شده بودند –همینطور به زنده نمودن پرنده گلی به دست ایشان اشاره نموده و

 آنرا بصورت همان موضوع مطرح میکنند.که بله حضرت روح بصورت یک فرشته ای

آمد و در جسد انسان فوت کرد و آدم زنده شد البته مخالفان ریشه های این اندیشه که روح

مثل باد است و با فوت کردن وارد شده و از بینی خارج میشود را از اساطیر دروغین

مصری در کتاب سینوهه تا قصه های یونان قدیم و اسطوره های تورات اشاره تعقیب

نموده اند و بهر حال این موضوعات واقعا زمانی مورد اعتقاد همگان بوده.بطوری که

در فرهنگ اسلامی مشهور است روح انسانی در 40 روزگی درون جنین دمیده میشود

 حالا مشخص نیست جنین اگر روح نداشته چگونه رشد و نمو می نموده؟واگر روح

انسانی مراتب تکوین خود را سپری نمینموده پس روح کدام حیوان یا جانور بوده که

بعدا تبدیل به روح انسان شده و اصلا این عدد 40 از کجا در آمده؟بر کدام مبنا ! که

البته داستان تقدس عدد 40 را قبلا مورد بررسی قرار دادیم...علی ایّ حال بفرض که

جناب روح تشریف میآورند و در بدن انسانها میدمند و به اینگونه جنس بشر خلق شد،

سوال این است که شما برای این ماجرای آقای روح و جسد آدم را بیان میکنید که

بالاخره یک جوری باید موضوع حلول بشر در جهان آفرینش حل شود اما یک سوال

 دیگر پیش میآید که آیا برای خلقت اینهمه موجودات زنده و گونه های مختلف هم جناب

 روح نزول اجلال میفرمودند تا مثلا نسل مارمولک و سوسک و میکروب و باکتریها و

 مار و قورباغه رو با دمیدن ایجاد کنند؟ بالاخره قرار ما بر این شد که هر موجود

 زنده ای را دارای روح بدانیم که رشد و توالد و تناسل دارد .حالا سوال این است که

 حضرت روح چگونه به آقای میکروب دمیدند ؟در حالی که در یک فوتشان ممکنه میلیونها

میکروب موجود باشه و اساسا جسد جناب میکروب چگونه فاذا سویته و نفخت فیه من

 روحی ایجاد شد؟اگر منظور از دمیدن روح به بدن موجود زنده سیر تکوینی آن موجود

 است پس چرا خداوند موجودی بنام روح را موجودی زنده قلمداد فرموده که گاهی بشکل

 کبو تر پرواز کنان می آید و گاهی مانند آدم به حضرت مریم ظاهر میشود؟اگر هم

موضوع تکوین نیست پس برای تمام چند میلیارد گونه حشره و میکروب و باسیل و

آغازیان و موجودات زنده فعلی و داینا سورها و .... جناب روح باید تشریف میآوردند

و جالب این که با این حساب جناب روح میلیارد ها روش فوت کردن بلد بودند که با هر

نوع فوت کردنی موجود جدیدی آفریده میشد . در حالی که میدانیم روح هر موجودی

متناسب با ساحت همان موجود است. همین اشکال در مورد حضرت عیسی هم موجوده

 مخالفان محترم گفته اند که اگرعیسی علیه السلام فایدنا بروح القدس بود چگونه گاهی

 دمیدن او به کبوتر گلی ،اورا زنده مینمود و زمانی با همان فوت کردن انسان مرده ای

را زنده میکرد؟البته میشود گفت که حتما صلاح بوده ...شاید خداوند فرشته ای میفرستاده

 که کارخانه ای بنام روح سازی در وجود مبارکش بوده و فوت نمودن آن روح هر طوری

 که دوست داشته موجود زنده خلق میکرده.اما مشکل این است که موجودات ذره بینی که

 با میکروسکوپ هم به زور دیده میشوند چگونه با گل ایجاد شدند و امعاء و احشاء آنها

چرا مد نظر نبوده؟کما اینکه حضرت عیسی علیه السلام اگر دمیدنشان جسد را پوست و

 گوشت ببخشد چگونه شده که این پرندهء گلی اعماء و احشائشتوسط حضرت عیسی  

ساخته نشده بود ؟از آن

 تعجب آور تر اینکه پرندهء مذکور پرواز کردن را هم با همان فوت یاد میگرفته و

خصلتهای پرندهء بالغ در او ایجاد میشده در حالی که سیر تکوینی پرنده باید به مرور

 باشد و آموزش پرواز توسط خانواده اش برایش ایجاد شود...البته میشه گفت که

معجزه یعنی چنین کاری که جنس بشر نه تنها از انجامش عاجز است ،بلکه عقلش هم

 به آن نمیرسد.شما از هر زاویه این موضوعات را بررسی کنید میبینید هیچ کجای این

قصه ها به عقل انسان نمیرسد و جالب این است که موافقان اعجاز همین خلاف عقل

بودن این داستانهای بدون سند تاریخی بدرد خور  را معجزه میدانند (دوستان بارهاعرض کردم اینها

اسنادی است که مخالفان نوشته اند اگر در ذهنتان شبهه ایجاد شد به مراجع بزرگوار و

آقایان علما مراجعه بفرمایید و جوابها را برای بنده بفرستید) مشکل(آقایان مخالفان)با

موافقان در آن است که آنها در مورد اسناد معجزات یا موضوعات تاریخی عجیب و

غریب مثل داستان اصحاب فیل اسناد دروغینی ارائه میدهند نه اسناد واقعی ...که قبلا

 در مورد ابرهه در همین استدلالات نقل شد و در آرشیو موجود است.و متاسفانه اسناد

اعجازهایی که ارائه مینمایند تماما مخدوش و غیر واقع است.مثلا (جناب مخالفان) کجا

بروند و از آدم اولیه بپرسند که آیا فوت آقای روح تو را زنده نمود یا تکوین؟ از کجا

بفهمیم که اصلا روح القدسی موجود بوده و این افسانه ء دروغینی که از هزاران سال

 قبل از اسلام در دهان کاهنان مزور مصر میپیچید ،به ادیان مختلف نیز راه پیدا نموده

 یا خیر موضوع واقعی است؟ من چگونه از آقای میکروب بپرسم که چند میلیارد سال

 قبل جناب روح به شما فوت نمود یا بعلت پیوند مواد آلی تکوینا ایجاد شدی؟از همه

فاجعه بارتر این که هر چه هم که علم اثبات میکند و خلاف نظر آقایان است میبینیم

که میفرمایند شاید بشود از کتب آسمانی اینگونه هم برداشت نمود!! مثلا تورات خلقت

 را چند هزار سال میداند اما موافقان آن میکوشند با ضرب و تقسیم عدد آیات در حروفات

 و رفتارهای احمقانه ء دیگر نص تورات را به خلقت 4 میلیارد سال تبدیل کنند .هر

زمان هم موضوع دیگری پیش میآید اینها همین حقه بازی را در پیش میگیرند. در حالی

 که اگر کتب آسمانی نظیر تورات واقعا آسمانی هستند بقدری باید صریح سخن بگویند

که در مردم شائبه ایجاد نشود نه اینکه در تورات آمده که ما آسمان و زمین را در 6

روز خلق نمودیم بعد آقایان بیایند و بگویند 6 روز یعنی 6 مرحله !ببخشید لفظ مرحله

و مرتبه در زبان عبری تا آن زمان کشف نشده بود که خدای تورات مجبور شود از این

 الفاظ بی معنی و پوسیده و پوچ برای افسانهء خلقتش استفاده کند؟جالب تر اینکه وقتی

میپرسیم خب فرضا 6 مرحله بوده حالا بفرمایید 6 مرحله را برای ما توضیح دهید

میگویند .ما نمیدانیم !صلاح بوده که کسی نفهمد!!! ای داد بیداد!!!! اگر قرار بوده که

هیچکس هیچی نفهمد ببخشید خداوند آنقدر بیکار بوده که با الفاظ بی معنی و از ریشه

دروغ بخواهد مردم را سر کار بگذارد تا دانشمندان بیچاره زحمت بکشند و عمر زمین

 را 4 میلیارد سال تخمین بزنند و آقایان مفسر دینی هم بلافاصله بگویند  آهان همین 4

میلیارد سال را باید 6 قسمت کرد؟ اساسا اینگونه انباء و استخبار به چه دردی خورد؟

ببخشید ما با کتاب آسمانی سروکار داریم یا با لابیرنت و معما ؟ایکاش این مقولات دینی

 مثل جدول سودوکو لااقل یک مبنای استدلالی در وراء خودش داشت که قابل دسترسی

 بود و خنده دارتر این که تمام آقایان همین موضوعات نامفهوم را معجزه میدانند میدانید

چرا؟چون عقل هیچ آدم عاقلی اینگونه خیالبافی ندارد. (آقایان مخالفان در مورد 13 اصل

 ایمانی یهود اشاره میکنند که یکی از آنها این است که تورای الهی (تورات)از جانب

خدا نازل شده و هرگز در آن تغییری داده نمیشود و از تحریف تا قیامت مصون خواهد

 بود(بینش دین یهود جلد 1)) موضوع جالب دیگری که نقل شده و تفاسیر گوناگونی بر

 آن نوشته شده این است که خدا هرکه را بخواهد هدایت میکند .منتها احادیث زیادی در

 این باب داریم که خداوند دوزخیان را از قبل از تولد معین فرموده و بهشتیان را هم

همینطور. زمانی که در این مورد بحث میشود موافقن میگویند علم خدا سبب ارتکاب

و جبر نمیشود.خب این کاملا درست است چون خدا عالم به خلقش میباشد اما چند

اشکال وجود دارد اولا اینکه خداوند بجای اینکه بفرماید من هرکه را که بخواهم به

بهشت می برم و هرکه را که بخواهم به جهنم می برم شایسته تر بود که همین معنارا بیان

 بفرماید تا این نوع گفتار ما را دوباره به دامان تفاسیر نیفکند.اما حیرت آور تر از همه

این است که میبینیم نه خیر...مثل اینکه جهنمی و بهشتی بودن انسانها هم جبری است.

موضوعی در اسلام وجود دارد بنام عالم ذر که در سورهء اعراف آیه ء 172 است. که

 فرزندان حضرت آدم را دانه دانه از پشت آدم بیرون آورد و از آنها عهد گرفت به توحید

 و رسالت حضرت رسول صلی الله و ولایت حضرت علی علیه السلام.هر کسی آنجا

به آن عهد زود تر پایبند شد پیامبر شد یعنی بعد از ورودش به دنیا مقرر شد که پیامبر شود

 و هر کسی دیر تر پذیرف مرتبه اش پایینتر شد تا رسید به مرتبهء کفار و .... .برای

همین کسی در نهج الفصاحه آمده که خداوند حضرت یحیی را در بطن مادرش (دقت کنید

 بطن مادرش) مومن خلق نمود و فرعون را در بطن مادرش کافر خلق نمود و مرتبهء

این دنیا بر میگردد به عالم ذر.حالا اینجا سوالی که پیش میآید این است .چگونه شد که

این ذرات و ذریه ای که در آن عالم بودند اختیار داشتند؟مسلما آنها من نبودند چون من

یعنی روح بعلاوهء جسد من که روح من هم در ون جسم من تکوین مییابد. آقایان میگویند

خب یک چیزی بوده که نمیدانیم و نمیفهمیم ....(ببینید حالا یک مجهولمان میشه چند تا

 مجهول)خب حالا آن جانور یا موجودی که بعدا قراره بشه انسان اساسا چی بوده؟ جواب:

یک چیزی بوده که نمیفهمیم..خیلی خوب...حالا اختیار آن چیز چجوری بوده؟ جواب

می دهند.متناسب با همان چیزی بوده که نمیفهمید...مرسی از راهنمایی روشنتان ...

سوال بعد.... حالا چجوری آن شیء آنجا اختیار داشته و چجوری حرف میزده؟ جواب

...یک جوری که با ز هم ما نمیفهمیم و صلاح بوده.....به به...ممنونم از اینهمه جوابهای

واضح.... حالا سوال دیگر اساسا این عالم کذایی برای چی بوجود آمده؟(ببینید اگر بجز

 ادعا فقط یک کلمه استدلال بخواهند در بحث وارد کنند ، نابود میشوند و ما فقط با یک

 مشت ادعای بی اصل و نصب

 سروکار داریم)میگویند:برای اینکه مشخص بشود در عالم دنیا هر کسی چکاره است.

خب اینجا دیگه کارشان تمامه...ببخشید اگر قرار بوده من در دنیا کافر یا مومن خلق

شوم و آن منوط به پاسخگویی من در عالم ذر است، آیا تمام ذریات بشر در آنجا یکسان

 بوده اند؟داراری اختیارات واحد بوده اند؟اگر بگویند خیر.همه متفاوت بوده اند که سوال

 دیگری پیش می آید که به درک و اختیاری که جبرا خدا به آنها داده چگونه حساب و

 کتاب می کشد؟اگر هم بگوییم همه مثل هم بودند که این محال ذات است چون تعدد

سبب تفرق اشیاء را میکند .بعبارت ساده تر تحت چه شرایط و اختیاری یک المان یا

یک ملکول یا هر جانوری بنام ذر میآید و زودتر جواب میدهد و دیگری دیر تر؟یعنی

چه سبب شد که آن فرد شقاوتند شقاوتمندی را اختیار کند و آن ذر مومن ایمان را؟ پس

 باز نیازمند به عالم ذر دیگری میشویم و این تسلسل ادامه دار خواهد بود که..... با

اینحساب خداوند گروهی را خلق نموده محض آتش دوزخ و گروهی را محض بهشت.

 که در رحم مادر ها مومن و کافر بودن خلقت آنها هم تثبیت شده.خب چگونه ثابت

میکنید که یک چنین عالمی اصلا وجود خارجی داشته؟چون در قرآن آمده .... و همان دور

معیوب سابق و همیشگی که برای ادعاهای آقایان ابداع شده.در کتاب اصول کافی

کتاب الایمان و الکفر باب آخر منه .... (میدانید که کافی از 4 کتاب اصلی شیعه است)

.. با حدیثی با سلسله رواتی از ابوعلی الاشعری ...الی آخر نقل شده که ...امام صادق

 فرمودند قبل از آنکه خداوند مخلوقی بیافریند امر فرمود تا آبی گوارا پدید آی ! تا از

 تو بهشت و اهل طاعت خود را بیافرینم! و آبی شور و تلخ پدید آِی تت از تو دوزخ

و اهل معصیت را بیافرینم سپس به آن دو دستور داد تا آمیخته شدند از اینجهت است

 که مومن از کافر زائیده شود و کافر از مومن . آنگاه یک مشت از خاک زمینی را

که آدم را آن خلق آفرید را برگفت و آب گوارای فرات را بر آن ریخت و آنرا 40

 صباح دیگر وا گذاشت.چون آن گل خمیر شد آنرا بر گرفت و بشدت مالش داد  و

بناگاه مخلوقات مانند مور به جنبش در آمدند سپس به اصحاب یمین فرمود بسلامت

بسوی بهشت روید و به اصحاب شمال فرمود بسوی دوزخ بروید و باکی از هیچکس

 ندارم!در همان کتاب در باب طینت مومن و کافر  آمده با حدیثی از علی بن محمد از

 صالح بن ابی حماد.... که امام صادق فرمودند خداوند چون خواست آدم را خلق کند

روز جمعه ساعت اول جبرئیل را فرستاد تا با دست راستش که آسمان هفتم به آسمان

 دنیا میرسید یک قبضه خاک بردارد و مشت خاک دیگر ی از زمین هفتم بالا  تا زمین

 هفتم دور بردارد  خلاصه اینکه از خاک دست راستش جسد مومنان را خلق نمود و

از خاک دست چپ جسد دوزخیان را....  درمورد موضوع عالم ذر در ترجمه ء تفسیر

 مجمع البیان جلد 10 ص 107 سطر 10 در مورد آیهء 172 سورهء اعراف اینگونه

 آمده که خداوند ذریهء آدم را بصورت ذرات از صلب او بیرون آورد و فرمود من از

 ذریه تو پیمان میگیرم که مرا بپرستند و برایم شریک قرار ندهند و روزی آنها با من

 باشد.سپس به آنها گفت آیا من خدای مشا نیستم؟گفتند بله شهادت میدهیم که تو خدای ما

هستی. به ملائکه هم فرمود شما گواه و شاهد این گفته ء بنی آدم باشید و گفتند گواهیم....

 بعد از این ماجرا مردم همگی به صلب آدم برگشتند و در آن محبوس شدند  در ترجمه

 تفسیر المیزان ج 8 ص 422 سطر 8 هم با نقل موضوع داستان کافی که در بالا ذکر

شد گفته:ظاهرا مفهوم این روایات تنها مطلق اخذ میثاق را ذکر نموده و متعرض بیرون

 آوردن کثرت ذریه از صلب آدم نمیشود .......واین روایات بخوبی بیان میکند که سوال

 و جواب مذکور گفتگوی حقیقی بوده نه زبان حال و بجز این عهد به ربوبیت ،عهود

دیگری از جمله اقرار بر انبیاء و سایر عقاید حقه نیز از بشر گرفته  شده.و نیز در

 تفسیر عیاشی از رفاعه روایت شده که گفت :از امام صادق علیه السلام معنای این

آیه را جویا شدم فرمودند آری برای خدا است حجت بر جمیع خلق و همه را ماخوذ

به آن حجت نمود روزی که از همه  اینطور میثاق گرفت.سپس حضرت دست خود

را گرفت و فرمود:این چنین.مولف:از ظاهر این روایت بر میآید که امام تنها کلمهء

 اخذ را معنا فرموده و آن را به معنای احاطه و ملکیت تفسیر نموده.در تفسیر قمی از

 پدرش از ابن ابی عمیر از ابن مسکان از امام صادق روایت نموده در مورد معنای

این آِیه که آِیا لفظ الست بربکم قالوا بلی آیِا این موضوع بطور معاینه بوده؟(یعنی بصورت

عینی و واقعی؟)فرمود:آری چیزی که هست مردم خصوصیات آن موقف(محل مورد نظر

 را)فراموش نموده اند و تنها معرفت را از دست نداده اند و بزودی آن خصوصیات را

به یاد میآورند. و ....در کافی وتفسیر عیاشی از ابی بصیر روایت شده که گفت:به

حضرت صادق عرض کردم مردم عالم ذر چگونه جواب میدادند حال آنکه ذرات بودند؟

فرمودند خداوند درآن ذرات چیزی قرار داده بود که اگر از آنها سوال شود بتوانند

جواب دهند. دوباره در همان تفسیر از امام صادق نقل شده که حضرت فرمودند آن

ذرات هم با دلهای خود و هم با زبانهای خود این امر را پذیرفتند و اقرار نمودند.ابی

بصیر میگوید آنروز آن ذرات کجا بودند؟فرمودند:آن روز خداوند در آن ذرات کاری کرد

 و آن ذرات عکس العملی نشان دادند  که همان جوابشان بود. آقای طباطبایی در تفسیر

کلام امام میگوید که این به این معنا است که وجود ذرات در آن روز طوری بود که اگر

 به دنیا منتقل میشدند همان نحوه ء وجودشان جواب زبانی و دنیایی میشد لیکن در آن

عالم دل و زبان یکی بوده. این ماجرای عالم ذربود آقایان مخالفان مجموعه ای اما و

اگر ها و سوالات در این ابواب دارند که اساسا این عهد به چه دردی میخورد که انسان

 آن را فراموش کند؟ فراموش شدن آن هم امری بدیهی است برای اینکه اصلا در  آن

عالم مایی وجود نداشتیم.اگر یک میکروب یا الکترون وجود ما یا هر چیز دیگری تحت

عنوان ذر موجود بوده و زبان در آورده و گفتگو کرده ...آن که نه جسم من بوده و نه

روح من مغزی هم نبوده که آن را به خاطر داشته باشد اساسا این داستان چه فایده ای

داشته و چه معنایی داشته؟اگر هم فطرت بشری بوده چه لزومی داشته خداوند متعال

ملائکه را شاهد بر این موضوع بگیرد که فردا علیه آقایان بنی آدم گواهی دهند که شما

 یک روزی یک چنین عهدی بستید...البته شما که نبودید ملکولها یا جانوری بنام ذر بود

 که چنین عهدی بست!  حالا چگونه ما بر موضوعی که هیچ اثری از آن در یادمان

نیست میخواهیم مواخذه بشویم حتما صلاح بوده..... اما خب برای این امر صلاح که

جبرا در فطرت بشر نهاده میشد که آقایان معتقدند که جبری نبوده و اختیار محض بوده

 به هر حال در وجود ما قرار گرفت،چه لزومی به عهد بود خدا میداند. در ضمن اگر

 ما همان ذرهایی هستیم که به این حقایق شهادت دادند چرا الان وضوح موضوع به

حدی نیست که کوچکترین یقینی از دین بر ما ایجاد شود؟ جز اینکه بگوییم حتما صلاح

 بوده ما هیچی متوجه نشویم! وقتی وضوح یک شیء زیر سوال است مسلما حکم ما

سبق از حیث انتفاع ساقط است. مثال این موضوع این است که فردی که قبلا پزشک

 بوده حالا آلزایمر گرفته و اصلا از موضوع عهد طبابتش هیچ چیزی را به یاد ندارد.

 وبعد  از بهبودی ایشان را با چوب بزنند که چرا وقتی آلزامیر گرفتی طبابت قبلی خود را انجام

نمیدادی!!این شد آخه حرف؟ بد تر از همه این که یک آقایی بیاید و زمانی که فرد

آگاه به علم پزشکی است از یک عده گواهی بگیرد که ببینید ایشون پزشکه ها فردا

نگوید من از پزشکی بی اطلاع بودم همه هم گواهی بدهند...بعد با یک چماق توی سر

 این آقاآنقدر بکوبه  که بیچاره فراموشی بگیره. بعدش مشخصه که طبعا این بیچاره

اصلا چیزی یادش نیست و رفتارهای غیر متخصصانه از او بظهور برسد. بعد از

مدتی که حافظهء او برگشت همان فردی که تعهد گرفته جماعت قلبی را دور خودش

 جمع کند که بیایید و ببینید این فرد مجرم چه کارها که نکرده! یادتونه ازش عهد

گرفتیم!!! حالا اون دکتر بدبخت هی بگه بابا!! خود شما زدی تو سر من من همه چیز

 یادم رفت آخه چجور ممکنه کسی که هیچی یادش نمیآید و خود شما این واقعه را بر

 من جاری نمودی با این روش مورد مواخذه قرار بگیره!!! حتما صلاح بوده دیگه

..... البته موافقان میگویند همه چیز که از یاد آدم نرفته بلکه قسمت اصلی آنها در قلب

انسان بجای مانده .... مخالفان هم میگویند آخه اگر یک قسمت این موضوع در وجود

 من بجا میماند که خب من آن یک قسمت مختصر را به یاد میآوردم.آخه این شد حرف؟

 این شد استدلال؟ این شد معجزه؟؟؟؟ آقا جان من در وجود خودم اصلا چنین عهدی را

نه به یاد میآورم ونه هیچ اثری از آثار آن را میبینم که خدا صحبتی از پیغمبران برای

من نموده باشه چه برسد به ولایت حضرت علی علیه السلام و سایر مطالب شریعت

اسلام...... موافقان میگویند....نه تو کافری عمدا میخواهی خودتو بزنی به اون راه...

تو یادت میآیدا ... اما تو نمی فهمی...وقتی قرآن میگه در وجود تو هست حتما هست

اما تو نمیفهمی . مخالفان میگویند خب آقا مگر موضوع بحث غیر از وجود منه!! خب

 آقا من هیچی به خدا قسم به یاد نداره حتی هیچ سندی در باب پذیرش ادیان به خاطر

 ندارم برای همینه که اینهمه شک و شبهه در موضوع دین وجود دارد.موافقان میگویند

 نه... ما میدونم که تو میفهمی اما خودت این معنی رو در وجود خودت نمیفهمی...مثل

 داستان انجیل که مسیحیها می گویند آقا به خدا این انجیل را خود ما نوشتیم –این انجیل

 خاطرات ما بوده از عیسی، حتی خیلی از این خاطرات از حواری حواریون بوده که

اصلا عیسی را ندیده بودند ...والا به خدا به پیر و به پیغمبر این کتاب را خود ما نوشتیم..

. ما میگوییم خیر اینها را خدا گفته منتها شما ها نفهم هستید و  نمیفهمید. این نوشته هایی

 هم که شما از مکاشفات و داستانها و گردشها و پیک نیکهای خود با عیسی گفتید حرف

خدا است منتها شما چون تحریف میکنید فکر می کنید حرف خودتونه و خدا را با خودتان

 اشتباهی گرفتید پس انجیلی که شما نوشتید وحی خدا بوده که به عیسی فرود آمده و

هرچی هم شما فکر میکنید دیدید گردش خدا با عیسی بوده و اساس شما وجود نداشتید 

 اما شما خاطرات عیسی با خدا را به خودتان نسبت دادید و تحریف کردید.... چرا؟

چون در یک روایت داریم حضرت علی رفتند در یک غار و انجیل اصلی را از آنجا

در آوردند بیرون.مخالفان میگویند:آقا مگر محل نگهداری انجیل غاره؟اصلا طبق کدام

سند تاریخی عیسی کتاب داشت؟حتی اگر از بین هم رفته باشه مهم نیست.بعدش هم اگر

 حضرت امیر علیه السلام تشریف بردند و انجیل را از غار در آوردند بیرون چرا

دوباره آنرا توی غار گذاشتند؟ جوابش خیلی راحته...صلاح بوده...صلاح ....موضوع

مهم اینه که کتب آسمانیی مثل تورات ، آمده اند یک سری ادعا های دروغینی مطرح

نموده اند که نه عقل آنها را باور میکند نه علم ونه برای این ادعا های پوشالی خود

 سندی ترایخی و مدرکی بدرد خور دارند.هر کسی هم در این زمینه سوال کند با یک

جواب "حتما صلاح بوده" سروته قضیه را هم میآورند.در حالی که اصل این استدلالات

 برای این از طرف مخالفان مطرح میشود که آنها دین را دروغ میدانند و علت دروغین

بودن آن را هم دروغهایی است که در کتبی مثل تورات و .... آمده .مثل افسانهء نوح

که از افسانه های سومری گرفته شده که اسنادش را قبلا در وب قرار دادم.مثل افسانهء

 روح که این هم افسانه ای مصری بوده  و اززمان سینوهه تا امروز تکرار شده ...

هیچ وجه عقلانی و استدلالی برای تایید این افسانه ها نیست.  مبلغ عظیمی از کتب

 مذهبی را افسانه های بی سرو ته اشغال نموده اگر شما تورات را بخوانید متوجه

میشوید که هیچ چیز بدرد خور جز یک سری ادعا های مضحک و مسخره در آن

یافت نمیشود و یکسری بدیهیات که هر کودکی آن را میتواند ادراک کند که دزدی نکن

 بده.به پدرو مادرت احترام بگذار خوبه. به مردم فقیر کمک کن  و از این قبیل مسائل

 بدوی که مسلما انسانهای نئو ناندرتال هم آنها را درک میکردند.به حدی که آدم که

 خوبه!!!! شتر مرغ هم این را درک میکنه چون زمانی که شکارچیی به لا نه اش

نزدیک میشود خود را به خطر میاندازد و با جلب توجه شکارچی و به خطر انداختن

 جانش جوجه هایش را حفظ میکند .خب این هم دیگه ارزش گفت و گو داره؟اما با

 یک سری ادعا های عجیب و غریب مواجه میشویم و از هر کسی هم که میپرسیم

او هم از ما بدتر هیچی نمیفهمه و فقط یک مشت قصه و روایت کنار هم ردیف میکنه

 که نه تنها موضوع را روشن نمیکند بلکه اوضاعمون از قبل هم بدتر میشود چون

هرچقدر که تفسیر میشنویم مجهولاتمان چند برابر میشود .در حالی که اگر کسی در

 مقام بیان موضوعی بر میآید شایسته است که بیان آن موضوع واضح باشد به نحوی

 که وضوح آن به حدی باشد که هیچکس از آن تعدی نکند مگر کسی که معاند باشد.

 یک موضوع مضحکی که باب شده این است که میگویند شاید فهم مردم آن زمان در

 آن حد نبوده و باید به نوعی مطالب بیان میشد که همه آنرا درک کنند. ببخشید این که

 خدا وند تخت دارد و تختش روی آب است و ... خیلی برای مردم آن زمان قابل فهم

 بود؟ این که کوهها مثل میخ از آسمان توی زمین فرو رفته اند خیلی برای مردم آن

زمان بدیهی بود؟اینکه عالمی بوده که هیچی ازش به یاد نداریم اما از ما عهد گرفته

شده خیلی برای مردم قابل فهم بود؟یا اینکه سامری خاک پای جبرئیل را دزدید و

ریخت توی دهان گاو طلائیش و آن گاو شروع به حرف زدن نمود خیلی برای مردم

آن زمان قابل فهم بود؟ (دوستان اینها استدلالات مخالفانه و به من هیچ ربطی نداره اما

 اگر واقعا حقیقت دین اینقدر برای شما بدیهی و روشنه که مخالفان را افرادی میبینید

که روز روشن را انکار میکنند خب ذره ای از این روز روشن خود را به آنها هم

اهداء کنید و در وب جوابیه ای برای آنها بنویسید اگر هم فقط توهم روشنایی حقیقت

 را در ذهن خود انباشته کردید و توان جواب دادن ندارید لااقل بروید و از بزرگترهای

 علمی خود مثل علما این مقولات را سوال کنید که لااقل اگر یک فرد خارج از دین

استدلالات شما را بخواند متوجه شود که کتاب آسمانی شما اعم از تورات و .... لااقل

 یک کتاب خوبه !معجزه بودنش و اثبات آن بماند و. ارزانی خودتان!. تا دیگران هم هدایت

 شوند ... نمیشه که شما به تصور این که در راه روشن هستید با دو تا سوال اریکهء

اعتقاداتتان فرو بریزد اما با یک لفظ حتما صلاحه همه چیز رو رفع و رجوع کنید...

بله اول حقانیت خود را اثبات بکنید بعدا از آن داستان صلاح را کشف کنید.

منتظر پاسخ شما هستم)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:37  توسط استاد  | 

حقیقت ثابت هر انسان یا روح او چیست؟ استدلالات مخالفان مقاله’ 61

با سلام مدتی صبر کردم تا دوستان اگر میتوانند مطالب خود را در رد یا تایید روح در وب

 بنویسند.جوابهای خوبی هم داشتیم متاسفانه بعضی از دوستان بجای اشاره و اثبات عدم

وجود روح، عوارض آن را مورد بررسی قرار داده اند.ببینید... دو بحث مختلف داشتیم.

عده ای آمده اند و گفته اند که روحی وجود ندارد چون بدن ما مثل کامپیوتری است که

خود بخود آپ تودیت میشود و قابلیت کسب تجارب را دارا است و علت اختیار هم این

 است که بنا بر تجربیات گذشته بصورت رندم،انسان  می آید و کارهای مختلف را برای

 خود انتخاب میکند. اولا کامپیوتر ،یک موجود دیگری را میطلبد که بیاید و برنامه های

 آن را بنویسد و در او قرار دهد در حالی که یک انسان ،برنامه نویس ندارد.انسان احساس

دارد.ادراک دارد خوشحال میشود و شادی و غم دارد اما یک جسم مثل کامپیوتر نهایتا

میتواند وانمود کند که خوشحال است یا ناراحت.پس نمیتوانیم یک بشر را با یک ماشین

مقایسه کنیم.این دیگر بدیهی است و نیاز به استدلال ندارد.مثلا اگر شما یک شیء داغ

روی کا مپیوتر قرار دهید و به او با یک ترمو متر برنامه ای دهید که در فلان در جه

حرارت صدای فریاد از خود خارج کند، او هم مثل یک انسان فریاد خواهد زد اما این

به آن معنی نیست که او رنج کشیده ! بلکه دلیل این است که او طبق برنامه ریزی خود

عمل نموده.یک کامپیو تر نمیتواند اختیاری داشته باشد مگر طبق آنچه که برنامه ریز در

 او قرار داده اما یک انسان در یک واحد زمانی در یک مورد بخصوص می تواند چندین

 کار مخالف هم انجام دهد و حتی کار اشتباه انجام دهد.در حالی که اگر برنامهء تصادف

 و رندم در کامپیوتر باشد هیمشه رندم است مگر آنکه برنامه نویس اورا بسمت صحیح

عملکردن سوق دهد.اینجا کامپیو تر چه نقشی دارد؟فرمانبر مطلق. اما انسان مختار مطلق

 است به همین خاطره که ممکنه اشتباه هم بکند.اما آیا یک کامپیوتر میتواند اشتباه کند؟انسان

 رشد دارد آیا کامپیوتر هم دارد؟ اما اگر انسان روزی یک موجودی بتواند با مهندسی

 ژنتیک بسازد که بتواند مختار باشد (نه اینکه توسط یک برنامه نویس برنامه ریزی شود)

 و رشد داشته باشد و احساس و اختیار و .... این دلالت میکند بر اینکه او هم زنده است

 و موافقان روح می گویند که آن هم دارای روح حیات است.دوستان گاهی بانظر

دادنهای غیر مرتبط فقط بحث را به حاشیه می برند...بحث سر این بود که آیا در

انسان یک حقیقت ثابت وجود دارد یا خیر.مطمئنا بله.چون" من" بعد از گذشت سالها

همچنان "من " هستم .درسته که فاکتور های ژنتیکی من با بقیه مردم فرق دارد اما برای

 اینکه کشف نمایم که من خودم هستم نیاز به فاکتور ژنتیکی و محاسبهء آن ندارم.هر

 کسی در نفس خود وجدان میکند که خودش است .در هر حال حقیقت واحد انسان

هرچه که باشد بعد از ترکیب اسپرماتوزوئید و اوول بوجود می آید. یعنی درست از

 زمانی که شالودهء وجود انسان شکل میگیرد.  بعیارت دیگر روح عبارت است از

ماهیتی که حیات و تقسیم و .... را در سلول تخم اولیه رهبری میکند و همراه با جسم

 ناقص شروع به رشد میکند تا مبدل به انسانی با اختیارات فعلی شود.چون قبلا ذکر

شد به هیچ وجه روح در عالم ماده نمیتواند حلول کند چون منسلخ از جسم معنا ندارد.

بعبارت دیگر حقیقتی است که سبب رشد و نمود سلول اولیه و تبدیل آن به من نوعی

میشود یک حقیقت ثابت بیشتر نیست.حالا مشکل این است که عده ای آمده اند و آن

تغییرات سلولی را  که بر اساس ژنها صورت میگیرد همان حقیقت ثابت "من" میدانند

که بعدا ایرادهای آنرا میگیریم.  اما متاسفانه دوستان دنبال عوارض آن میگردند که....

 اینها بعلت قند ها و ترکیبات اسیدهای نوکلئیک و ... است....باشه... ما با این تعاریف

 مشکلی نداریم .ما میگوییم یک حقیقت واحد که در انسان ثابت میماند و تغییر نمییابد

و سبب رشد و نمو اولیه تا آخر و سبب ادراک و ... میشود را روح میدانیم.یعنی در

حقیقت روح است که اینگونه ارتباطات را رهبری میکند.در ضمن روح نمیتواند امری

 غیر مادی باشد چون اگر ماده نبود و درابعاد نبود ،پس روح من با شما فرقی نمیکرد

.اما منظور از ماده صور مادی است نه اینکه روح یک چیزی شبیه آجر باشد. برای

همین انسان حتما میتواند نظیر خود را خلق کند حتی با مواد غیر طبیعی و غیر از مواد

 مشهور.کافی است ترکیبات مواد یک انسان زنده را بازسازی کند تا انسان جدیدی خلق

 شود به همین سادگی . پس مخالفان و موافقان روح با هم مشکلی ندارند .پس روح از

دید مخالفان قرآن مانند یک سگ یا گربه ای نیست که درون وجود انسان شیرجه برود

.بلکه علت غایی و نهایی است که سبب رشد و نمو سلول اولیه و مبدل شدن آن به

موجودی مختار و با اراده مثل انسان میشود.تا اینجا تصور نمیکنم که مخالفان قرآن با

مخالفان روح مشکلی داشته باشند.چون هردو قائل به یک حقیقت کاملا ثابت و لا یتغیر

 در وجود انسان هستند.اما مخالفان قرآن از طریقی دیگر بعد از اثبات استدلالات توحیدی

 میگویند که چون تمام مخلوقات در حیطهء ابعاد بسر میبرند،بنا براین نیاز به خالقی ماقبل

 خود دارند.حال اگر دقت کنیم میبینیم که تمام اشیاء جهان چون در ابعاد هستند همین

 اشکال مشترک را دارند.از طرفی.... وجود و حدوث آنها دلیل آن است که این

مشکل آنها به نحوی حل شده درسته؟یعنی یک حقیقتی آمده و اشکالات ابعادی آنها را

 حل نموده که اینها بوجود آمده اند.در اینصورت این حقیقت نمیتواند زمان و مکان و

ابعاد داشته باشد پس به آن خدا میگوییم که نه یک است و نه دو-نه ثابت است و نه

متحرک –نه با ما فرق دارد و نه با ما مشابه است چون اصلا وجه مشترکی با ابعاد

 ندارد تا از آن وجه بتوان در مورد او قیاس نمود(مفصل اینها را در توحید نوشتم که

 میتوانید از آرشیو توحیدی آنها را مطالعه کنید)خب این حقیقت بی نیاز مطلقه.چون

نیاز مختص ابعاده. همینطور کاری بیهوده انجام نمیدهد چون بیهودگی دلیل عدم داشتن

 علم است.اگر اینطور باشد لازم میشود خدای دیگری علم دیگری در جای دیگر را

خلق نموده باشد و این خدای ما بخشی از آنرا درک کرده باشد. که این هم محال ممکنه

 چون در خارج از ابعاد عدد یک معنا نداره چه برسه به عدد 2 ... که بخواهیم قائل به

 2 خدا باشیم. خب این خدا بر مبنای عدل این جهانرا خلق نموده...حالا مگر میشود این

 خالق بیهوده و بی هدف و خلاف عدالت خلق نموده باشد؟در اینصورت خدا بعلت اینکه

 دارای نقص میشود دارای ابعاد هم میشود و باز از خدائیت خلع میشود و میشود یک

موجودی مثل ما. بنا براین بعلت این که این جهان پاسخگوی انعکاس افعال ما نیست ،باید

 در یک ساحتی بالاتر نتیجهء اعمال خود را مشاهده کنیم.از کدام طریق؟از طریق همان

جزء ثابت و لا یتغیری که مد نظر ما بود که با تغییر و رشد ما اصل آن حقیقت تغییری

نمییابد و تمام رفتار های در وجود آن ثبت میشود.لازم به ذکر است که هر چیزی در جهان

 تغییر میکند حداقل قدمتش تغییر میکند اما یک جزء ثابت در وجود انسان لا یتغیر مطلق

است و آن این است که نفس او –خود اوست .فاکورهای ژنتیکی او خود اوست.که وجود

 این حقیقت ثابت ، ایجاب موضوع روز حسابرسی و ... را لازم مینماید.حالا شما میتوانی

 روی آن هر نوع اسمی بگذاری...بعضی ها میگویند این حقیقت ثابت همان ژنها هستند.

که شما تصور میکنید روحه...اما جوابشون.......ببخشید اگر شما یک ژنم از من را

بگیری و موجودی مثل من بوجود بیاوری آیا بعد از رسیدن به سن فعلی من هرکاری که

 من انجام داده ام انجام میدهد؟با موارد خاصی که مرتبط بودم مرتبط میشود؟مکانهایی که

 من رفتم میرود؟بله...ترکیب ژنم او مثل من هست .اما اگر او عین من بود که دیگر تفاوت

 ابعادی نداشتیم! تفاوت زندگی و ... نداشتیم.مطمئنا دوزندگی و دو تجربهء زندگی متفاوت

 یا شاید هم مخالف هم نداشتیم.مثلا اگر من دیروز وامروز در مسابقات تیرو کمان درکه

جزو نفرات برتر انتخاب شدم برای مسابقات جام رمضان که جمعه در زمین تیر اندازی

 میدان شهدا بر گزار میشود،آن فردی که از ژنوم مشابه من تولید شده او هم چنین

سرنوشتی خواهد داشت؟مسلما خیر حالا سوال من اینه.... پس چطوری من و اورا

عین هم میدانید درحالی که دو ماهیت مختلف علمی و رفتاری و دو سرنوشت مختلف

 داریم؟ پس آیا آن حقیقت ثابتی که شما میگویید ژن های من است یا خیر،ژنها فقط

بخشی از حقیقت من را ایجاد نموده؟آیا در رفتار های اختیاری مثل هم عمل می کنیم؟

مسلما خیر! خب دلیل این تفاوتها در چیست؟ مسلما در این که بخشی از این تغییرات

توسط محیط و رفتار های ارادی ما و تجربیات ما بر ما عارض شده...اتفاقا یکی از

 دوستان نوشته بود انسان مثل یک کامپیوتر است که توسط محیط اطراف تجربیات

جدید مییابد و بقول معروف اطلاعاتش دربرخورد با موجودات و حقایق اطراف آپ تو دیت

 میشود ....بسیار خوب . اولا این موضوع چند مشکل دارد اولا اینکه کسی در وجود

ما برنامه ریزیی انجام نداده(علی الظاهر)به محض تولد یکسری رفتارهای فطری داریم

(قبل از اینکه تحت تاثیر محیط باشیم).هر کس در نفس خود وجدان یک حقیقت ثابت

همنام خود را دارد. یعنی امکان ندارد مثلا خانم سارا تصور کند که اصغر قلی است .

با این حساب چون حقیقت ثابت موجود ،برای همه قابل وجدان است،سوال این است

که این حقیقت ثابت چیست که اگر حتی یک سلول تخم به دو نیم شود و به حیات خود

 ادامه دهد با اینکه تمام خصوصیات وراثتی فرد از نظر کدهای ژنتیکی عین دیگری

 است و از نظر شبیه شدن مثل دیگری است(بعلت تفاوت ابعاد) ولی این دو –دو ح

قیقت مطلقا متفاوت با هم هستند؟(این استدلالی است برای اینکه عرض کنم کدهای

ژنتیکی بخش مادی انسان را مشابه هم مینماید تازه نه عین هم.... یعنی اگر یکی از این

 دو غذای کمتر یا دیگری غذای زیادتر بخورد وزن آنها متفاوت خواهد بود و .... پس

آن حقیقت ثابت اگر ژن ها نیستند چی هستند؟)یکبار دیگر فرض و حکم را بررسی

میکنیم 1 :اثبات حقیقت ثابت در افراد بدیهی است و نیاز به استدلال ندارد  عده ای

معتقدند که این حقیقت ثابت همان ژنها هستند .در حالی که متفاوت بودن دو نفر با یک

 ژنوم خاص دلالت بر این دارند که آن حقیقت ثابت به هیچ وجه ژنوم نیست... اما آن

 حقیقت چیست؟ مسلما آن حقیقت-حقیقتی است که بنام "من" آن را میخوانیم و تغییرات

رفتاری و زندگی وجود من،ذات آن را تغییر نمیدهد اما با مراجعه به آن حقیقت تمام

تجربیات زندگی من حتی تعداد دانه های برنج یا مواد غذایی دیگری که در هر وعده

غذا خورده ام در آن ثبت شده –حتی تمام افکار نیک و بد من در هر لحظه در آن ثبت

 شده – چون الان "من" به حقیقتی اطلاق میشود که حاوی کل زندگی من است نه اینکه

 فقط حاوی کدهای ژنتیکی من باشد. او هم تجربه کسب میکند او هم ادراکش تغییر

میکند اما همیشه ذاتا یک حقیقت ثابت بیش نیست.رفتار های من وابسته به اوست-

احساس من – وجود من و حیات من وابسته به اوست و همه و همه ء این موضوعات

 عَرَضی در نقطه ای به او بر میگردد. و عصارهء وجودی هر ذی روحی یک چنین

حقیقتی باید باشد.سوال دیگری در اینجا پیدا میشود و آن این است که ... این حقیقت از

 کی در وجود انسان قرار میگیرد؟مطمئنا با تعاریفی که شده از بدو ایجاد یک حقیقت

مشترک بین اسپرماتوزوئید و اوول، ایجاد ماهیتی واحد و زنده مینماید که تمام تغییرات

 بعدی وابسته به او خواهد بود ولی خودش در ذات،لایتغیر میماند. سوال دیگر آیا میشود

  به آن روح یک انسان خطاب نمود؟ مسلما خیر !چون جسم انسان متناسب با روح

اوست.اگر بشود به سلول تخم -  نام انسان نهاد به روح او هم میشود همین نام را نهاد .

آیا این حقیقت بعد از انسان هم به زندگی خود ادامه میدهید یا خیر؟ در این گونه موارد

تا جاییکه بشود با استدلال به آنها توجه نمود ،توجه خواهیم نمود و اگر موضوعاتی از

کتب دینی باشد ،نمیتوانیم قبل از اثبات حقانیت آنها از متونشان وام بگیریم...در اینجا

مشکلات مخالفان قرآن با مخالفان روح باید حل شده باشد. اگر دوستانی به این نوشتار

 اعتراض دارند و موضوع را از نگاهی دیگر بررسی میکنند بیایند و به سوالاتی که

طرح شده و بعد جواب داده شده پاسخ مغایر دهند. بشرطی که تکراری نباشد.لطفا

عوارض تاثیرات روح را بررسی  نکنید و به خود روح بپردازید. با این استدلالات

متوجه شدیم که خود مغز هم از تاثیرات روح بوجود آمده واگر پیوند اعضاء و مغز

 بگونه ای باشد که موجود جدیدی ایجاد شود(که تا بحال نشده) باز هم موجود جدید

یک روح واحد خواهد داشت که در مقالات قبل اشاره شد. از اینجا به بعد بحث

مخالفان قرآن و موافقان بر سر روح و دنیای آخرت شروع میشود  که نیازش این

مباحث اولیه بود.تا اینجا مشترکاتمان توحید است و زمانی حسابرسی اعمال یا روز

 قیامت هم بین مخالف و موافق مشترک است. اما در مورد بهشت و دوزخ و چگونگی

 آنها و همینطور جهنم و ... بحث زیاد است. موافقان قرآن می گویند... زمان مردن

روح انسان به تمامی از او قبض میشود و به بهشت برزخی یا دوزخ برزخی میرود

 و روز قیامت بعلت اینکه این افعال توسط انسان یعنی جسم و روح صورت گرفته

باید این روح در خود جسد حلول نماید  تا اینکه بتواند عذاب را که نتیجهء اعمالی است

 که جسم و روح با هم کسب نموده اند را کسب نماید.اینجت موضوع دیگری مطرح

 میشود. و آن این است فرد فوت شده چه زمانی میمیرد؟و اساسا مردن به چه اطلاق

 میشود؟ اگر مردن به از کار افتادن مغز باشد پس چرا احشاء دیگر فرد باز به کار

خود ادامه میدهند؟اگر مردن از کار افتادن تمام احشاء باشد پس چرا رشد اعضاء بدن

 مثل موها  و ناخنها تا مدتی ادامه می یابد؟ در ضمن اگر برزخی موجود باشد و بهشت

 یا جهنم برزخی موجود باشد ،و بشود که روح یک تنه عذابهای گوناگون یا لذائذ گوناگون

 را درک کند چگونه است که این شدائد یا این لذائذ منفک از جسمانیت صورت میگیرد؟

در حالی که دلیل معاد جسمانی را این میدانید که افراد باید حتما زنده گردند تا به سزای

گناهان یا مواهب زندگی ،که با جسم و روحشان کسب نموده اند،با جسم و روحشان

 برسند!! باز هم که برگشتیم سر جای اول خود که!!! شما میگویی معاد جسمانی

واقعیت دارد بسیار خوب...میگوییم چرا؟میگویی چون فرد گنهکار،روح گنهکار که

نیست! یعنی روح و جسم گنهکار با هم!درسته؟خب چنانچه بشود روح فرد عذاب بکشد

 و جسم عذاب نکشد ،اگر این امر شدنی باشد و عدالت خب پس چه ضرورتی به معاد

 جسمانی و استدلال بی سرو ته شما است که به همین سادگی نقض میشود؟ در ضمن

همانطور که گفته شد روح زمانی میتواند به جسم ملحق شود که با آن تناسب داشته

باشد درسته؟یعنی کسب روح همان کسب جسم باشد که بتواند با آن معارفه داشته باشد

....حالا چگونه است که روح منسلخ از جسم هزاران عذاب و یا لذت ببیند و متحول

 نگردد،در حالی که جسم هیچیک از اینها را درک ننموده نه عذاب را و نه لذتهای

 روح را ...حالا بین این دو چه سنخیت و تعادلی خواهد بود که روح بتواند درون

 جسم حلول نماید و ایجاد معاد جسمانی نماید؟ تصور کنید روح مانند بدن یک بچه

دوساله و جسم لباس آن بچه...بچه لباس را در زمانی در بیاورد و 20 سال زندگی

مجرد از لباس را داشته باشد ...خب...حالا چگونه میتواند آن لباس را در تن خود

بنماید؟ اما باید دید که منظور قرآن واقعا معاد جسمانی است؟ یعنی قرآن معتقد است

 روز قیامت ارواح ما خدمت حضرت احدیت (یعنی به امر ایشان) حاضر میشوند یا

خیر روح با جسم با هم جمع میشود؟ در جای جای قرآن اشاره به زنده شدن جسمانی

افراد شده و اصلا خبری از حضر روحی نیست. مثل آیات ذیل:در آیه ء 260  بقره

داستان ابراهیم آمده که 4 پرنده را گوشت چرخ کرده نمود و سپس در نوک قله ها قرار

 داد و هر کدام را صدا نمود آن پرنده احضار شد و اجزائش به بدنش چسبید....موضوع

 احضار پرنده بوده نه روح پرنده و تکه تکه نمودن گوشتهای آنها هم به همین علت بوده

 که ابراهیم ببیند چطور بعد از مخلوط نمودن آنها این پرنده ها از هم تفکیک میشوند

و زنده میگردند.که در این آیه آمده ....و اذقال ابراهیم رب ارنی کیف تحی الموتی ..

.قال فخذ اربعه من الطیر فصر هنّ الیک ثم اجعل علی کل جبل منهنّ جزءا ثم ادعهنّ

یاتینک سعیا .همینطور در آیهء 259 بقره  که داستان عُزَیر پیامبر است که خداوند

الاغش را بعد از 100 سال زنده نمود  ...یا همچون کسی که بر شهری گذشت که بر

 سقف هایش فرو ریخته بود گفت:خدا چگونه اهل این دیار را پس از مرگشان زنده

میکند؟پس خداوند اور ا 100 سال بمیراند و سپس زنده نمود و .......یا داستان 300

 سال در خواب بودن اصحاب کهف جالب اینه همهء عدد ها رُند رُنده البته شاید صلاح

 بوده .... ود ر سورهء یس که فردی استخوان انسانی را خرد نمود و به حضرت گفت

 چه کسی این استخوانهای پوسیده را زنده میکند؟ در آیهء وضرب لنا مثلا و نسی خلقه

 قال من یحی العظام و هی رمیم؟قل یحییها الذی انشاها اول مره و هو بکل خلق علیم

 ...یعنی به او بگو همان کس که او را اولین بار زنده نمود و او به تمام خلق دانا است.

 آیهء 78 سورهء یس. و آیات دیگر قرآن تماما اشاره به این موضوع دارند که معاد

جسمانی است حالا سوال این است که اگر معاد جسمانی بعلت عذاب جسم و روح

توامان است پس بهشت و دوزخ برزخی دیگر چه صیغه ای هستند که مختص به روح

 است؟اگر خیر عذاب مختص روح است پس معاد جسمانی چه موضوعیتی دارد و

 اساسا این تناقضات را چگونه باید پاسخ داد؟جواب خیلی راحته....حتما صلاح بوده...

صلاح.... خب آقای صلاح ! از کجا بفهمیم شما دروغگو نیستی و راست میگید؟ اینها

که هیچکدومش به عقل جور در نمیآد...جواب این هم خیلی ساده است. اولا چون صلاح

 بوده-ثانیا اگر این رو میدونستیم میشدیم خدا – ثالثا اتفاقا خوبی معجزه چیزی است که

 به هیچ عقلی جور در نیاید ! خب از کجا بفهمیم که اصلا این کتاب معجزه است؟اینهم

 جوابش را حته چون خدا فرموده معجزه است-خب از کجا بفهمیم که خدا گفته؟خب

معلومه چون پیامبرش فرموده اینها نوشته ء خدا است!خب از کجا بفهمیم حضرت

صلی الله فرمایششان صحیح بوده؟ معلومه چون قرآن فرموده حضرت هرچه میگوید

درست  است و از هوای نفسشان صحبت نمی کنند که ....و ما ینطق عن الهوی سورهء

 نجم آیهء 3

به به آیا تا بحال از این استدلالات دندان شکن تر دیده بودید  که اعجاز یک حقیقت را

به این زیبایی اثبات کنند ؟(اینها استدلالات مخالفانه به من ربطی ندارد بنده فقط مجموعه

استدلالات آنها را جمع آوری نمودم.اگر ایرادی به این نوشته ها دارید به روحانیون و

 مراجع مراجعه کنید و جواب استدلالات مخالفان را برای بنده در این وب بفرستید تا در

 آن درج کنم.). موضوع دیگر مادی بودن بهشت و دوزخ است.خب فرض کنیم روز

قیامت شد و انسانها دوباره آفریده شدند و در صحرای محشر جمع شدند .... خب افراد

 بد به جهنم مادی میروند و افراد خوب به بهشت مادی چون تمام آیات قرآن اشاره و

 دلالت به بهشت مادی دارد هر چند که معنویاتی هم بر آن عارض است . واساسا معاد

جسمانی بعلت بهشت و دوزخ برزخی است.حالا سوال این است که این چند صد یا

چندین هزار میلیارد نفری که از اول خلقت تا کنون موجود بوده اند را چگونه و به

کجا فرستاده خواهند شد؟اساسا این جهنمی که قرآن میفرماید و استدلالات حدیثی شده

 که هم اکنون هم موجود است در کجا واقع شده؟(چون حضرت درشب معراج هم

جهنم ر ا دیدند و هم بهشت را  پس آنها اکون هم موجود هستند).و این در حالی است

 که کرهء زمین و منظومهء شمسی در دل خورشید رفته و متلاشی خواهند شد!! و

 اگر پرواز آنها به کهکشان دیگری است اساسا با چه وسیلهء نقلیه ای این هزار ها

میلیارد نفر انسان به آن کهکشان پرواز می کنند و این در حالی است که نزدیکترین

کهکشان تا ما هزاران سال نوری فاصله دارد.در ضمن بدن انسان خلاء و بدون هوا

بودن را چگونه تحمل کند؟این قطار جهنم چگونه به آنجا خواهد رفت؟ و اساسا این

بهشت کجا است که نهر های آب زیر آن جاری است و حوریان آمادهء پذیرش مومنان

 و شهدا هستند که تا میتوانند ..از طریق آن سر افراز شوند که در بعضی احادیث آمده

 که قد آنها 80 ذراع یعنی حدود 80 متر است ....؟ جواب ساده است... شاید 80 متر

هم مثل داستان عددهای دیگری که آقایان معتقدند تفسیری بر زیادی است یعنی  80 حسنه

دارند.... قد هم شاید منظور قد عرفانی باشد.80 هم عدد مقدسیه چون اگر صفرش رو

بردارید میشود 8 و امسال تولد امام رضا در 8/8/88 خواهد بود از این دلایل متقن تر

میخواهید؟شاید چون عدد 7 عدد کمال بوده ویک هم یعنی یکِ یک و عالی ،این دو را

با هم مخلوط کردند تا بشود 8 و یک صفر هم جهت میمنتش به آن اضافه نمودند چون

صفر هم شبیه خیلی چیز ها است...... در هر حال جای تفسیر زیاده .البته اگر حدیث

صحیح باشه.در مورد شبهات هم جوابش خیلی ساده است خدا اصلا شاید تا آن روز

نخواهد که زمین از بین برود و 3 -4 تاهم منظومهء شمسی ایجاد کند یکیش بشود جهنم

 و دیگری بشود بهشت چون بهشتیها جهنمیها را میبینند و با آنها گفتگو میکنند و جهنمی ها

هم صحنه های  خاص رفتار بهشتیها را با .... میبینند در هر حال شاید صلاح باشه! بسیار

 خوب این هم شاید صلاح باشه اما سوال اینه که خداوند در قرآن بار ها فرموده که

دوزخیان در جهنم جاودانند و بهشتیان هم جاودانند و بهشتیان جز نیکوئی چیزی دیگری

 در نمییابند واین در حالی است که بدن انسان و اعماء و احشاء او مملو از نجاسات و

 خون و قاذوراته که خوردن و آشامیدن نتیجه ای جز فعال شدن سیستم گوارشی را به

همراه ندارد.... حالا اگر قرار باشد خداوند بخواهد بشر را به نحوی قرار دهد که هم

جسم داشته باشد و هم روح،عین جسم و روح دنیوی،به حدی که بفرماید دخترانی در

بهشت به آنها عرضه میشود که باکره هستند(در سورهء واقعه آیهء 36 فجعلنا هن ابکارا)

 که برای سر افرازی آماده هستند.....  پس اشاره به همین جسم دنیایی میشود .حالا

سوال این است جسم دنیایی که عین نقص و معایب است مثلا دستگاه گوارش ما چگونه

 خواهد شد؟و اساسا  به چه دردی خواهد خورد؟بله البته ممکنه خداوند اجزاء بدن را

طوری قرار دهد که همه چیز انسان تغییر کند و مبدل بشود به کارخانهء عطر سازی

اما تصدیق بفرمایید که این آقا دیگر بشر نیست ! از آن گذشته آیا هدف خلقت رسیدن

به چنین کارها و افعالی بوده؟ یک دیوانه ای از علما به بنده میگفت وقتی غذا در بدن

 به کمال برسد دیگر انسان فضولات نخواهد داشت برای همین است که انسانها در بهشت

 دفعیات ندارند.مثل آهوی ختن که آن هم آهو است !علف را مبدل به عطر می کند ویک

 آهوی دیگر مبدل به پشگل! (ببخشید عین نظر این آقای والا مقامه روحانی هم هست و

 خیر سرش فوق لیسیانس الهیات) ایکاش زبان این بزرگان را تیغ دوسوسمار میبرید تا

ما هم راحت میشدیم.... اولا بخش اعظمی از مواد دفعی ،گلبولهای قرمز و فیبر ها و

سلولهای مرده ء بدن هستند. گلبول قرمز هم یک ساختاری دارد که نمیتواند جاودان باشد

 مگر اینکه اصلا گلبول قرمز نباشد. در ضمن فضلهء آهوی ختن مبدل به مشک نمیشود

 بلکه موادی از بدن او در کیسه ای جمع میشوند که بیشتر بوی گند چربی میدهد تا بوی

خوش و البته او را تلخیص می کنند و میسوزانند و یا اورا با موادی مخلوط میکنند که از

 آن عطر بدست میآید. سوال و مساله مهم در مورد این موضوع این بود... حال که اجزاء

 انسانها در بهشت اجزاء مادی است اساسا اولا چه حکمتی از ارتباط با حوریان و خوردن

 و خوابیدن انسانها مد نظر بوده؟ثانیا چگونه انسانها بهشت را با قاذورات خود که الزام

 بدن انسان است ملوّث نمیکنند؟ثالثا ابدی بودن مگر برای ممکن الوجود ممکنه؟مسلما

محاله چون ممکن الوجود به محث حدوث ،عدم عین ذاتش است.اما اگر فرض کنیم انسان

 به موجودی اینچنینی تبدیل شود پس روحش تشریف برده در یک جسدی غیر از جسد

حقیقیش واگر هم جسد قبلیش بوده خداوند آن جسد را مبدل به یک شیء دیگری کرده که

بشود طبلهء عطاری ...در هر دو صورت باز هم انسان با جسد اصلیش وارد بهشت

نخواهد شد حالا این مشکلات را چگونه حل کنیم؟جوابش باز هم راحته ... چون صلاحه

... حالا اگر کجا بفهمیم....(دیگر بقیه اش را بهتره ننویسم قبلا از کجا بفهمیم ها را

جواب داده ام.)  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 8:36  توسط استاد  | 

بحث موافقان و مخالفان قرآن با منکران روح بخش 2 استدلالات مخالفان بخش 60

با سلام به دوستان عزیز ...تا به اینجا در مورد مساله روح نظرات مختلف را شاهد

بودیم اما بهتر است که اکنون به نقد و بررسی آنها از وجهی دیگر بپردازیم. مخالفان

 روح استدلالاتی داشتند دال بر اینکه چون منبع علمی و دقیقی در مورد روح نداریم پس

 بطور کلی روح وجود ندارد و یا اینکه استدلالاتی در مورد روح تک سلولیها و حیوانات

 و ... داشتند که اینگونه نتیجه گیری نمودند که امکان وجود روح ممکن نیست.البته اینها

از گروه مخالفانی که استدلالات را نگاشته اند نبودند.قرار ما بر این بود که برای استدلال

موضوعی باید مدعای اثبات باشد و برای نفی قطعی آن مدعای نفی باشد و اگر مدعای نفی

نبود فقط میتوان آن را نفی نمود یعنی نپذیرفت و نفی، استدلال نیاز ندارد.پس بیاییم نظر

 صحیح موافقان با قرآن را در مورد روح ببینیم.آنها  معتقدند که هر گونه شیئی که توالد

 و تناسل داشته باشد قطعا روح دارد حتی بعضی ها از آیاتی مثل آیهء انا عرضنا الامانه

 علی السموات آیهء 72 سورهء احزاب، به این معنا که خداوند امانت خود را به آسمانها

 و زمین و کوهها عرضه نمود و آنها ابا نمودند از حمل نمودن آن ،اشاره به داشتن اختیار

 در آنها میتواند داشته باشد هرچند بعضی ها آن را بحث تکوین معنا نموده اند.اگر و فقط

اگر مساله استنکاف از دریافت امانت، اختیار در آنها تلقی شود که متناسب با ساحت

امکانیت خود اختیار داشته باشند نه مطابق با ساحت انسانی،وجود اختیار در طبقه شیئی

 ،وجود روح را در آنها اثبات خواهد نمود(فعلا کاری نداریم که آیا روح آنها چگونه

است و تا چه حدی است اما اعتقاد قرآن را در باب داشتن روح در مورد اشیاء ادراک

 میکنیم.) اما حتی اگر این موضوع را هم باور نداشته باشیم مطمئنا هم موافقان و هم

مخالفان توحیدی و هم بسیاری از مخالفان غیر توحیدی نه تنها معتقد به وجود روح در

 حیوانات هستند بلکه معتقد به روح در نباتات و تک سلولیها و ... هستند بطوری که

آنها را دارای حس و عقل و شعور و اعمال و رفتار میدانند.منتها در ساحت امکانیت

 خود. بطوری که روح حیوانی در حد خود اوست و روح گیاهی در حد خودش و

با روح انسانی متفاوت است.به نوع دیگر وجود روح در یک موجود سبب ایجاد رفتار

 مستقل در او میشود. اما اول باید پرداخت به بحث اینکه آیا روح واقعا وجود دارد یا

خیر؟ اسناد زیادی در دست است مثل اسناد انجمن روح شناسان انگلیس که یکی از

بزرگترین مراکز اسنادی انجمن روح شناسان و متافیزیک است که اثبات عملی می کند

(منظورم اثبات تجربی است) که وجود حقیقت ماورائی در بشر را اثبات میکند بطوری

 که اگر انسان به یک فرد فوت شده متمرکز باشد افرادی هستند که نه تنها نسبت آن فرد

 را با او می گویند بلکه تصویر آن را هم میکشند و این از تحقیقات گروهی از دانشمندان

در آنجا بوده.اما اینکه آیا این اسناد حقیقی است یا جعلی ،این هم مورد بحثه.کلا اگر

اسناد علمی نباشد و بر اساس شهود مادی باشد ارزش و اعتبار آنها بسیار پایین خواهد

آمد. به همین خاطره که کشف و شهود و خواب و سیر برزخی و مزخرفاتی از این قبیل

،حتی در خود شریعت اسلام دارای هیچگونه ارزش و جایگاه قابلی نیست.مگر اینکه

مستند بر مطالب و مسائل علمی باشد.که در آنصورت هم باز خود آن خواب و خیال

هیچ گونه ارزشی ندارد و این استدلال است که دارای ارزش و اعتبار است.(نکتهء بسیار

 مهم: بر خلاف آنچه عرفای قلابی ما دنبالش هستند،روئیت –دیدن-کشف و شهود و .....

  هیچ ارزشی ندارند مگر آنکه حقیقتی استدلالی آنها را تایید کند که در آنصورت هم آن

 حقیقت استدلالی است که افاده میکند نه خواب و خیال و ...)البته اسلام و ادیان شهود و

 خواب پیامبران را در مورد معصومین از قبیل انبیاء دارای سندیت دانسته .اما این

موضوع دو مطلب را ایجاب میکند.اولا اینکه حتما مفسر خواب یا شهود پیامبر باشد

دوم اینکه لازمه ء پیامبری عصمت است که در افراد عادی دیده نمیشود و یکی از

مختصات پیامبری را وحی دانسته که یک نوع وحی روئیای صادقهء مختص انبیاء بوده

( که تازه قبل از این ادعا ها باید دین را اثبات نمود که خودش کار بسیار مشکلی است).

 و مسلما زمانی که کل انبیاء خودشان زیر سوال و محل چالش هستند، این فرضیات هم

قابل قبول نخواهند بود. و نمیتوان از آنها حکمی شایسته اقتباس نمود. یک جملهء

حاشیه ای عرض کنم که همیشه استدلال برتری دارد بر روئیت و حتی دیدار مادی

اشیاء.مخصوصا استدلال مضاعف یعنی آنچه که در توحید ارائه نمودیم.استدلال

مضاعف یعنی اینکه فرد استدلال کننده اثبات کند نه تنها موضوعی که به آن معتقد است

 صحیح است،بلکه هرکس وجه دیگری را از آن تصور نماید در اشتباه محض است.

مثل اینکه بگوییم نه تنها 2 -2 تا میشود 4 تا بلکه هر کسی هرچه غیر از آن بگوید

جمله ء او غلط است.ما در مورد خداوند در توحید استدلالاتی به همین شکل آوردیم

که نه تنها خدا همینی هست که ما به آن معتقدیم ،بلکه هرگونه تصور دیگری غیر از

 آن محال است. اما بپردازیم به موضوع روح چون این رشته سر دراز دارد.... در

 مورد روح و وجود آن در درون بشر ما هیچگونه مدعای اثباتی نمی توانیم داشته

باشیم مگر ادعای قرآن و کتب دینی که خودشان برای اثبات خودشان هم مشکل دارند.

اما بپردازیم به نظر مخالفان در مورد روح.آیا استدلال آنها در نبودن روح برای

مدعای نفی کافی است؟آنها میگویند اگر موجودی را انسان بتواند بوجود بیاورد که

هیچگونه از اجزای او مادی و از مواد طبیعی نباشد و این موجود زنده باشد،کدام روح

در او دمیده شده؟ با توجه به اعتقاد موافقان روح در  جوهره ء حیات، آنها میگویند

هر گاه اسباب و علل برای وجود یک حقیقت زنده ء مادی مهیا شد،روح حیات در

وجود او ایجاد میشود.خواه این موجود زنده یک آمیب باشد و خواه این موجود زنده

یک موجود پرسلولی مثل انسان باشد.چون همانطور که در بحث تناسخ و جوهر و

عرض ذکر شد(که البته در این مباحث خود آنها هم به گونه ای زیر سوال هستند)روح

 حقیقتی نیست که از خارج وارد شیء شود بلکه روح حقیقتی است که در درون موجود

 زنده تکوین می یابد و رشد و نمو میکند.بر اساس یافته های علمی مطمئنا روح با فوت

 کردن درون یک جسد قرار نمیگیرد البته بهتر است اول مخالفان روح و مخالفان قرآن

مشکل خود را با یکدیگر حل نمایند بعدا به اختلاف آنها به موافقان بپردازیم.خب با این

 تعریف ،چه اشکالی وجود دارد که روح جوهرهء حیات یک موجود زنده باشد که

 باعث حیات استقلالی او از موجودات دیگر است؟خواه این موجود با تکوین طبیعی

 خود بوجود آمده باشد و خواه با مخلوط نمودن مواد شیمیایی وشبیه سازی حالتهایی

که سبب خلقت اولیه او شد بوجود بیاید؟ قطعا اشکالی در این بین وجود ندارد و این

موضوع ممکن خواهد بود و محال نیست. اما سوال اینجا است که اگر موادی که سبب

 حیات موجود میشوند بنام روح نامیده شوند،چه اصراری است که بعد از مرگ فرد ،

حقیقتی غیر مادی بنام روح که همان جوهرهء حیات است و با نابودی جسم نابود شده

باز هم باقی بماند وبه حیات خود ،منسلخ از جسم ادامه دهد؟ما میگوییم آیا احتمال دارد

که یک انسان یا موجود زنده، یک حقیقتی بنام روح نیز داشته باشد یا خیر؟اگر بگویید

 خیر باید استدلال داشته باشید.یعنی چه اشکالی دارد حقیقتی ثابت در وجود یک

موجود زنده موجود داشته باشد که بعد از فنای جسم از بین نرود؟ مخالفان این نظریه

 می گویند خب چه استدلالی است که حتما چنین وجودی موجود باشد؟ خب... تا اینجا

 دیدیم که با این تعریف جدید از روح، نه مخالفان توانستند مدعای نفی بر وجود روح

بیاورند و نه موافقان حالا باید حرف کدام را قبول نمود؟ اگر موافقان روح نتوانند دلیلی

 دال بر وجود روح در موجود زنده بیاورند چون آنها می خواهند مطلبی را به ما

 بقبولانند،پس حرف مخالفان روح را میپذیریم و تا زمانی که استدلال بهتری که دلالت

کند بر اثبات روح وجود نداشته باشد ، نظر مخالفان از حیث انتفاع ساقط خواهد بود.

( و این روش روش استدلالی است خوب دقت کنید.کسی که ادعای اثبات حقیقتی را

دارد نمیتواند با ادعای اینکه  حدوث این موضوع محال نیست و ممکن است، حدوث را

اثبات کند.بله ممکنه روح وجود داشته باشد اما این یعنی حتما وجود دارد؟مطمئنا خیر .

پس هر کسی مدعای اثبات دارد باید قطعا وجود چنین موجودی را اثبات کند و با شاید و

 ممکن است و اما و اگر حق ندارد ابراز عقیده کند)موافقان روح می آیند و میگویند

مساله روح و باور آن نیاز به یک مقدمه دارد.آن مقدمه اثبات وجود خالق است که در

 توحید آنرا اثبات نمودیم(هنوز هم اگر کسی در آن شک دارد میتواند ایراد بگیرد تا

جواب او را بدهیم) وقتی خدا اثبات میشود ،صفات ثبوتیه نیز در وجود او اثبات میشود

 و این صفات ایجاب حکمت و دور اندیشی را مینماید به این شکل که چون خداوند

نیازمند نیست و اساسا تمایل و خواسته های درونی و احساسات بشری و خطا بر

وجودش راه ندارد قطعا وجود انسان را بیهوده خلق ننموده.نه وجود انسان را ونه

وجود موجودات دیگر را.پس با توجه به خلقت اشیاء علم و حکمت و جمیع صفات

ثبوتیه او اثبات میشود(اگرمشکل دارید به دروس توحیدی مراجعه کنید)، و همینطور

 صفت عدالت هم بر او تعیّین میپذیرد. و چون قبلا استدلال نمودیم جهان وسعت انعکاس

اعمال ما را ندارد باید جهان دیگری باشد که بتواند پاسخگوی حشر و نشر هرکس

متناسب با اعمالش باشد.(اگرتا به اینجای موضوع مشکل دارید سوال کنید البته بعد از

 خواندن توحید و استدلال کنید که این موضوع نادرسته تا برای شما مشکلتان را حل

کنم) اگر چنین باشد که هست(چون در موردش استدلال مضاعف داریم)باید وجود هر

 انسانی یک حقیقت و جوهر درونی داشته باشد که انتساب آن به فرد ،اختصاصی باشد

 مثلا خود من ،سوای فاکتور های ژنتیکی ،یک حقیقت ثابت دیگری نیز داشته باشم  که

 ایجاد شخصیت و منشهای فردی من را داشته باشد.درسته که با ایجاد فاکتور های

ژنتیکی مشابه،فرد مشابه همان فرد فاکتور برداری شده میشود، اما مطمئنا عین او

نخواهد شد.برای اینکه اگر عین او شود دوئیت معنایی ندارد.قِدَم معنا ندارد .هر چقدر

 هم که این شباهت زیاد زیاد زیاد باشد باز هم فقط شباهت این دو زیاد میشود اما باز

هم آن دو عینیت پیدا نمیکنند.چون تجربیات متفاوتی با هم داشته اند .حتی اگر تجربیات

 آنها هم مشابهت عینی با هم داشته باشد باز هم عین هم نیستند.چون دوئیت و ثنویت

محال ممکنه که ایجاد عینیت کند و این امر بدیهی است.اگر شما دو تا کیبورد از یک

کارخانه در یافت کنید و هر دو آکبند باشند ،باز هم عین هم نیستند هرچند که اجزاء

بسیار مشابه دارند.اما جسم اولی که جسم دومی نیست! همینکه اصلا قابل شمارش

باشند یعنی دو حقیقت جدای هم هستند و هرکدام در بُعد خاصی از زمان و مکان قرار

 دارند.اگر علم شما نمیتواند تفاوتی بین آن دو قائل شود مطمئنا دیدگاه شما دیدگاه کلی یا

تک بعدی است.مثلا در مورد جنس وجودی این دو قیاس میکنید یا ... اما سوال این

است اگر یک شیء در یک جا و دیگری در مکان دیگر باشد آیا این دو باز هم عین هم

هستند؟آیا سرنوشتهای عینی دارند؟مطمئنا خیر! مثال اینکه اگر دو فنجان عین هم را با

 هم بیندازیم و بشکنیم آیا سرنوشت عین هم داشتند؟مطمئنا خیر چون تکه های انها با هم

 فرق دارد و حتی اگر عین هم می شکستند،باز هم دو حقیقت متفاوت،فقط مشابه هم

شکسته اند.حالا سوال این است آن جزئی که ثابت میماند و لا یتغیر است چیست؟آیا

فاکتور های ژنتیکی است؟اگر چنین باشد مطمئنا بعد از متصور شدن روز قیامتی که

 ممکنه اصلا جسمانی هم نباشد(هر چند قرآن به جسمانی بودن آن اشاره دارد)باز هم

 ساحت جسمانی ما نمیتواند پاسخگوی عدالتی شایستهء آنچه باشد که ما در دنیا کسب

نمودیم.مگر اینکه خدایی در کار نباشد مرگ پایان زندگی ما باشد که اگر در این زمینه

مشکل دارید باید اشکال توحیدی شما حل شود و بیایید و اثبات کنید که استدلالات ما در

 توحید نادرسته ویا لااقل ناکافی است و ممکنه وجهی غیر از آنچه ما استدلال نمودیم

موجود باشد که کلا ساحتی دیگر را می طلبد!اما اگر چنانچه توحید و آنچه را که

گفته ایم باور دارید راهی بجز این وجود ندارد که حقیقتی ثابت برای افراد قائل شویم

که طول عمر ما روی این حقیقت که مثلا مثل یک نوار تصور میشود شکلهایی ترسیم

میکند که میشود روی این شکلها قیاس نمود که این فرد آیا انسان خوبی است یا انسان

بدی است؟ و باز هم عرض میکنم عدم کشف یک حقیقت به معنای عدم وجود آن نیست.

با این احتساب زنده ماندن اجزاء فرد دلیل وجود حیات است.زنده بودن قلب دلیل زنده

 بودن قلب است نه زنده بودن یک انسان زنده.واگر چنانچه روزی بشر موفق به پیوند

 مغزانسان هم بشود و اجزاء 1000 انسان را با هم مخلوط کند تا یک جسد واقعی

بوجود بیاید بنام جناب انسان،جناب انسان یک شخصیت مستقلی از تمام 1000فرد دیگر

 خواهد داشت که فقط خودش است.انسان یعنی انسان.همین! یک انسان یک حقیقت

است که مختصات وجود یک حقیقت زنده را دارد که میتواند به حیات خود ادامه دهد.

مخالفان قرآن و موافقان حقیقت ثابت ادعا ندارند که روح حقیقتی غیر از زنده بودن

 فرد است، بلکه میگویند هر موجود زنده سوای فاکتور های ژنتیکی یک حقیقت ثابت

دیگر هم دارد که سبب اختیار وشعور او میشود .حالا این حقیقت آیا لزوما در مغز

اوست ؟ویا کجا مغز او یا ... مد نظر نیست و اصلا موضوع سوال ما نیست!اگر

جدا نمودن اجزاء از فرد به قسمی صورت بگیرد که وجود آن فرد از انسان متحول

شود با یک جسد ،آنوقت میشود اطلاق نمود که فرد زنده نیست و حیاتش متوقف شده

.اگر حتی فردی دیوانه هم باشد و شعور ظاهری خود را از دست بدهد باز سیستمهای

 دورنی بدن او طبق یک نظم صحیح کار میکندو باز هم یک فرد واقعی است که

حیات در او جاری است و باز هم به او ،انسان زنده اطلاق میشود.باز سوال پیش

میآید که اگر روزی مجسمه ای با اختیارات و احساسات کامپیوتریی یا اجزاء شبیه

 سازی شده دی ان ای دقیقا عین آدم ساخته شود که قابلیت رشد و ... را داشته باشد

آیا میتوان باز او را دارای روح دانست؟اگر به گونه ای باشد که مشابه انسان باشد و

 بتوان به او بعنوان موجودی مستقل با ادراک و حقیقت جدا گانه ای بعنوان بشر

توجه نمود باید عرض کنم بله. اما این که خیلی ها معتقدند روح حقیقتی مادی نیست...

باید عرض کنم غیر از خداوند معتقدیم که همه اشیاء بعلت اسارت در ابعاد و ساحت

 امکان ماده هستند و انرژی- و ماده و انرژی هم که اثبات شده به هم تبدیل میشوند .

اصلا همین که میگوییم روح من و روح شما اشاره به دو حقیقت مختلف داریم.اختلاف

 یعنی ماده.چون دو حقیقتی که در دوساحت ابعادی محصور شده اند و قابل شمارش

هستند مسلما وجوه اشتراکی دارند که بشود آنها را با هم مقایسه نمود....برای همین در

 توحید صرف میگوییم خداوند نه تنهابا ما هیچ شباهتی ندارد،بلکه هیچ تفاوتی هم ندارد

.چون اصلا دو مقوله نیستیم که بشود از لحاظ بُعدی که بر ما تصرف دارد همدیگر

را با ما قیاس شود! خب بد نیست تا اینجا دستاوردهای خود را مرور کنیم مخالفان

 قرآن در برابر مخالفان روح میگویند که 1: هرموجودی که بتواند به حیات مستقل

 خود ادامه دهد و احساس داشته باشد و لو اینکه ساختهء دست بشر باشد باز هم آن

را حقیقتی زنده مینامیم و دارای روح حیات 2:هیچ دلیلی دال بر عدم وجود روح یا

حقیقتی ثابت دیگر اثبات نشده اگر هم دلایلی آورده شده اینها فرضهایی هستند که

میتوانند به روح مرتبط نباشد مثل خواب و .... 3: در توحید وجود یک جزء ثابت و

حقیقی در انسان اثبات شده  که اگر در آن شک دارید اول توحید را بخوانید و بعد

 سوال کنید حتی اگر اثبات کنید که شاید استدلال ما 100% صحیح نیست باز هم ما

حق را به شما میدهیم(یعنی نمیخواهد اثبات کنید خودتان 100% درست میگویید-

همینکه اثبات کنید شاید حالتی غیر از استدلال ما ممکن است موجود باشد ما تمام حق

را به شما میدهیم.چون موافقان و مخالفان قرآن در این زمینه با هم مشترکات دارند که

 نه تنها خدایی که ما معتقد داریم موجوده،بلکه هر کسی استدلال و نظری غیر از این

 دارد دچار اشتباهه و این یعنی استدلال مضاعف) حالا چه اشکالی دارد که به چنین

حقیقتی روح گفته شود؟در حالی که شما استدلال نفی در باب روح ندارید؟دقت  کنید:

تمام استدلالاتی که علیه روح بوده آمده و خواب را از لحاظ علمی بررسی نموده.حق

 با مخالفان روحه.روح هیچ ارتباطی ممکنه به خواب نداشته باشد.چون حتی خواب

در دین هم حجت نیست جز برای پیامبران.  در این زمینه مخالفان قرآن هم حق را به

مخالفان روح میدهند.اما مخالفان قرآن به مخالفان روح میگویند:اگر گوشه ای از

استدلالات موافقان روح و موافقان اسلام نادرست باشد دلیل ندارد حقیقتی بنام روح

موجود نباشد.فقط شما حق دارید آن استدلال مورد نظر را زیر سوال ببرید.درست

مانند استدلال نادرست بودن اسناد حدیث جمکران.بله تمام اسنادی که تا بحال در

 مورد جمکران ارائه شده که قبلا هم ایراداتش را گرفتیم ،مخدوش هستند اما دلیل

نمیشود قطعا جمکران دروغ باشد.شاید جایی حدیثی موجود باشد با سند صحیح که

قابل پذیرش باشد.بله ممکنه.اما تا آن زمان ما حق نداریم بر اساس یک مشت قصه

نادرست سندیت یک موضوع حدیثی را بپذیریم.مخالفان قرآن هم میگویند:هر وقت

شما اثبات کردید که روح وجود ندارد ما حق را به شما میدهیم.اما شما که توانایی

آوردن مدعای نفی در باب روح را ندارید! بنابراین نادرست بودن بعضی استدلالاتی

 که منتج به اعتقاد به روح میشود،کل موضوع را زیر سوال نمیبرد! اما ما توسط

توحید اثبات نمودیم که حقیقتی ثابت غیر از سلولهای فرد باید در او موجود باشد که

 لا یتغیر باشدو این همان "من" حقیقی است.در ضمن... اگر تمام اجزاء انسان رگ

و پی و عضلات و نرونهای عصبی اوست چیزی که قبل از همه نابود میشود اختیار

 و رفتارهای متفاوت فرد است.مگر شما نمیگویی مغز انسان یک حقیقت ثابت بیش

نیست؟مگر شما نمیگویی تمام رفتار های انسان بر اساس یکسری فعل و انفعالات

شیمیایی که بر اساس فاکتور های لایتغیر ژنتیکی ایجاد شده از او بظهور میرسد؟حالا

 سوال این است که پس چرا یک انسان با ژنتیک ثابت و تجربیات ثابت اختیار دارد و

 در یک موضوع ثابت رفتار های متضاد از خود ظاهر میکند؟اگر انسان مشتی رگ

و پی و فاکتورهای ژنتیکی ثابت باشد چگونه میشود که درمورد یک امر ثابت دو

حرکت مخالف هم انجام دهد؟فعل و انفعالات متغیر مغزی هم بر اساس یکسری

پارامتر های ثابت انجام میشود که اصل این پارامتر ها یعنی دی ان ای ثابت است.پس

 اگر همه چیز ثابت است چگونه افراد را دارای اختیار میدانید؟وجود اختیار در انسان

 امری بدیهی است و امر بدیهی نیاز به استدلال ندارد. اگر بگوییم رفتار پیچیدهء مغز

 بر اساس وجود یک امر ثابت است ،پس تغییرات رفتار را چگونه معنا میکنیم.

مطمئنا آن تغییرات رفتاری هم بر اساس تفاوت در پالسهای مغزی است اما اگر چنانچه

 منشاء پالسها ثابت باشند، خود پالسها هم حداقل در شرایط ثابت باید عینیت داشته باشند.

در ضمن هنوز که مغز را نتوانسته اید بسیازید و با اما و اگر نمیشود که استدلال نمود

..... اما اگر هم فرضا بتوانید موجودی زنده مشابه انسان را بسازید باز هم اشکال و

ایرادی ندارد نه از لحاظ توحید این امر ناممکن است و نه این موجود خلق شده منتج

 به عدم وجود روح میشود. هر موجودی که دارای اختیار و حس و زندگی باشد

(موجود زنده نه اجزاء زنده)دارای روح حیات است.(طبق اعتقادات مخالفان و موافقان

 قرآن) و تعریفات دیگری که از زنده بودن یک موجود زنده میشود.مخالفان فرضیه

 روح میگویند آقا جان! اگر زمانی تمام اجزاء افراد مختلف را وحتی مغز را به فرض

 شدنی بودن به همدیگر وصل کنیم و به یک جانور جدید یا موجودی تحت عنوان

انسان زنده ایجاد شود آیا باز موجود بودجود آمده روح دارد؟اگر روح دارد کجای او

 دارای روح است؟یا با چه سیستمی روح او موجود است و به چه عضوی وا بسته

 است. ببینید نمیشود قطعا گفت کجای او روح دارد اما همین که فرد دارای اختیار باشد

و ادراک داشته باشد ،اگر پیوند یان مقولات به نحوی باشد که شخصیت ثابتی برای

 فرد قائل باشیم باز هم او دارای روح خواهد بود و چون با پیوند زدن اجزاء مختلف

 فرد،باز هم فرد مورد نظر ادراکات خاص خود را دارد بیشتر احتمال میدهیم که روح

 مرتبط با مغز فرد باشد و آن حقیقت ثابت فرد مربوط به مغز او باشد.درسته که با

احتمال نمیشود استدلال نمود اما اینکه ما دقیقا استدلال نمودیم که حقیقتی ثابت در فرد

 موجود است ارتباطی با این ندارد که اگر جایگاه این حقیقت ثابت را نتوانیم در مغز

 یا اعضاء دیگر بطور قطعی بیابیم استدلال ما نادرست شود،خیر این دو مقوله هیچ

ربطی به هم ندارند.اما چون هر عضوی از اعضاء بدن از بین برود با تغییر آن عضو

 ادراک و شعور و اعتقاد خاطرات و ...ی فرد ثابت خواهد بود و تمام اینها مربوط

 به مغز است که فرمانده اصلی اجزاء بدن است میتوان تصور نمود که آن حقیقت

لا یتغیر افراد سوای فاکتور های ژنتیکی وابسته به مغز است.ببینید ....بحث بر سر

 اثبات وجود حقیقتی لایتغیر است در وجود انسان نه اینکه جای آن را پیداکنیم. شما

 تا همینجا دقت کنید .اگر در اصل این موضوع اشکالی دارید بیان کنید.پس دو استدلال

 برای وجود چنین حقیقتی لا یتغیر آورده ایم که مهمترینش توحیده و بعدی وجود بدیهی

 اختیار در انسان که چگونه یک حقیقت ثابت با فاکتور ژنتیکی ثابت در یک امر واحد

ارادی در یک زمان دو واکنش مختلف میتواند نشان دهد؟درسته که این واکنشها وابسته

 به مغزه اما چرا مغز واحد با چارچوب واحد در یک زمان میتواند دو واکنش متضاد

 بر یک محرک داشته باشد ؟ معلومه سوای وجود اجزاء دی ان ای و ... و فاکتورهای

 ژنتیکی ،حقیقتی دیگری در انسان وجود دارد که سبب حدوث اختیار در جنس بشر

 شده. اما اینکه آیا روح همینی هست که موافقان قرآن قبول دارند یا خیر در مقالهء

بعدی مورد بحث قرار خواهد گرفت...منتظر استدلالات شما هستم...ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:39  توسط استاد  | 

ردیاتی بر مساله روحی که کتب آسمانی به آن معتقدند(استدلالات مخالفان بخش 59)

با سلام به دوستان عزیز… بعد از اینکه در مورد نظریات مختلف متقدمین در مورد

روح اشاره شد ،در باب معانی روح نیز گفته شد که لفظ ریاح به معنای باد هم گویا از

ریشهء روح هست و ... به اشاره هایی که در کتب مختلف از جمله قرآن به این امر شده

 می پردازیم به این موضوع که خداوند در قرآن روح را چه معنا نموده؟در آیهء 85

سورهء اسراء در قرآن از قول خدا گفته میشود  ویسئلونک عن الروح،قل الروح من امر

 ربی و ما او تیتم من العلم الا قلیلا.در تفسیر روض الجنان ج 12 ص 283 سطر 18

 آمده که حسن و قتاده گفته اند روح الامین منظور است – از حضرت امیر علیه السلام

 روایت شده که روح نام فرشته ای است که او 70.000 تا صورت دارد و برای هر

 صورتش 70.000 زبان دارد و به هر زبانی 70.000 لغت تسبیح میکند و به هر

تسبیحی از تسبیحات او خداوند فرشته ای خلق میکند که با فرشتگان دیگر پرواز میکند

 تا قیامت.... حالا با این قصه ها کاری نداریم بعدا در مورد فرشتگان قرآنی صحبت

خواهیم نمود... در هر حال منظور از روح در این آیات موجود فرشته مانندی است

که مسئول خلق نمودن موجودات و بشر است کما اینکه بر مریم هم نازل شد(طبق گفتار

 قرآن)اما در باب دمیدن روح به آدم....در سورهء حجر آیه 29 فرموده : فاذا سویتیه و

نفخت فیه من روحی در ترجمه  تفسیر المیزان ج 12 ص 221 اینگونه ترجمه شده که

 تسویه به معنای آن است که چیزی را به گونه ای معتدل و مستقیم کنی(بر استقامت قرار

 دهی)  که خود قائم به امر خود باشد(مختار باشد)و تسویه انسان نیز این است که هر

عضو آن در جایی قرار بگیرد که باید قرار گیرد.در جملهء نفخت فیه من روحی،نفخ به

 معنای دمیدن هوا در داخل جسمی است بوسیهء دهان یا وسیله ای دیگر ولی آن را

بطور کنایه در تاثیر نهادن در چیزی یا القاء امر غیر محسوسی در آن چیز می توان

استعمال نمود .البته این به معنای این نیست که روح مانند باد که در جسم باد کرده داخل

 شده است در بدن آدمی داخل باشد بلکه معنایش ارتباط قرار کردن میان بدن و روح

 است بطوری که در آیه ء ثم جعلناه نطفه فی قرار مکین ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا

العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظاما فکسونا العظام لحما ثم انشانا خلقا آخر و آیهء قل

یتوفیکم ملک الموت الذی و کل بکم به این معنا اشاره دارد.در آیه ء اول می فرماید

روح انسانی همان بدنی است که خلقت دیگر به خود گرفته بدون اینکه چیزی بر آن

اضافه شده باشد و در آیهء دوم میگوید روح در هنگام مرگ از بدن گرفته می شود در

 حالی که بدن به حال خود باقی است.پس روح امری وجودی است که فی نفسه یک

اتحاد با بدن دارد و آن به این معنا است که متعلق به بدن است و در عین حال یک نوع

 استقلال نیز از بدن دارد.در تفسیر عیاشی از محمد بن مسلم از امام باقر روایت شده

که گفت از حضرت در باب این آیه پرسیدم حضرت فرمود خداوند روحی خلق نمود

و از آن در آدم دمید – در همان کتاب از ابو بصیر از اباعبدالله(امام صادق)نقل شده که

 در تفسیر این آیه فرمودند خداوند خلقی را خلق نمود و روحی را هم آفرید سپس به

فرشته ای دستور داد  آن روح را در کالبد بدمد نه اینکه بعد از نفخ چیزی از خداوند

کم شود و این از قدرت خدا است  درهمان کتاب روایتی از سماعه از آن جناب نقل

شده که خداوند آدم را خلق نمود ودر آن دمید.من از آن جناب پرسیدم روح چیست؟

فرمودند  قدرت خدای تعالی از ملکوت است مولف(یعنی قدرت فعلیه خدا است که از

 قدرت ذاتیش منبعث میشود) در بقیه روایات بر جسته ای که آورده تماما دلالت بر این

 موضوع دارد  لفظ روحی یعنی روح من روحی است که یاء تفخیمی نسبت به مقام

روح به او داده شده و بارها اشاره شده که تنزل الملائکه و الروح که کاملا به حقیقتی

 اشاره دارد که مخلوق خداوند است. در باب داستان مریم سورهء مریم آیه ء17 آمده

فارسل الیها روحنا فتمثل بشرا سویا   اشاره به این موضوع دارد روح ما یعنی روحی

 که تحت تصرف ما است و نه این که خداوند یک تکه اش بدل به روح شده باشد و

قسمتیش مبدل به جسم شده باشد..... اما درباب دمیدن روح جناب طباطبایی تفسیری

نموده اند که از تخیل ایشان ناشی میشود و هیچگونه تطابقی با ظاهر آیه و معنای روح

 ندارد . نص صریح قرآن آمده که خداوند فرشته ای خلق نمود و آن فرشته در جسد

آدم دمید و فوت کرد و روح در بدن حضرت آدم ایجاد شد اصلا علت نامگذاری روح

 به همین دلیله و کلمه ء ریاح هم از3 حرف  اصلی آن نشات گرفته یعنی چیزی که

مانند باد متحرک است جالب اینه که در مورد خلقت خود عیسی هم این همان فرشته

 بود که بصورت بشری بر مریم نازل شد و در او دمید یعنی فوت کرد.از آن جالبتر

اینکه خود عیسی هم با فوت کردن پرندهء گلی را زنده میکرد ! حالا آقای طباطبایی

چگونه چنین ادعایی را دارد که شاید منظور این باشد که به تدریج خلقت انسان تکوین

یافت و اصلا شاید موضوع دمیدن نباشد و .... من نمیدانم!! آیه مورد نظر این است:

در آیه 49 آل عمران فرموده:انی اخلق لکم من طین کهیئه الطیر  فانفخ فیه   بدرستیکه

 من برای شما مجسمه ای گلی می سازم و سپس در آن فوت میکنم . و در 110

سورهء مائده گفته: واذا تخلق من طین کهیئه الطیر باذنی فتنفخ فیه (به یاد آر  منظور

 عیسی است  که) مجسمه ای از گل بصورت مرغی میساختی و در آن می دمیدی و

 به اذن من پرنده ای میشد و به پرواز در می آمد در تمام این آیات منظور از دمیدن

همان فوت کردن است جالب این است که در خود انجیل هم اشاره به فوت نمودن به

طرف مقابل درسته که هرکسی به هر نحوی میتواند مطالب را تخیل کند اما منظور

 ما احتمال دادن نیست(منظور مخالفان هستند) زمانی که معنی نص صریح آیات به

فوت نمودن روح در بدن لااقل جسد انسان و حضرت مریم است و تمام اسناد انجیل

که مورد تایید مسلمانان است و جزو مشترکات است به همین موضوع اشاره دارد دیگر

 تفسیر به رای و احتمال دادن معنایی ندارد ...این موضوع هم کاملا منطبق بر اعتقادات

 قدیمیی بود که در مقاله ء قبل عرض کردم مثل آنکه  روح مانند کبوتر سفیدی از بینی

 فرعون موقع مرگ پرواز کرد( در کتاب سینوهه با نگارش قبل از میلاد)مثل اینکه

روح مثل کبوتر سفیدی روی شانهء عیسی نشست و قبل از آن با فوت کردن به مریم

که تازه بر اساس انجیل شوهر هم داشت اما باکره بود  عیسی را خلق نمود. و مثل

اینکه آدم هم با دمیدن و فوت کردن جناب روح خلق شد.... تما اینها ارتباط تنگاتنگی

بین روح دمیده شده و فوت کردن حضرت روح را نشان میدهد هر چند که بعدا از

طریق تناسل روح در جسم انسان ایجاد میشود و نیاز به فوت روح القدس ندارد. از

تمام اینها جالبتر( نظر مخالفان است نه بنده)تشریح دقیق خداوند در قرآن در مورد سوال

افراد از کم و کیف روح است که می فرماید :بگو روح از امر پروردگار است و ما

از علم عطا ننمودیم مگر اندکی(اسراءآیِه 85) دیگه از این واضحتر هم میشد تمام اجزاء

 و جوارح روح تشریح شود؟اینه که قرآن معجزه ء جاویدانه...میگویند آقا روح چیه؟

میفرماید به امریا از امر پروردگاره همین ...حالا میگوییم از امر پروردگاره عینی چی؟

 میگویند شاید منظور اینه که به امر پروردگاره... بعضی ها میگویند از عالم امر

پروردگاره...می گوییم عالم امر چه صیغه ایه؟میگویند خداوند عوالم مختلفی دارد که یکی

 از آنها عالم امره...میگوییم از کجا این را استخراج کردید؟ آیا احادیثی که این موضوع

را استخرج نمودید یقینی هستند؟میگویند خیر...اما احتمال میدهیم...میگوییم خب این عالم

محتمل شما چه جور جایی است...میگویند ابن سینا گفته عالم مجرداته.میگوییم ابن سینا از

 کجا فهمید میگویند او هم احتمال داد... میگوییم خب حالا آقای روح چه موجودی است؟

میگویند احتمال میدهیم چنین و چنان باشد ....به به... پس نتیجهء قطعی از این بلاغت قرآن

 این شد که احتمال میدهیم روح که قطعا از مخلوقات خدا است، در عالمی باشد بنام عالم

امر،احتمالا این عالم عالم مجردات است، و احتمالا مسئولیت این عالم اجرای فرامین الهی

 در مورد بشر باشد و احتمال میرود که روح پادشاه این عالم باشد و احتمالا این عالم

طبقهء اعلای عوالمی است که خداوند احتمالا خلق نموده و احتمال دارد جسمانی یا

روحانی باشد و احتمال دارد که احادیثی که در این باب وارد شده صحیح باشند البته بعلت

 اینکه متواتر نیستند و یقین آور هم نیستند احتمال دارد که اینگونه هم نباشد و دروغ باشد

 تازه تمام این احتمالات را هم از احادیث استخراج میکنیم که آنها هم قطعی نیستند(یعنی

تواتر ندارند) اصلا میدونید چیه؟ وما اوتیتم من العلم الا قلیلا .!از این توضیح واضحتر

در جهان دیده بودید؟ اصلا صلاح نیست جواب این سوال را بدانند مگر اندکی.... حالا

چرا؟ احتمالا دانستن جواب اینکه جناب روح چه موجودی است صلاح نیست دیگه! ببینم..

.فکر نمی کنید اگر خداوند از اول میگفت آقا اصلا دوست ندارم بگویم بهتر بود از این

اطالهء کلام؟خب حتما صلاح بوده و شاید آقایانی که هزار ها جلد معجزه از قرآن در

 آورده اند معجزات این کلام را هم درک کرده اند اما نمیدانم چرا جوابی به ما و دوستان

نمیدهند؟شاید صلاح نباشد . ... اما ادامهء استدلالات ... همانطور که گفته شد یکی از

اصلی ترین دلایلی که باعث شد انسانها قائل به روح باشند ، تلاش آنها برای توضیح دادن

 مسئله حیات بود. وابسته دانستن روح و حیات انسان به یکدیگر مانند آن است که انسان

 را ماشینی فرض کنیم که تا زمانی که روح در آن است کار میکند و به مجرد اینکه

روح از بدن خارج شود از کار می افتد . خداباوران معتقدند پس از مرگ روح پیوند

 خود را با بدن قطع میکند و یا از بدن خارج میشود، پرسش این است که آیا روح زمانی

 که قلب از کار بایستد بدن را ترک میکند؟ یا در زمانی که مغز انسان از کار بایستد؟

بسیار پیش آمده است که افرادی مرگ مغزی داشته اند اما قلب آنها هنوز کار میکرده

است. آیا در چنین شرایطی روح از بدن خارج شده است یا نه؟ آیا روح صبر میکند تا

ببیند قلب یا مغز کی از کار می افتد تا در آن زمان بدن را ترک کند؟ در برخی از مواقع

افرادی به کما میروند و چندین سال مغز آنها فعالیت نمیکند ولی تمامی اعضای بدنشان

 بطور عادی کار میکنند، این افراد با تغذیه خونی زنده نگاه داشته میشوند و اگر این تغذیه

 خونی قطع شود به سرعت تمامی اعضای بدنشان از کار خواهد افتاد، آیا روح نشسته

است تا ببیند کی سرم از بدن این انسان قطع میشود تا بعد از بدن او مهاجرت کند؟ تکلیف

کسانیکه که قلبشان با قلب انسان دیگری عوض شود چیست؟ آیا روح این افراد با هم

 عوض میشود؟ احتمالاً در چند دهه آینده پزشکان قادر خواهند بود که مغز انسانها را

نیز با یکدیگر عوض کنند. در آن شرایط بر سر روح چه می آید؟ اگر مغز انسانی از

کالبدی به کالبد دیگر وارد شود آیا روح آندو شخص نیز بین این دو بدن جابجا میشود؟

 اگر تمام اعضای بدن یک انسان از جمله مغز او به اشخاص دیگر پیوند زده شوند بر

 سر روح او چه خواهد آمد؟ امروزه میدانیم که اگر با یک جسم برنده، جسم پینه ای

(Corpus Callosum)، توده ای از عصبهای مغزی که دو نیمکره مغز را به یکدیگر

 وصل میکنند را ببریم دو ذهن متفاوت  و مستقل خواهیم داشت (این آزمایش بسیار مهم

 توسط راجر اسپری با هدف درمان بیماری صرع انجام گرفت و موجب شود او در سال

 1981 جایزه نوبل پزشکی را ببرد )، آیا در این زمان روح شخص نیز تبدیل به دو روح

 میشود؟ تا زمان معینی پس از مرگ بسیاری از اعضای بدن هنوز میتوانند کار کنند،

و میتوان این اعضا را به بقیه بیماران پیوند زد، اگر روح با مرگ بدن را ترک میکند

چگونه است که بسیاری از اعضای بدن پس از ترک روح از بدن همچنان کار میکنند؟

چرا ناخنها و موهای افراد مرده تا مدتی پس از مرگ آن شخص نیز به رشد خود ادامه

 میدهند؟ حتی در بسیاری از مواقع میتوان اعضای بدن را بدون داخل کردن آنها در بدنی

 دیگر، با ایجاد شرایط مصنوعی آزمایشگاهی زنده نگاه داشت، بعنوان مثال تقریباً همه

میدانند که سلولهای خونی را میتوان بیرون از بدن نیز زنده نگه داشت، بدن به غیر از

 سلول چیز دیگری ندارد و سلول برای زیستن به عوامل مشخصی همچون اکسیژن و

مواد غذایی نیازمند است که میتوان با ایجاد مصنوعی آن عوامل هر سلول را زنده نگاه

 داشت، بنابر این در تئوری زنده نگه داشتن تمامی اعضای بدن ممکن است، اما در

عمل ایجاد شرایط مصنوعی برای برخی از آنها هنوز به دلیل ضعف فن آوری پزشکی

 میسر نشده است. برای پزشکان این مسئله مانند روز روشن است که در آینده بسیار

نزدیک بانکهای اعضای بدن ایجاد خواهد شد تا افراد بتوانند اعضای بدن را که دچار

مشکلاتی میشوند با اعضای بدن مردگانی که اعضای بدنشان را زنده نگه داشته اند

عوض کنند. ایجاد تغییرات در ژنتیک باعث بوجود آمدن موجودات متفاوتی میشود.

ممکن است برای انسانها این بسیار تکان دهنده باشد که تقریباً 99% DNA یک انسان

 با ژنهای یک بوزینه مشترک است و تنها همان 1 درصد باقیمانده است که باعث میشود

 انسان، انسان باشد و بوزینه بوزینه (The First

 Chimpanzee, In search of human origins, Jon gibbin and Jeremey

Cherfas Page 1) و این مسئله هم اکنون که ژنهای هر موجود زنده را میتوان

رمزگشایی کرد و همچون کتابی مورد مطالعه قرار داد به همان اندازه در نزد دانشمندان

 واضح است که رابطه تبدیل انرژی به ماده انیشتن برای آنان واضح است. برای

بیولوژیستهای مدرن امروزی بسیار روشن و واضح است که مسئله حیات را میتوان

 در حد فعل و انفعالات شیمیایی و فیزیکی کاهش داد و کاملاً آنرا از لحاظ طبیعی

شرح داد و هیچ نیازی به داستانسرایی و یاری طلبیدن از اشباح و ارواح در این علم،

 برای توضیح مسئله حیات وجود ندارد. اگر یک بیولوژیست بگوید وقتی روح به کالبد

 وارد شود، آن کالبد زنده میشود و اگر خارج شود آن کالبد میمیرد، بقیه بیولوژیستها

در سلامت فکری او شک خواهند کرد، برای بوجود آمدن یک موجود زنده اساساً

هرگز نیازی به حضور روح وجود ندارد، امروزه میتوان موجودات زنده تک سلولی

 را تنها از مواد شیمیایی  ساخت

 آیا هوشیاری (Consciousness) انسان به روح وابسته است؟ (بسیاری از

 مطالب این بخش برگرفته از کتاب Whatever

 Happened to the Soul:Edoted by Warren S.Brown میباشند)

همانطور که از تاریخچه اعتقاد به روح پیداست، از اصلی ترین دلایل اعتقاد به روح،

این گمان بوده است که هوشیاری انسان وابسته به وجود روح او است، قالب باورمندان

 به پدیده روح ادعا کرده و میکنند که میان ذهن (Mind) انسان و مغز او تفاوت است

و تفکر و هوشیاری او برخاسته از مغز او نیست، بلکه ناشی از روح او است

بسیاری از فلاسفه و دانشمندان در گذشته تصور میکردند مغز و ذهن انسان از یکدیگر

 جدا و مستقل هستند اما هرچه تکنولوژی مشاهده و آزمایش مغز (بویژه  Nuclear

Magnetic Resonance ،Positron emission tomography scanning

و مطالعات مربوط به جریان خون در مخ) پیشرفت کرد، بررسی و زیر نظر گرفتن

دقیقتر مغز در هنگام اتفاقات احساسی و غیره میسر شد و در نتیجه در نظر دانشمندان

تفاوت میان ذهن و مغز کمتر و کمتر شده است و هر روز بیشتر از گذشته مشخص

شده است که زبان، فعالیتهای فکری و حسی و حتی شخصیت انسانها همه و همه ناشی

از فعالیت مغز او هستند. لذا اکثر دانشمندان رشته های مربوط به مطالعه مغز معتقد

هستند که هوشیاری انسانها برخاسته از فعالیت مغز آنان است. بعنوان مثال باور علمی

 بر این است که پردازشهای انسان برای مهارتهای زبانی در نیمکره سمت چپ مغز

او انجام میگیرد، قسمتهای مربوط به سخن گفتن بر روی قشر تازه مخ (Neocortex)

 و فعالیتهای مربوط به دیدن در نیمکره سمت راست. رسیدن آسیب به بادامه مغز سبب

اخلال در حافظه اعلانی (Declarative Memory) میشود. گلدستین (Goldstein)

 معتقد بود تحریک کردن بخشهایی از نیمکره چپی مغز، موجب ایجاد ترس و استرس

 در یک شخص میشود. وابستگی رفتارهای انسانها به ساختمان مغزشان تا آنجا پیش

میرود که رابرت هار (دکتر Robert Hare، پروفسور برجسته روانشناسی

جرم شناسی در دانشگاه UBC است) معتقد است مغز برخی از مجرمین خطرناک

با سایر انسانها بطور آشکاری تفاوتهای فیزیکی دارد، مثلاً در مغز این بیماران اتفاقهایی

 که در بخش مربوط به مهارتهای زبانی مغز می افتد با مغز سایر انسانها متفاوت است.

 این افراد به آسانی حوصله شان سر میرود و کلافه میشوند، و با اینکه قوانین اجتماع

را میشناسند از شکستن آنها لذت میبرند و احساس گناهی نمیکنند. (Robert D.Hare

Without Conscience: The Disturbing World of the Psychopaths

among Us) بنابر این با توجه به تمام این مطالعات میتوان گفت که عواطف انسانی نیز

 همچون هوشیاری او کاملاً محصول فعالیتهای بدنی او و بطور دقیقتر مغز او هستند و

هرگاه انسانی عواطف و احساساتی از خود نشان میدهد تغییرات ویژه ای در سیستم

عصبی و ساختمان مغز او رخ میدهد، که شاید بتوان در آینده با شبیه سازی کردن این

تغییرات باعث شد همان عواطف و احساسات در انسان بروز یابد در  مورد ریشه و

 شالوده هوشیاری انسان دو دیدگاه علمی، بر سایر دیدگاه ها چیرگی دارند، یک دیدگاه

فیزیکی کاهش گری (Reductionism) است. کاهش گری بطور کلی در علم به این

 معنی است که طبیعت چیزهای پیچیده را میتوان با بررسی طبیعت اجزاء تشکیل دهنده

آنها تشخیص داد، بنابر این در نوروساینس کسانیکه خود را پیرو این اندیشه میدانند

معتقدند که رفتار مغز و بطور کلی تمام فعالیتهای مغزی بشری از جمله هوشیاری،

 تعقل، احساسات، عواطف و غیره را میتوان در رفتار سلولهای مغزی جستجو کرد.

از مهمترین پشتیبانان این تئوری فرانسیس کریک (1916-2004) کاشف DNA انسان

 است که به دلیل این اکتشاف خود جایزه نوبل را در سال (1962) بطور مشترک با

 دانشمندان دیگری به خود اختصاص داد. فرانسیس کریک بعدها به نوروساینس رو

آورد و بسیاری معتقدند که بیخدایی او باعث شد به این علم روی بیاورد. آخرین کتاب

او "فرضیه حیرت انگیز"  (The

 Astonishing Hypothesis, by Francis Crick ) بطور کامل به این قضیه

میپردازد و فرضیه روح را از دیدگاه علمی به نقد میکشد. کریک معتقد است "شما هیچ

 چیز نیستید به غیر از مشتی اعصاب" و "شما چیزی نیستید... مگر رفتار تعداد زیادی

از گروه های عصبی و مولکولهای وابسته به فعالیتهای عصبی". کریک و طرفداران

 اندیشه او معتقدند هوشیاری انسان ناشی از ارتباطات هیپوتلاموسی و لایه های قشری

مغز است و تنها در صورتی وجود خواهد داشت که برخی از ناحیه های قشری (شامل

 ناحیه شماره 4 و 6) مدارهای ارتعاشی داشته باشند.

دیدگاه دیگری که در مورد مغز و کاربرد آن مطرح است، دیدگاه فیزیکی غیر

کاهش گری است، معتقدان به این گرایش باور ندارند که با نگاه کردن به تک تک

سلولها و مولکولهای مغز میتوان به ماهیت هوشیاری انسان پی برد. راجر ولکات

اسپری (Roger Wolcott Sperry) بیولوژیست دیگر که او نیز جایزه نوبل در

 رشته پزشکی را به خود اختصاص داد از مهمترین پشتیبانان این تئوری است. وی

 معتقد است هوشیاری یک ویژگی برون آمده از مغز است، اما بر اساس این دیدگاه

 به هیچ عنوان با کاهش گری نمیتوان به ماهیت واقعی هوشیاری انسان پی برد.

هوشیاری یک رابطه متقابل با مغز دارد و این رابطه را میتوان در اتفاقاتی که در

مخ می افتد دید، بر اساس این باور، هوشیاری انسان در مغز تجسد می یابد، این

دیدگاه را به هیچ عنوان نباید با دوگانگی که دکارت مطرح کرده است و در همین

نوشتار پیرامون آن توضیحاتی داده شد اشتباه گرفت. این دیدگاه فعالیتهای مغزی و

 روانی را فعالیتهای درونی و برونی یک مجموعه از اتفاقات پیچیده میداند که در

 مجموع هوشیاری انسان را نتیجه میدهد. در حال حاضر رایج ترین باور در میان

 فلاسفه ذهن و متخصصان رشته های علمی این باور است که ذهن انسان همچون

 نرم افزار و بدن (مغز) انسان همچون سخت افزار است و این دو بر روی هم

هوشیاری انسان را نشان میدهند، و باور به جدا بودن هوشیاری و ذهن از بدن دیگر

 باوری کهنه است که دکارت در آن نقش آدمی کاهی را بازی میکند. کنجکاوی

انسانها در مورد ذهن، و اینکه چگونه ذهن انسان با بدن او در ارتباط است همواره

 مسئله ای بحث بر انگیز بوده است و فلاسفه مختلفی از افلاطون، ارسطو گرفته

تا دکارت تقریباً هر کدام به نوعی از دوگانگی روی آورده اند. در 200 سال گذشته

شواهد علمی انباشته شده روی هم بطور پیوسته و در 40 سال گذشته با دقت بسیار

 بالا و شتاب بیشتر فاصله و تفاوت میان ذهن و مغز را کم کرده است. در حالی که

 تحقیقات بسیار پیچیده مولکولی و روانی همچنان ادامه دارند هم اکنون کاملاً واضح

 است که هر زمان چیزی در ذهن رخ میدهد، تغییری نیز در مغز حاصل میشود و

برعکس.

یکی از استدلالهای رایج برای اثبات وجود که به دلیل راه یافتن به کتابهای درسی در

میان مردم نیز رواج یافته است این است که سلولهای بدن بعد از مدتی بطور کامل تغییر

 پیدا میکنند و انسان از لحاظ مادی به موجودی دیگر تبدیل میشود. بعنوان مثال اگر

 شخصی در 18 سالگی مرتکب جرمی شود این شخص در 40 سالگی تقریباً تمامی

 سلولهای بدنش عوض شده است و دیگر همان انسان پیشین نیست، از همین روی

 لزوماً بعد دیگری از انسان وجود دارد و آن بعد روحانی و معنوی او است.

این استدلال بسیار مضحک است، از نظر سازندگان این استدلال اگر دست کسی در

20 سالگی قطع شود، نمیتوان او را در 40 سالگی نیز تنها به دلیل اینکه تمام سلولهای

 بدنش عوض شده دوباره شناخت و فهمید که این انسان همان انسان است. این استدلال

 تلاش دارد بگوید که برای اینکه انسانها بتوانند خودشان بمانند حتماً باید یک سری

ویژگیهای بدنی آنها ثابت بماند، و البته به اشتباه تصور شده است که با فرض تغییر

یافتن تمامی سلولهای بدن، دیگر هیچ چیز در بدن ثابت نخواهد ماند. این درحالی است

که سلولهای بدن از روی اطلاعات ژنتیکی وراثتی ساخته و حتی اداره میشوند، یعنی

بدن را میتوان همچون یک رایانه دارای سخت افزار و نرم افزار دانست، تغییر یافتن

 سخت افزار بدن لزوماً باعث تغییر یافتن نرم افزار بدن نمیشود، با مرگ هر سلولی

 اطلاعات ژنتیکی برای تشکیل سلولی که همان وظایف را بر عهده دارد برای

جایگزین شدن سلولهای بعدی فراهم آمده است. درست مانند اینکه سخت دیسک

رایانه ای را عوض کنیم اما اطلاعات آن رایانه را عوض نکنیم. در چنین شرایطی

 میتوانیم تصور کنیم که این رایانه همان رایانه است که از قبل وجود داشته است، و

این انسان نیز همان انسان پیشین است. لازم به ذکر است اطلاعات ژنتیکی نیز همچون

 نرم افزارهای رایانه ای ماهیتی کاملا مادی و سخت افزاری دارند و بدون وجود

سخت افزار نمیتوانند وجود داشته باشند.

بدن انسان از این نظر کاملاً شبیه رایانه و یا هر ماشین الکترونیکی دیگری هستند.

امروزه توسعه دانش در زمینه ذهن (هوش) مصنوعی (Artificial Intelligence) و

الگوریتمهایی که خود را میتوانند ترمیم کنند در فلسفه ذهن تحولات شگرفی را حاصل

 کرده اند و همانگونه که گفته شد بسیاری از دانشمندان معتقدند ذهن و بدن درست

همانند سخت افزار و نرم افزار کامپیوتر هستند

در تاریخ اسلام ماجرای جالب و تأسفباری در مورد مسئله روح وجود دارد. عقبه بن

 ابی معیط و نضر بن الحارث  دو تن از مشرکین مکه بودند که تصمیم میگیرند پیامبر

اسلام را آزمایش کنند. آنها سه سوال برای پیامبر اسلام مطرح میکنند که یکی از آنها

در مورد مسئله روح بوده است. اسراء 85

وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً


تو را از روح می پرسند بگو : روح جزئی از فرمان پروردگار من است و شما را

 جز اندک دانشی نداده اند.

این دو شخص بعدها در جنگ بدر اسیر مسلمانان میشوند، مسلمانان باقی اسیران این

 جنگ را به مدینه آوردند و به فدیه آزاد کردند اما پیامبر اسلام در میان راه بدر تا

مدینه، دستور میدهد که این دو شخص کشته شوند و امام علی بن ابوطالب این دو

شخص را گردن میزند.شاید مشکل آنها طرح این سوال بود و شاید هم کشتن آنها

صلاح بوده!!شما چه فکر میکنید؟

بررسی برخی دلایل رایج برای باور به روح

جدا از استدلالها و دلایلی که فلاسفه و دانشمندان برای باور به روح داشته اند،

مسائل مشخصی معمولاً در میان مردم باعث اعتقاد به وجود روح میشود که پرداختن

به برخی از این مسائل خالی از ارزش نیست.

5.1- احضار روح

جلسات احضار روح معمولاً به دو طریق مختلف صورت میگیرند. در طریقه اول افراد

 حروف الفبا را بگونه ای مرتب میچینند و سپس شیعی که حرکت دادن آن آسان است

(مثلاً یک لیوان یا نعلبکی) را در وسط میگذارند و دستهایشان را روی آن جسم که

قابلیت حرکت دارد قرار میدهند. در اسباب بازی فروشیهای کشورهای غربی

 تخته هایی چوبین فروخته میشود که تخته اوجا (Ouija Board) نام دارند و حروف

الفبا روی آنها به همراه کلمات "درود و بدرود" و "آری و نه" روی آن چاپ شده است

و جسمی شبیه ذره بین نیز همراه آن ارائه میشود. افرادی که اطراف این تخته مینشینند

سوالی را مطرح میکنند و بعد دستهایشان را روی جسم متحرک میگذارند و شخصی

 جسم را حرکت میدهد و بر روی حروف الفبا یا روی یکی از کلمات میبرد. برخی

 از مردم گمان میکنند این حرکت ها مربوط به موجودات ماوراء طبیعی همچون

 روح و جن هستند، اما شک گرایان پیشنهاد میکنند که این حرکت بطور خودآگاه یا

ناخودآگاه توسط کسانی که در جلسه حضور دارند انجام میشود. این شک گرایان

توصیه میکنند که چشمهای کسانیکه در جلسه حضور دارند بسته شود و نتوانند

چیزی را ببینند، و بعد جای حروف الفبا عوض شوند یا تخته اوجا چرخیده شود،

 در اینصورت دیده خواهد شد که یا جسم محرک حرکت نمیکند و یا اینکه پاسخهای

 بی سر و ته و غلطی دریافت میشود و این نتیجه تنها به این دلیل میتواند حاصل شود

 که حرکت جسم متحرک اساساً توسط کسانیکه در جلسه حضور دارند انجام بگیرد

 نه از طرف موجودات نامرئی.

به فعالیتهای ماهیچه ای که بطور ناخودآگاه توسط بدن انجام میگیرد و سبب حرکت

میشود، نیروی ایدیوموتور (Ideomotor effect) گفته میشود. آزمایشهای علمی

انجام شده توسط ویلیام جیمز، دانشمند انگلیسی مایکل فارادای و روانشناس امریکایی

ری هیمن نشان دادند که بسیاری از اتفاقاتی که مردم آنها را به موجودات ماوراء

طبیعی و ارواح وغیره نسبت میدهند در حقیقت برخاسته از همین نوع حرکتهای

 ناخودآگاه ماهیچه ای هستند. بنابر این تمامی جلساتی که در آنها بدن افراد شرکت

کننده به نحوی در انجام آزمون نقش دارد را میتوان برخاسته از این حرکت

 ایدیومتریک دانست. آشکار است که شخص خود پاسخ پرسشهایی که میکند را میداند

 و از آنجا که خود در حرکت دادن جسم متحرک نقش دارد، پاسخی درست نیز به

 پرسشهای خود خواهد داد. یک روش مسلم و بسیار ساده دیگر برای نشان دادن

واقعیت اینگونه جلسات این است که افراد  دستشان را از روی چیزی که حرکت

میکند بردارند، اینگونه خواهند دید که جسم از حرکت بازخواهد ایستاد.

نوع دوم این گردهم آیی ها برای احضار روح اندکی پیچیده تر از نوع اول است. در

این گردهم آیی ها ارواح سخن میگویند. در برخی از موارد شخصی که ادعای احضار

 روح را میکند ادعا میکند که تنها او است که میتواند صدای روح را بشنود و دیگران

 تنها در صورتی میتوانند صدای روح را بشنوند که آمادگی اش را داشته باشند، و

ممکن است اگر آمادگی اش را نداشته باشند دیوانه شوند(!). برای همین شخص مدعی

 معمولا خودش تنهایی صدا را با گوش شنوا میشنود و بعداً برای بقیه تعریف میکند

که روح چه گفته است. در برخی موارد هم صداهایی می آید ولی فقط شخص مدعی

 است که معنی آن صداها را میفهمد. در این موارد شخص مدعی خود بطور مستقیم

 یا غیر مستقیم صداها را تولید میکند. در برخی از موارد نیز هیچ صدایی نمی آید،

این در مواقعی است که شخصی خردگرا در مجلس وجود داشته باشد و بخواهد

مچ گیری کند، در این مواقع گفته میشود که در مجلس انرژی منفی وجود دارد و یا به

 هر بهانه دیگری اجرای نمایش متوقف میشود. در چنین شرایطی ارواح خجالتی

 نمایان نمی شوند.

هیچیک از ادعاهای احضار روح تابحال در شرایط آزمایشی و مشاهدات علمی با

موفقیت انجام نشده اند، در تمامی مراحلی که در اینگونه مراسم انجام میشود به نوعی

 تقلب و کلاهبرداری وجود دارد.

دژاوو

قضیه دژاوو یا دجاوو نیز از دیگر مسائلی است که باعث میشود بسیاری از مردم

معتقد به وجود روح شوند. این مسئله وقتی رخ میدهد که انسان برای نخستین بار با

صحنه ای مواجه میشود و گمان میکند که از قبل آن صحنه را دیده است و با آن

آشنایی دارد. کلمه دژاوو در زبان فرانسوی به معنی "از پیش دیده شده" است و

توسط امیل بویراک (1851-1917) به این حالت اختصاص داده شده است و

بعنوان یک اصطلاح علمی برای آن در آمده است .پدیده دژاوو هیچ ارتباطی با

روح و مسائل رویایی دیگر ندارد. بسیاری از خرافه گرایان معتقد به تناسخ روح،

 دژاوو را در ارتباط مستقیم با زندگی پیشین انسانها میدانند، اما توضیحی که یک

خردگرا در مورد پدیده دژاوو دارد میتواند یکی از سه حالت زیر باشد.

در بسیاری از موارد انسان گمان میکند که این اولین باری است با چنین صحنه ای

روبرو میشود، این درحالی است که وی قبلا نیز در همان موقعیت قرار گرفته است

و با همان صحنه روبرو شده است اما در بار اول توجه کافی به محیط نکرده است یا

 اینکه به هر دلیل دیگری اطلاعات مربوط به آن موقعیت در حافظه او تضعیف شده

 باشد. مثلا اگر شخصی 50 سال سن داشته باشد و چندین کتاب خوانده باشد اصلا

عجیب نیست که در موقع خواندن یک کتاب که جدیداً خریداری کرده است با خود

بگوید "آیا من این کتاب را قبلاً نخوانده ام؟". بنابراین در بسیاری از موارد این احساس

 به ما دست میدهد زیرا واقعاً قبلا این اتفاق افتاده است اما در حافظه ما کمرنگ شده

 است یا ما آنرا بطور کامل به یاد نمی آوریم. پدیده دژاوو البته کاملا متفاوت با

فراموشی یا گیجی است، احساسی که در این مواقع به انسان دست میدهد احساس

گیجی نیست، بلکه احساس تعجب و شگفتی است.

در برخی از موارد ممکن است انسان توصیف های شفافی از آن صحنه را از قبل

از دیگران شنیده باشد یا خودش در مورد آن صحنه و موقعیت تفکر کرده باشد و

در تخیلات خود آن موقعیت را تصور کرده باشد و حدس زده باشد و بنابراین وقتی

 با آن صحنه روبرو میشود احساس آشنایی با آن صحنه بکند.

توضیح علمی پدیده دژاوو در ارتباط مستقیم با فرایند حافظه انسان است. در مغز

 قسمتهای مختلفی وجود دارند که هرکدام با گذشته، حال و آینده سر و کار دارند.

بطور کلی قسمتهای فوقانی مغز با آینده، قسمتهای نزدیک به گیجگاه با گذشته و

قسمتهای زیرین با حال سر و کار دارند. در شرایط عادی قسمتهای فوقانی وقتی فعال

میشوند که انسان به فکر آینده است و در مورد رفتارهایی که از خود نشان خواهد داد

 فکر میکند و قسمتهای نزدیک به گیجگاه زمانی فعال میشوند که انسان به خاطرات

گذشته خود می اندیشد. در ساختار مغز انسان بادامه (Amygdala) است که مسئولیت

 هشیاری ما را در زمان حال را بر عهده دارد.  بادامه همچنین به احساسات ما از

اطرافمان رنگ میبخشد. وقتی شما یک خودرو را میبینید که به سرعت به سمت شما

می آید به سرعت عکس العمل از خود نشان میدهید و خود را به طرف پیاده رو

پرتاب میکنید، این عکس العمل همان کاری است که بادامه در مغز انسان آنرا هدایت

 میکند. بادامه همچنین باعث تغییر سریع چهره انسان در عکس العمل به اتفاقاتی که

اطرافش می افتد میشود. مثلا وقتی انسان ضربه ای را از محیط دریافت میکند، وقتی

 خبر مرگ کسی را میشنود و یا وقتی که ناگهان صدای بسیار بلندی را میشنود ناگهان

 چهره اش تغییر می یابد. این تغییر چهره سریع نیز فعالیت بادامه مغز انسان است.

این عکس العمل ها نیازمند پردازش بسیار سریع در مغز انسان است و این دقیقاً همان

 کاری است که بادامه مغز انسان در آن تخصص دارد. بادامه انسان همچنین به انسان

احساس زندگی کردن در زمان حال را میدهد و در هر ثانیه 40 بار با توجه به اطلاعاتی

 که از محیط دریافت میشود حالت و احساسی جدید را به انسان القا میکند. این فعالیت

 بادامه در شرایط عادی آنقدر سریع است که معمولا توسط انسان احساس نمیشود و

 تنها با آزمایشهای دقیق میتوان آنرا تشخیص داد.

هیپوتالاموس عضو دیگری از مغز است که برای توضیح مختصری در مورد پدیده

دژاوو باید به آن بپردازیم. هیپوتالاموس مسئولیت حافظه کوتاه مدت انسان را بر

عهده دارد و این واقعیت از آنجا پیدا شده است که اختلالات هیپوتالاموسی معمولا

موجب اختلالات شدید در حافظه کوتاه مدت انسان میشوند. هیپوتالاموس باعث میشود

 تا ما در زمان حال قرار بگیریم و احساس در زمان حال بودن به ما دست بدهد.

 افرادی وجود دارند که هیپوتالاموسشان صدمه دیده است و هرگز قادر نیستند

چیزهایی را که بعد از صدمه دیدن مغزشان برایشان اتفاق افتاده است به یاد بیاورند.

بخش دیگر مغز که مسئولیت حافظه بلند مدت را برعهده دارد لایه پاراهیپوکمپال

(Parahippocampal) نامیده میشود. این قسمت از مغز در واقع متشکل از سلولهای

 متعددی است که سطح مغز را و اطراف هیپوتالاموس را فرا گرفته اند و در ارتباط

 بسیار نزدیک با هیپوتالاموس هستند.

معمولا ارتباط این سه بخش مغز با یکدیگر بسیار سریع انجام میگیرد. ما اطلاعات را

از محیط میگیریم و آنرا در حافظه کوتاه مدت خود نگه میداریم و بعد با حافظه بلند مدت

خود مقایسه میکنیم و تصمیم گیری کرده عکس العملی نشان میدهیم. اما دژاوو وقتی

 پیش می آید که اطلاعات دریافت شده از محیط بجای پردازش شدن در بخشی از مغز

 که مسئول پردازش زمان حال است (بادامک) به دلایل خاصی در قسمتهای مربوط به

 حافظه کوتاه مدت یا بلند مدت (هیپوتالاموس یا لایه پاراهیپوکمپال) پردازش شوند. در

 این شرایط چیزهایی که از محیط توسط مغز دریافت میشوند برای انسان احساس

 "خاطره بودن" میدهند و در اینجا است که حالت دژاوو به انسان دست میدهد. باید

توجه داشت که مغز انسان با تغییرات شیمیایی فعالیت میکند و در برخی از موارد

تغییرات شیمیایی صحیحی انجام نمیگیرد و آنچه در زمان "حال" انجام میگیرد

بگونه ای حس میشود که انگار در "گذشته" انجام گرفته است.

دژاوو را میتوان حتی بطور مصنوعی نیز ایجاد کرد. ویلدر پینفیلد (Wilder Penfield)

 در سال 1955 آزمایشی را انجام داد که در آن شوکهای الکتریکی ضعیفی را به

 قسمتهای مربوط به حافظه بلند مدت مغز (پاراهیپوکپال) وارد کرد و نتیجه آن شد

 که هشت درصد کسانیکه در آزمایش شرکت کردند خاطرات گذشته خود را در

زمان حال تجربه کردند. یعنی برای مدتی که زیر آزمایش بودند گمان کردند که در

 گذشته زندگی میکنند.

در مقابل تجربه دژاوو تجربه دیگری نیز وجود دارد که جامیاس وو (هرگز ندیده)

نام دارد. این حالت وقتی رخ میدهد که انسان وقتی با چیزی که بارها با آن سر و کار

 داشته است روبرو میشود احساس میکند که هرگز آنرا ندیده است و آنرا تجربه نکرده

 است، مثلا وقتی با دوست خود صحبت میکند فکر میکند که این شخص را هرگز

 نمی شناخته است و یا وقتی در اتاق خود نشسته است گمان میکند که هرگز این مکان

 را نمی شناسد. این تجربه نیز همچون پدیده دژاوو، یک انحراف یا خطای مغزی

 است و میتوان با توجه به اطلاعات موجود فعلی در مورد مغز آنرا توضیح داد.

 این انحراف تقریبا مانند گرفتن زبان انسان و یا حرکتهای عضلانی ناخواسته و

ناگهانی در بدن است.

جامیاس وو به اندازه دژاوو رایج نیست اما برای گروهی از انسانها بویژه انسانهای

 مسن اتفاق می افتد. آمار نشان میدهد که تقریباً دو سوم انسانها حداقل یکبار تجربه

دژاوو را داشته اند و یک سوم باقی آنرا تجربه نکرده اند.

5.3- رویا دیدن در هنگام خواب

بسیاری از مردم اعتقاد دارند خواب دیدن آنها متاثر از وجود عالمی فرا مادی است

 و وجود روح است که سبب میشود انسان بتواند خواب ببیند.

این درحالی است که خواب دیدن هیچ ارتباطی به وجود روح ندارد. حیوانات نیز بر

 اساس آزمایشهایی که انجام گرفته است خواب میبینند، همچنین تحقیقات علمی نشان

 داده اند، افرادی که مادرزاد نابینا هستند و هرگز بینایی نداشته اند، در هنگام خواب

 رویاهای تصویری نمیبینند، زیرا مغز این افراد با دیدن آشنا نیست و تجربه آنرا

 ندارند، این افراد رویا را با سایر حس های بدنشان تجربه میکنند، مثلا آنرا لمس

میکنند یا میشنوند یا می بویند. لذا اگر نظر این افراد را صحیح فرض کنیم باید نتیجه

گرفت که حیوانات روح دارند و افراد نابینا روح ندارند و آنچنان که گفته شد این تناقض

 دارد با جوهر حیات بودن روح و همین مسئله، فرضیه علت رویا دیدن را که منتج

به بودن روح  تصور میشود باطل میکند.

در مورد اینکه چرا انسانها خواب میبینند تئوریهای مختلفی وجود دارد، فروید معتقد

بود خوابهای انسان صرفا برگرفته از تلاش ضمیر ناخودآگاه ذهن انسان است برای

 دست یابی به چیزهایی که وقتی ما بیدار هستیم دسترسی به آنها نداریم و از نظر

 فروید آن چیزها غالباً مرتبط با غرایز جنسی انسان است که بطور روزمره سرکوب

 میشوند. شاگرد او کارل یانگ تئوری استاد را قبول نداشت و معتقد بود رویا دیدن

برخاسته از ضمیر خودآگاه انسان است که تلاش میکند مشکلات ما را که در

حال بیداری با آن روبرو هستیم حل کند و مسائل مختلف را پردازش کند. اما مورد

 قبولترین تئوری موجود برای توضیح خواب مربوط به آلان هابسون و رابرت

مک کارلی (Allan Hobson and Robert McCarley) است که تئوریهای

 روانکاوانه قدیمی یانگ و فروید را نفی کرده و توضیحی مرتبط با فیزیولوژی

ارائه میکند. مطالعه آنچه در هنگام خواب بر مغز انسان میگذرد باعث شد آنها به

این نتیجه برسند که خواب دیدن نتیجه برانگیزشهای تصادفی مغز است که حافظه های

 باقی مانده از آثار تجربیات حسی پیشین را بویژه از بخش حافظه موقت مغز که

دسترسی سریعتر و آسانتری به آن مقدور است بازپردازش میکند، این تئوری

(Activation-Synthesis) نام دارد و از سال 1973 تاکنون معتبر ترین تئوری

توضیح خواب به شمار میرود.

به خواب رفتن انسان پنج مرحله مختلف دارد که در هر مرحله بدن در شرایط خاصی

 قرار میگیرد. عمیق ترین مرحله خواب REM نام دارد (Law of

 truly large numbers) که به معنی "حرکت سریع چشم" است. در این مرحله

که معمولا 90 دقیقه بعد از بخواب رفتن وارد آن میشویم چشم انسان در زیر پلکهایش

 سریعاً حرکت میکند. هر انسانی هر شب بین 3 تا 4 دوره 90 تا 100 دقیقه ای به

این مرحله وارد میشود و وارد شدن به این مرحله معمولا همزمان با خواب دیدن است،

البته در سایر مراحل خواب نیز انسانها خواب میبینند ولی شفاف ترین خوابها در این

 مرحله دیده میشوند. در این مرحله ماهیچه های انسان در حال استراحت کردن هستند

 و فعالیت مغز انسان نیز کاهش مییابد و در مرحله حرکت سریع چشم مغز تنها

امواج دلتا که ضعیف ترین امواج مغز هستند تولید میکند (برای اطلاعات بیشتر در

 مورد امواج مغزی به رویه دهم نشریه پیام ما آزادگان شماره پنجاهم مراجعه کنید.).

 میزان خونی که در این مرحله به مغز وارد میشود از حالت عادی حتی بیشتر است.

 گفته میشود نوزادها بیشتر مواقع خوابشان در این مرحله از خواب است و آنها نیز

 در خواب رویا میبینند.

خواب دیدن با شرایط جسمی و روحی بدن بسیار در ارتباط است، مواد مخدر، الکل

 و داروهای بسیاری هستند که میتوانند روی خواب تاثیر مستقیم بگذارند. قطع ناگهانی

 استفاده از برخی داروها که برای مدتی استفاده میشده اند، سردرد، حالت تهوّع در

 بسیاری از مواقع موجب دیدن کابوس میشوند. همچنین استرس، افسردگی، و

ضربه های روحی بطور مستقیم خواب را مورد تاثیر قرار میدهند. رویاها را

همچنین میتوان با فکر کردن قبل از خواب تحت تاثیر قرار داد، یعنی برخی از

خوابها راجع به موضوعاتی هستند که انسانها راجع به آن موضوعات فکر کرده اند.

 

خواب هر شخص تا حدود زیادی محدود به دانش و اطلاعات او از محیط اطرافش

نیز هست. معمولا گفتگوهایی که در خواب بین انسان و سایرین رد و بدل میشود به

 زبان مادری انسان یا زبانهایی که بر آنها تسلط دارند انجام میگیرد.

رویاهای انسان از آنجا که برخاسته از مغز وی است و متاثر از وضعیت جسمانی

و روحانی او است میتواند بیانگر شرایط روحی و حتی جسمی افراد باشد، از این رو

 است که روانشناسان علاقه مند هستند خوابهای بیماران خود را بررسی کنند. لذا تعبیر

 علمی خواب برای دریافتن شرایط درونی انسانها مسئله ای مورد قبول روانشناسان

است. این البته به معنی اعتبار تعبیر خواب برای پیش بینی آینده نیست، و هر خوابی

 باید برای شخصی که آنرا دیده است تعبیر شود نه اینکه مسئله ای برای همه یک

معنی را داشته باشد، مثلا برای کسی که در باغ وحش کار میکند دیدن یک فیل در

خواب میتواند معنی متفاوتی با کودکی که اسباب بازی اش یک فیل پلاستیکی است

 داشته باشد.

5.4- رویاهای راستین

دیدن رویاهای راستین (رویا های صادقه)، یعنی خوابهایی که انسان میبیند و بعدها آن

 خوابها به واقعیت می پیوندند یکی دیگر از دلایل بسیار رایجی است که باعث میشود

 برخی از انسانها به وجود روح اعتقاد داشته باشند، در این بخش نشان داده خواهد

 شد که صحت وجود رویاهای راستین، وجود روح و دنیای دیگری را معنی نمیدهد.

همانطور که در بخش پیشین گفته شد رویاهایی که انسان میبیند نیز همانند افکار انسانها

کاملاً ساخته و پرداخته مغز انسان هستند، البته فکر کردن انسانها با خواب دیدنشان

 تفاوتهای اساسی دارد، اما به هر حال قوه عقلانیت و هوشیاری انسانها در هنگام خواب

 دیدن نیز فعال است، اگر چه به اندازه زمان بیداری فعال نیست و این خود بخود باعث

 میشود برخی از فکرهای انسان تا حدودی منطقی باشند؛ با این حساب، واقعی از آب

 در آمدن برخی از خوابها هرگز عجیب نیست، زیرا این خوابها نتیجه عقلانیت انسان

 هستند و عقلانیت انسانها در برخی موارد میتواند چیزهایی را از روی دانسته ها

 پیشبینی کند.

بعنوان مثال کاملاً طبیعی است اگر شخصی قرار باشد در یک جلسه امتحان شرکت

کند و شب قبل از امتحان خواب ببیند که فردا سر موقع از خواب بلند نشده است،

حال اگر فردا واقعاً از خواب بیدار نشود و این رویای او به حقیقت بپیوندد هیچ اتفاق

 عجیبی نیافتاده است. شرایط محیط و اطلاعاتی که شخص از محیط دریافت کرده

است باعث میشود او نگران این باشد که فردا خواب بماند، در نتیجه از آنجا که در

 مواردی عقل سلیم انسان در دیدن خوابها بی تاثیر نیست، اتفاق افتادن آن خوابها ابدا

چیز غیر طبیعی نیست. همچنین است اگر شخصی علاقه مند باشد حضرت علی یا

 مریم مقدس و زرتشت و امام زمان را در خواب ببیند. اگر این اتفاق واقعاً در خواب

رخ بدهد ابداً تعجبی ندارد.

مسئله دوم که باید به آن توجه کرد همان قضیه دژاوو است که در مورد علت آن بطور

 کامل توضیح داده شد. مسئله سوم دیدگاه آماری به این قضیه است.  معمولاً افرادی

که گمان میکنند خواب هایشان بعضی وقتها به واقعیت تبدیل میشود و از آنها مثالهایی

 در این زمینه خواسته میشود، نمیتوانند بیش از 10 مثال ذکر کنند. در مورد بسیاری

 از افراد این اتفاق تنها یک یا دوبار رخ داده است. با توجه به آنکه برخی مطالعات

 روانشناسی (ترنس هینس (Terence Hines) مینویسد "در هر REM حدود 5

رویا با موضوعات مختلف دیده میشود که کم و بیش با یکدیگر رابطه داستانی نیز

 دارند"، بنابر این هر انسان عادی حدوداً 250 خواب در هر شب میبیند. ) نشان

داده اند که هر انسان بطور متوسط حدود پنجاه موضوع مختلف را در هرکدام از

دوره های حرکت سریع چشم خود در خواب میبیند و از آنجا که هر انسانی حدودا

 در هر شب پنج دوره حرکت سریع چشم را تجربه میکند بر اساس این تحقیق هر

شب حدوداً دویست و پنجاه موضوع را در خواب میبیند. اگر فرض کنیم احتمال به

 حقیقت پیوستن یک رویا یک بر روی یک میلیون باشد، با توجه به جمعیت شش

میلیاردی فعلی کره زمین در هر شبانه روز رویای بیش از یک و نیم میلیون نفر بر

 روی کره زمین به حقیقت خواهد پیوست. لذا بر اساس تئوری احتمال ریاضی این

ابداً عجیب نیست اگر شخص در تمامی دوران حیات خود 100 بار واقعا خوابی را

 ببیند که آن خواب به واقعیت بپیوندد. البته باید توجه کرد که در یک رابطه احتمال

باید احتمال اتفاق افتادن هریک از حالت ها باهم برابر باشد که باتوجه به مسئله اول

 که بیان شد چنین چیزی در مورد رویاها صدق نمیکند زیرا رویاها کاملا جهت دار

 و تولید شده توسط مغز هستند. لذا اگر قرار باشد بطور دقیق این احتمال را محاسبه

 کنیم (که در عمل محال است) به عددی بسیار بزرگتر از یک و نیم میلیون نفر در

شبانه روز دست خواهیم یافت و در آن صورت به حقیقت پیوستن رویا ها بصورت

کاملا تصادفی با توجه به تعداد آنها و تعداد آزمایشها (Trials) کاملاً عادی و محتمل

 به نظر خواهد آمد. در ریاضیات گسسته قانونی وجود دارد به نام "قانون اعداد

حقیقتاً بزرگ" (De Anima ) این قانون که معمولا توسط بسیاری از انسانها نادیده

گرفته میشود نتیجه میدهد که درصورتیکه احتمال وقوع اتفاقی بسیار پایین باشد ولی

تعداد آزمایش ها زیاد باشد آن اتفاق بسیار اتفاق خواهد افتاد. مثلاً اگر بگوییم در هر

شب تنها 1 درصد (که احتمال بسیار پایینی است) انسانها رویاهای راستین دارند، نتیجه

 آن خواهد بود که در هر شبانه روز در کشور ایالات متحده آمریکا 3 میلیون نفر

رویاهای راستین خواهند داشت (که مقدار بسیار بزرگی است). پس با توجه به این

مسئله آماری کاملا عادی و قابل انتظار است اگر میان برخی  از چیزهایی که یک

شخص در خواب میبیند و آنچه در واقعیت اتفاق می افتد بطور تصادفی اشتراکاتی

وجود داشته باشد.

مسئله چهارم روبرو شدن با افراد مذهبی است که ادعا میکنند خواب دیده اند. بسیاری

 از افراد شدیدا مومن و مذهبی برخی از اوقات ادعاهای عجیب غریبی در مورد

خوابهایشان میکنند. تجربه نشان داده است که این افراد در مورد اتفاقات اطراف خود

که واقعیت آنها بر همه آشکار است نیز دروغ های شاخدار میگویند. باید توجه داشت

 که انسانهای مذهبی خیلی راحت و با کمال میل دروغ میگویند و از نظر برخی از

فلاسفه اسلامی مثل غزالی دروغ گفتن برای تقویت ایمان افراد نه تنها اشکالی ندارد

 بلکه ثواب نیز دارد(ایجاد اینهمه دروغهای حدیثی دلالت بر همین موضوعات دارد

مخصوصا در بالای منابر عزادری).

با در نظر گرفتن این چهار توضیح، آشکار است که رویاهای راستین علی رغم آنچه

معمولاً فرض میشود اساسا چیزهای عجیب و غیر قابل توجیهی نیستند. این درحالی

 است که حتی اگر این توجیه ها نیز وجود نداشتند، بازهم دلیلی برای اعتقاد به روح

و دنیای فرا مادی وجود نخواهد داشت.

به کسانیکه بعد از این توضیحات بسیار متعجب از وجود خوابهای راستین هستند

توصیه میشود خوابهای خود را یاد داشت کنند، زیرا یاد داشت کردن و ثبت کردن

رویاها میتواند نتیجه بهتری در مورد خواب به انسان بدهد. البته گفته میشود پنج دقیقه

 بعد از هر خواب، انسان 50 درصد آنرا فراموش میکند و 10 دقیقه بعد، انسان

90% آنرا فراموش میکند. بنابر این یاد داشت برداری از خواب بسیار دشوار است.

اگر قصد یادداشت برداری از خوابهای خود دارید سعی کنید بعد از برخاستن از

خواب از جای خود چندان تکان نخورید، ضبط صوت و یا کاغذ و قلمی در کنار

 خود از شب قبل آماده داشته باشید.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 19:37  توسط استاد  | 

خیالات غلطی در مورد روح که همانها در کتب مذهبی مثل همیشه از هم رونویسی شده(استدلالات 58)

با سلام به دوستان عزیز...جناب دکتر(دوست)در مورد روح و موضوعیت و چگونگی

 آن سوال نموده بودند که شایسته تر دیدم درساحتی وسیعتر به آن پاسخ بدهم. قبل از آنکه

 به بحث مورد نظر بپردازم واستدلالات آقایان مخالفان را برای شما بنویسم لازم است

 که روش استدلالی مخالفان را برای شما شرح بدهم. روش مخالفان  در استدلالات به

این ترتیب است که ابتدا آنها مطالب مورد نظر دینی را از کتب اقلیتهای مذهبی اعم از

تورات و انجیل  مینویسند بعد از آن  تاریخچه ای از همین اعتقادات با اسناد معتبر از

فلسفه ها و اعتقادات قبلی و خرافی مردم آن مناطق با اسناد ارائه میدهند که مثلا چگونه

شد که داستان( بزعم مخالفان) دروغین نوح در تورات و دیگر کتب آمده بعد از آن

انطباق آن موضوعات  با کتاب اصلی مورد بحث استدلالات خودرا بیان میکنند که

ترجمهء دقیقی از لغات و الفاظ اعتباری آن به میان آمده مثل موضوع 7 دریا و 7

طبقه آسمان و .... بعد با این انطباق استدلالات ، نتیجه گیری خود را در نادرست بودن

 و غیر الهی بودن آن بیان میدارند .بعد از آن هم به موافقان موضوع و دین ِ بخصوص

فرصت دفاع میدهند که هر زمان که تمایل داشتند استدلالت خود را ارائه دهند و وارد

بحث شوند .فایدهء اینگونه نوشتار این است که اولا موافقین قرآن و اعجاز میتوانند به

 کلیه استدلالات مخالفان دسترسی داشته باشند و مجموعهء آنها را در دست داشته باشند.

 فایدهء دوم این است که مخالفان با اینکه علیه قرآن استدلال میکنند و هدف آنها اثبات

عدم وحیانی بودن و و عدم صحت کتب آسمانی مخصوصا قرآن است،اما گفته اند

 حتی اگر جوابی هم برای استدلالات آنها نداشتید (چون مخالفان متخصص در استدلال

 هستند و شما مردم عادی هستید)حتما به علما و دانشمندان خود مراجعه کنید تا بتوانید

استدلالات آنها را برای عدالت در بحث بدست بیاورید.با این کار هم در دین خود تحقیق

 نموده اید و هم شبهات را رفع نموده اید و هم اینکه به سنت گاو پرستان هند و ایران

 که هرچه دیگران بگویند چشم و گوش بسته عمل میکنند-عمل ننموده اید.از طرف دیگر

 روش صحیح استدلال دربحث را بر اساس مشترکات، کشف خواهید نمود این بحث در

مورد مقولهء روح و حقیقت آن است که مخالفان بهب همان روش سابق استدلال می نمایند.

مقوله ء روح از دید قدما که در کتب مذهبی تکرار شد...... قدما

معتقد بودند که نیروی محرک درون موجودات زنده حقیقتی است بنام روح که در مورد

آن بحث و گفتگوی زیادی مطرح شده بود اعم از تناسخ و ..... قبلا عرض کنم وقتی

کسی مدعای اثبات در مورد حقیقتی بنام روح دارد باید برای ادعای خود دلیل انکار

 نا پذیری بیاورد و اگر آنرا هم رد میکند باید دلیل انکار نا پذیری برای آن بیاورد

روح از نظر گروهی از کسانیکه به وجود آن اعتقاد دارند دلیل اصلی و جوهر حیات

 است یعنی حیات وقتی آغاز میشود که روح به بدن وارد میشود و وقتی پایان میگیرد

 که روح از بدن خارج میشود، و از آنجا که روح پدیده ای طبیعی (Natural) نیست

در حوزه بررسی علمی قرار نمیگیرد. زمانی که می آئیم و از طریق افراد علمی به

حقیقت حیات موجودات توجه میکنیم ،متوجه میشویم رشته هایی از اسید های نوکلئیک

 و فاکتورهای دی ان ای هستند که قابلیت حیات را ایجاد نموده اند هسته های حیات را

ایجاد نموده اند و با تمایز آنها موجودات مکرر در مکرر ایجاد شده اند.حالا اگر ما

بیاییم و در شرایط آزمایشگاهی و با استفاده از موادی مشابه مواد بدن موجودات زنده

 ،ایجاد سلول نماییم و آنها را تمایز دهیم آیا موجود زنده ای ایجاد میشود؟علم ثابت

نموده که بله ایجاد میشود. در اینجا موافقان روح میگویند خب ایرادی ندارد .خداوند

 کار هایش را با اسباب و علل مادی ایجاد میکند.چه ایرادی دارد که خلقت با تلاقی و

 تکوین این مسائل زیست شناسی و اسید های نوکلئیک ایجاد شود؟ اما مهم این است

که بعد از کنار هم قرار گرفتن آنها حقیقتی بنام تقسیم و تمایز در کنار آنها ایجاد میشود

 مثلا آدنین و اوراسیل و گوانین و تیمین و .... ایجاد میشود و زنجیره ای بنام دزوکسی

 ریبو نوکلئیک ایجاد میشود و همینکه این بهم آمیختگی سبب حرکت شود روح در

 آن حقیقت دمیده شده چون دچار تغییر و تمایز و رشد شده....بعبارت ساده تر وجود

حیات را مختص روح میدانند اما ترکیبی که صورت میگرد(ترکیب کاملا مادی)سبب

یک ایجاد یک نیروری ماورائی(منظور متفاوت با مواد فعلی است که مد نظر ما است)

 بنام روح هم درون آنها میشود. خواه این تماسهای

مادی توسط والدین انجام شود و خواه توسط دانشمندان با مخلوط نمودن ملزومات

ایجاد یک سلول ..حالا مخالفان فرضیه روح آمده اند و میگویند.... خب.... این ایجاد

و شکلپذیری اولین سلولهای زنده چه ربطی به ماوراء دارد؟شوری نمک چه ربطی

به ماوراء دارد؟شیرینی قند چه ربطی به ما وراء دارد؟اینها ملزوماتی است که خداوند

 در تک تک اشیاء قرار داده و ترکیب سدیم و کلر ایجاد نمک طعام میکند چه ربطی

به روح نمک دارد؟المانهای ایجاد کننده ء یک سلول زنده هم درست مانند همین مقوله

 عمل میکنند.وقتی اینها در کنار هم قرار بگیرند خاصیتهایی دارند و باهم ترکیب شده

و سبب ایجاد موجود زنده میشود حالا سوال ما از شما معتقدان به روح این است که:

 با چه الزامی شما معتقد هستید که لزوما حقیقتی بنام روح باید سبب ایجاد این فعل و

 انفعالات میشود؟ موافقان روح میگویند:شما با چه دلیلی میتوانید مسلما آنرا انکار کنید؟

مخالفان میگویند:هر کسی مدعای اثبات حقیقتی دارد باید او بیاید و وجود آنرا اثبات

کند.ما داشتیم زندگیمان را میکردیم که یکباره شما از آسمان آمدید وگفتید :روح وجود

دارد و به تبع آن قوانینی را بر پایهء این توهم برای خود ایجاد نمودید مثل مطالب

احمقانه ای از قبیل ارتباط با ارواح و تناسخ و ... .کسی که ادعای وجود حقیقتی را

میکند باید آنرا اثبات کند.ما هم نمیگوییم حتما حتما روح وجود ندارد اما تازمانی که

دلیل اثبات قطعی شما برای ما نیاورید نه ما و نه شما حق این را نداریم که این موضوع

را مساله ای فیصله یافته و حتمی تلقی کنیم...(چون نظر هیچکس حتی برای خودش

نباید محترم باشد چون احترام به نظر بر اساس استدلال است نه توهم) بنابراین تازمانی

 که وجود حقیقت غیر مادی بنام روح را اثبات ننمودید حق ادعای وجود روح را در

 انسان ندارید.... نخستین چیزی که باعث شد انسانها به مقولهء روح روی بیاورند مسئله

حیات بود. انسانها همواره  بدنبال این بوده اند که ببینند حیات چیست و از کجا آمده است

 و پاسخ این پرسش خود را در یافتن فرق انسان زنده و انسان مرده جستجو میکردند

تا اینکه بتوانند حیات را توضیح دهند و درک کننددر نظر انسانهای اولیه ابتدائی ترین

و آشکار ترین تفاوتی که بین موجودی زنده و موجودی غیر زنده دیده میشود این است 

 که انسان زنده نفس میکشد و انسان مرده نفس نمیکشد. لذا این تنفس در نظر بسیاری

از انسانهای اولیه بعنوان جوهر اصلی حیات مطرح شد، یعنی هرآنچه نفس بکشد از

نظر ایشان زنده مینمود و هر آنچه زنده نبود نفس نمیکشید. برای همین است که روح

همواره بطور مستقیم یا بطور غیر مستقیم در کتابهای دینی با تنفس در ارتباط است.

در تورات روح با کلمه نشاماتوصیف شده است، این کلمه دقیقاً همان کلمه ای است که

 برای نفس نیز استفاده میشود. در انجیل نیز که اصل آن به زبان یونانی نوشته شده است

 برای روح از کلمه سوکی استفاده شده است و این کلمه دقیقاً به معنی نفس و نفس

کشیدن است. این کلمات هم در تورات و هم در انجیل بارها با معانی و مفاهیم دیگر

همچون تنفس و حیات نیز استفاده شده اند. کلمه (Spirit) در زبان انگلیسی نیز

خویشاوند با تنفس در زبان لاتین است. مصریان باستان نیز کلمه "کا" را برای توصیف

ارواح استفاده میکردند که این کلمه نیز به معنی "تنفس" است، حتی در آیین هندو و

همچنین در آیین بودایی نیز روح را (Ātman) میخوانند که برابر با تنفس است. روح

 حتی در قرآن نیز با نفس کشیدن درآمیخته است.  الله بر اساس قرآن روح خود را

درون کالبد انسان می دمد، یا بعبارت دیگر "فوت" میکند.

 سوره سجده آیه 9


ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا مَّا تَشْكُرُونَ.

آنگاه بالای او راست ، کرد و از روح خود در آن بدميد و برايتان گوش و چشمها و

 دلها آفريد چه اندک شکر می گوييد.

به این عمل معروف فوت کردن روح (نفخ روح) در چهار جای دیگر قرآن از جمله در

 (سوره حجر آیه 29، سوره انبیا آیه 91، سوره ص آیه 72 و سوره تحریم آیه 12) نیز

 اشاره شده است. نفخ روح در قرآن هم در مورد اولین انسان (آدم) آمده است هم در

مورد تولد مسیح از مریم باکره و هم در مورد تمامی انسانها. البته این باور تنها

باوری اسلامی نیست، دورگا یکی از خدایان هندو نیز مجسمه خود را ساخته است و بعد

با دهان الهی خود روح دمیده است. بسیاری از انسانهای اولیه توضیحی بهتر از این به

 ذهنشان خطور نمیکرد که خدا ابتدا انسان را از مجسمه درست کرده است و بعد به

وجود او حیات دمیده است و در نتیجه انسان که تنها یک کالبد سفالین و گلی مجسمه

گونه بوده است دارای جان شده است، شاید به همین دلیل باشد که مجسمه سازی در

برخی از ادیان همچون اسلام تقبیح شده است و حتی در برخی از دوره های تاریخ

اولیه اسلام به شدت تحریم و تکفیر شده است و گروه های بنیاد گرا هنوز هم با

مجسمه سازی مشکل دارند، زیرا به نظر میرسیده است که انسانهای مجسمه ساز در

حال تکرار کاری الهی هستند و این کار بسیار کفر آمیز است، یکی از معجزات عیسی

 در قرآن نیز این است که مجسمه کبوتری را از گل درست کرده است و سپس به آن

جان بخشیده است، آشکار است که افسانه ای بهتر برای خلقت به ذهن افرادی که این

 داستانها را سراییده اند نرسیده است

(اعتقاد مخالفان) از روی همین ارتباط مستقیم میان روح و تنفس در قرآن میتوان دریافت

 که ایده روح در قرآن نیز از همان جایی گرفته شده است که این ایده در تورات و

 انجیل گرفته شده است، در نتیجه روح نتیجه تلاش انسانهای اولیه است برای پیدا کردن

 جوهر اصلی حیات. یعنی معمایی که علم بیولوژی امروز به حل آن میپردازد

برای او داد و ستدهای میکروسکوپی شیمیایی در بدن که ما آنرا متابولیسم بدن میخوانیم

مشخص نبود، از نظر او مرده نفس نمیکشد و زنده نفس میکشد و این تنها تفاوت زنده

و مرده است. و این ارتباط مستقیم کلمه تنفس با کلمه روح از لحاظ زبانشناسی سندی

 است بر این مدعا. برای قدما مشخص نبود که تنفس چیزی نیست جز دمیدن اکسیژن

و مقدار زیادی نیتروژن، آنها تنفس را مسئله ای پیچیده تر از این مسائل میدیدند. از

همین رو است که در "زنده" خواندن گیاهان بسیار دچار تردید بودند. مسیحیان اینگونه

 به قضیه نگاه میکردند که خداوند ابتدا روح را در کالبد بدن می دمد و درون انسان

زنده روح خدایی وجود دارد، و این در حالی است که ما در دنیایی پر از ارواح

خبیث زندگی میکنیم. از همین رو است که مسیحیان وقتی کسی عطسه میکند او را با

عبارات مذهبی تقدیس میکردند، یا حالتی جادویی به خود میگرفتند، مثلا بر روی سینه

 صلیب رسم میکردند، زیرا معتقد بوده اند وقتی کسی عطسه میکند ممکن است روحش

 به بیرون پرتاب شود و ارواح خبیثه که در اطراف او هستند و نفس شیطان به دلیل

 گناهان ما همه جا گسترده شده است ممکن است به سرعت وارد بدن او شده و

جایگزین روح الهی در بدن او شود. از همین رو بود که مسیحیان اساساً بیماریهای

انسانها را به دلیل محصور شدن آنها توسط ارواح پلید میدانستند. و با دعا خواندن و

انجام مراسم مذهبی سعی میکردند ارواح خبیث را از وجود بیمار خارج کنند. در دوران

 انگیزاسیون بعضی اوقات افراد بیمار را شکنجه میکردند تا روح خبیث به زور شکنجه

 از بدن آنها خارج شود، هنوز هم در میان مسیحیان فرقه هایی همچون فرقه شاهدان

 یهوه وجود دارند که بیماران خود را نزد پزشک نمیبرند و تنها با دعا و نیایش آرزوی

 شفا یافتن آنها را دارند. ایرانیان نیز هرگاه کسی عطسه میکند به او میگویند "عافیت

باشد"، ممکن است این رسم نیز از باورهای خرافی مشابه گرفته شده باشد.

که همین دستور ها را ما در کتب مذهبی خود نیز داریم و در خرافات دینی ما مشهور

 است که وقتی انسان داخل قبر قرار میگیرد ناگهان عطسه میکند و روح در بدنش دمیده

 میشود و به سوالات آقای نکیر و منکر پاسخ میدهد و هر بار که عطسه میکند به او

میگوییم عافیت باشد و حتی در رموزات مقدس دینی داریم که حق برادر مومن بر برادر ایمانی

 دیگرش چند چیز است یکی از آنها این است که وقتی علطسه میکنید به او بگوییم

"فیرحَمَکُمُ الله" یعنی پس خداوند شما ها را می آمرزد که لفظ شما ها  را بعضی ها

بر میگردانند به ارواحی که اطراف انسان است و بعضی ها به ملائکه ای که سبب

عطسه نمودن انسان میشوند میدانند. خود کلمهء روح در عربی از لفظ روح –راح و

ریح به معنای باد و جریان هوا گرفته میشود و لفظ روح القدس یعنی جریان هوای

مقدس یا فوت مقدس که در انجیل هم عینا تکرار شده روح القدس در عبارت یونانی

که زبان اصیل انجیل است به معنی "تنفس مقدس" است. اگر این روح توسط تنفس به

 بدن وارد میشود انسانها میتوانستند از خدا وحی بگیرند و کتابهای متعدد انجیل و

تورات به باور مسیحیان ناشی از ورود این روح به بدن نویسندگان این کتابها است.

مسیح در انجیل روح القدس را با فوت به سمت حواریون خود میفرستد (یوحنا 20-22).

 در همین نوشتار این باور، یعنی جوهر حیات بودن روح به چالش کشیده خواهد شد.

حتی در مورد عیسی علیه السلام آمده که ایشان با فوت نمودن به حواریون خود آنها را

 از روح مقدس پر نمود و آنها هم توانستند عدهء زیادی از مردم را شفا بدهند بطوری که

 در یکی از قصه ها آمده که یکی از حواریون که گویا شمعون یا پولس بوده گلوله ای

گلی در چشم فردی که چشمش قلع شده بود(اصلا چشم نداشت)قرار میدهد و با فوت

 کردن چشمش مبدل به چشم واقعی میشود.

 بررسی تاریخچه روح در فلسفه پیش سقراطی را باید از هومر (در قرن 9 ام پیش از

 میلاد میزیسته است)، شاعری که آثار حماسی ایلیاد و ادیسه را به او نسبت میدهند. در

 اشعار هومر روح چیزی است که انسانها با جنگیدن آنرا به خطر می اندازند و در

هنگام مرگ آنرا از دست میدهند، روح انسانها همان آخرین نفسی است که از تن یک

جنگجوی در حال مرگ خارج میشود. روح در هنگام مرگ از بدن خارج میشود و

به دنیای اموات میرود. بنابر این حضور روح شخص را از یک پیکر بیجان متفاوت

 میکند. اما این به آن معنی نیست که روح در بدن کار خاصی انجام میدهد. هومر

هرگز نگفته است که روح فلان کار را انجام میدهد و مثلاً باعث هوشیاری انسان یا

هر چیز دیگری است. در اشعار هومر تنها انسانها دارای روح میباشند و حیوانات

 روح ندارند. نظریه تالس (639-546 پیش از میلاد). تالس دومین شخصی است که

 نظر او را پیرامون روح بررسی خواهیم کرد. علی رغم آنکه در اشعار هومر روح

تنها به انسان تعلق میگیرد، تقریبا در تمام آثار یونانی متعلق به قرن پنجم پیش از میلاد

 مسیح روح که تنها جوهر حیات میباشد علاوه بر انسان به همه چیزهای زنده دیگر نیز

 اطلاق میشود، و روح همان تفاوت چیزهای زنده و غیر زنده است. و کلمه روح

مترادف کلمه زنده به شمار میرود بعنوان مثال تالس معتقد بود مغناطیس یا کهربا به

دلیل اینکه باعث حرکت آهن میشود زنده است و در نتیجه دارای روح است. لازم

به ذکر است که در اعمال کیمیایی که بنده مدتها مشغول به آن بودم موادی هستند به نام

روحهها یا ارواح.اینها موادی هستند که وقتی با شیء ترکیب میشوند طبق اعتقاد کیمیا گران

 خاصیت قبلی شیء را تغییر میدهند یکی از آنها محض نمونه جیوه است. جیوه بعلت

 قدرت نفوذ بالایی که در فلزات دارد و تقلیب و منقلب نمودن ذات آنها،به نام روح

شناخته میشود و یکی از ارکان اعمال کیمیایی است و کل کیمیا شامل 3 مقدمه است

بنام نفس و روح و جسد .زمانی که شما ملقمه ای از رصاصین(یعنی سرب و قلع)

یا هر کدام از آنها به تنهایی با جیوه داشته باشید مثلا قلع را ذوب نموده روی آن در

 مغرقه، جیوه بریزید  بخشی از جیوه تصعید میشود که سبب مشکلات بینایی برای

شما ممکن است بشود( برای همین این امتحان را در هود آزمایشگاهی انجام دهید )و

 بخش بسیاری از آن درون قلع نفوذ میکند و ماده ای فوق العاده ترد به شما میدهد

بقسمی که قلع با آن انعطاف و اسنحکام اگر از دست شما بر زمین سقوط کندمتلاشی

 میشود و شکستن آن ازشکستن سوهانهای نازک کنجدی هم آسانتر خواهد بود.

نظریه فیثاغورث (570-500 پیش از میلاد). او به ادامه حیات انسان پس از مرگ

 به واسطه رها شدن روح او از بدن اعتقاد داشت. زنوفان در مورد فیثاغورث گفته

است که روزی از جایی رد میشده است و دیده است افرادی سگی را کتک میزنند،

از آنها خواسته است آن سگ را کتک نزنند زیرا این سگ یکی از دوستان او بوده است

 که مرده است و او صدای روح دوستش را از آه و ناله این سگ شنیده است. فیثاغورث

 معتقد بود این روح دوستش است که ناله میکند نه سگ. که بعدها دیدیم چگونه دیوانگان

 خرافاتی تناسخی همین مزخرفات را اشاعه دادند و امروز هم عده ای بیچاره به این

 عقیدهء ابلهانه باور دارند.

 نظریه امپیدوکلوس (490-430 پیش از میلاد). وی از پیروان فیثاغورث همچون

 آناکساگوراس و دموکرتیوس گیاهان را موجودات زنده میدانست و در نتیجه معتقد بود

 گیاهان نیز دارای روح هستند و انسانها میتوانند با گیاهان روح رد و بدل کنند. امپیدوکلوس

 مدعی بود که در حیات پیشینش یک بته بوده است و البته پیش از آن یک پرنده و

 ماهی نیز بوده است نظریه هراکليوس (535-475 پیش از میلاد). هراکلیوس فیلسوف

 دیگری است که افکارش پیرامون روح متاثر از فیثاغورس بوده است و بسیار از

 او نقل قول میکند. هراکلیوس شاید اولین فیلسوفی باشد که علاوه بر حیات حرکت

 و خرد را نیز به وجود روحی که در سلامت و شرایط صحیح است نسبت داده

 است. هراکلیوس معتقد است "روح خشک، بهترین و هوشیار ترین است". او میگوید

روح یک انسان مست مانند کودک خامی است که سکندری میخورد و نمیداند که به

 کجا میرود، هراکلویس معتقد بود که استفاده از مشروبات سکره آور روح انسان را

خیس میکند و این خیسی روح حس های بدن را تخریب میکند. هراکلویس نیز مانند

بسیاری از متفکران قرن پنجم و ششم پیش از میلاد معتقد بود روح ماهیتی مادی دارد

 اما از نوعی ویژه، برتر و کمیابتر از ماده، هوا و یا آتش ساخته شده است. هراکلیوس

 همچنین معتقد است روح و بدن انسان با یکدیگر دارای شباهت های بسیار هستند و

 تنها تفاوتشان در این است که روح از مواد برتری نسبت به بدن ساخته شده است،

از این رو اساساً روح چیزی طبیعی به شمار میرفت نه فرا طبیعی...

نظریه افلاطون (427-347 پیش از میلاد). افلاطون شاگرد سقراط (470-399 پیش

 از میلاد) بوده است و قسمت زیادی از نوشتارهای اولیه افلاطون مربوط به نظریات

 سقراط میشود. میدانیم که سقراط به جرم کفر گویی در زمان خود اعدام شده است و

 از او هیچ کتابی باقی نمانده است، بنابر این ما سقراط را از زبان افلاطون میشناسیم.

 البته آنچه افلاطون به سقراط نسبت میدهد به نظر بسیاری از متخصصین لزوماً نظرات

سقراط نیست، بلکه قطعاً افلاطون در بسیاری از موارد افکار خود را از زبان سقراط

باز میگویدسقراط بگونه ای از روح صحبت کرده است که گویا از دیدگاه او علاوه

بر جوهر حیات بودن، روح ترکیبی از شخصیت و دانش قوه عقلانیت هر شخص

 نیز هست. نظرات سقراط واقعی یا سقراط خیالی افلاطون را  میتوان در کتاب

 معروف افلاطون فیدو (Phaedo) که چهارمین و آخرین گفتمان سقراط با شاگردانش

 پیرامون حیات پس از مرگ را نقل میکند و صحنه مرگ او و نوشیدن جام شوکران

 را نیز تصویر میکند دریافت. فیدو که در میان هواداران سنتی افلاطون به کتاب

"پیرامون روح" نیز مشهور بوده است، مانند نمایشنامه ای است که در آن دو تن از

 پیروان سقراط با نامهای سیمیاس (Simmias) و سپس (Cebes) که به زندان

آمده اند تا او را به کمک کریتو (Crito) شاگرد دیگرش از زندان رهایی بخشند، با

استادشان سقراط گفتگو میکنند. در گفتمانی که میان سقراط و شاگردانش انجام میگیرد

 آشکار میکند که باور اکثریت در آن دوران این بوده است که روح پدیده ای مادی است

 که پس از مرگ همچون دود و نفس پراکنده و در نتیجه نابود میشود. در فیدو از

سقراط  چهار برهان برای جاودانگی روح آورده شده است که دارای اعتباری نیستند

 و بجز برهان آخر حتی  مورد قبول مخاطبان سقراط نیز قرار نمیگیرند. سقراط در

 مورد روح دچار شک بوده است و دیدگاه مستحکمی در مورد آن نداشته است و خود

از نارسا و غیر معتبر بودن نتیجه براهینش آگاه بوده است. در کتاب جمهوری افلاطون

 نیز میتوان به این واقعیت دست یافت، گلاکون (Glaucon) از سقراط میپرسد

"آیا هنوز درنیافته ای که روح ما جاویدان است و هرگز از بین نخواهد رفت"؟

سقراط شگفت زده به گلاکون نگاه میکند و میگوید "به زئوس (خدای خدایان یونان

باستان) قسم که نه، من چنین چیزی را در نیافته ام، آیا تو در آن موقعیت (علمی) هستی

 که چنین چیزی را با اطمینان ادعا کنی؟". سقراط تنها میخواسته است نشان دهد به

احتمال زیاد بر خلاف باور رایج در آن دوران روح پدیده ای مادی همچون پیکر انسان

 نیست و چیزی متفاوت با سایر مواد است که قابل دیدن و یا بطور کلی حس کردن

 نیست، همچنین آنقدر که بدن و جسم در معرض تخریب شدن و نابود شدن قرار

میگیرد روح به دلیل متفاوت بودن جنس اش به اگر در معرض تخریب شدن باشد

حداقل به اندازه بدن در معرض تخریب شدن نیست و دوام بیشتری دارد، نه آنکه فنا

 ناپذیر و نابود ناشدنی باشد. سقراط همچنین معتقد است روح تجزیه شدنی نیست،

یعنی از قسمتهای مختلف ریزتر پدید نیامده است. برهان چهارم سقراط که قوی تر از

 باقی براهین او است تلاش میکند این نظریه او را استحکام بیشتری بخشد. او با

پیشفرض اینکه روح او احتمالاً چندین بار تناسخ یافته است و حیات بر روح مبتنی است

 استدلال میکند که روح فنا ناپذیر است، که البته به دلیل اینکه فرض وجود روح مورد

 توافق نیست، توضیح دادن و رد کردن نظر او در مورد حیات پس از مرگ بی

ارتباط با این نوشتار است.

نظریه ارسطو (384-322 پیش از میلاد). نظر ارسطو که در کتاب "پیرامون روح"

 بسیار از فلاسفه پیشین تکامل یافته تر است. ارسطو روح را در این کتاب خود از

 تمامی جنبه ها و فعالیتهایش بررسی کرده است. ارسطو معتقد است تمامی فعالیتهای

 حیاتی ارگانهای زنده بدن همچون حرکت، تغذیه، و تفکر با روح در ارتباط است و

 این ارتباط را در کتابش شرح میدهد. بنابر در نظریه ارسطو، روح نوعی ویژه از

 طبیعت است، که باعث تغییر و ایستایی در بدن موجودات زنده همچون حیوانات،

گیاهان و انسان میشود. با توجه به اینکه روح در تئوری ارسطو خود عامل فعالیتهای

 حیاتی ارگانهای بدن است آشکار است که او نیز همانطور که در فیدو در مورد

روح صحبت شده است، معتقد است روح چیزی مادی همچون بدن نیست. مسئله دیگری

 که در نظریه ارسطو پیرامون روح دارای اهمیت است این است که ارسطو معتقد

 است روح برای انجام فعالیتهای حیاتی یاد شده نیاز به ارگانهای بدنی دارد، اما از

 آنجا که ارسطو هیچ ارگانی از بدن را مسئول تفکر نمیدانست، معتقد بود که تفکر

 تماماً توسط روح و بدون واسطه بدن و بطور مستقل انجام میگیرد، اما او معتقد است

 از آنجا که تقریباً در تمام فعالیتهای فکری انسانها حس کردن نیز دخیل است، ارگانهای

 حسی بدن (همچون چشم، گوش و...) نیز همواره باید در فعالیت باشند، بنابر این

ارسطو بر خلاف افلاطون معتقد نیست که روح میتواند بدون بدن وجود داشته باشد و

 به فعالیت خود ادامه دهد. همچنین از آثار ارسطو مشخص میشود که او قلب انسان

را جایگاه روح میدانسته است، یعنی از نظر ارسطو روح عامل تفکر انسان است و

 در قلب هر انسانی جای دارد، شاید همین ایده یونانی باشد که به قرآن راه یافته است

 و سبب شده است اعراب جایگاه تفکر را در قلب بدانند  در بارهء این که چرا قرآن

قلب را جایگاه حس و ادراک قرار داده اسناد زیاد است اما ابتدا نظریات مختلف در

 مورد روح ر ابررسی میکنیم بعد به موضوعات آن میپردازیم .

نظریه اپیکروس (341-270 پیش از میلاد). اپیکروس یک اتم گرا (Atomist) است،

و در بررسی روح نیز اتم گرایی خود را کنار نمیگذارد. او همه چیز بغیر از عدم، همه

 را در نهایت ساخته شده از اجزاء کوچکتر یعنی اتمها میداند. لوکرتیوس از پیروان

اپیکروسیسم، معتقد است که روح دو قسمت دارد، قسمت نخست قسمت خردمندی

و عقلانیت است که او این قسمت را "ذهن" مینامد و قسمت دیگر آن قسمت غیر

عقلانی و نابخردانه است، و مسئولیت دریافتهای حسی است که لوکرتیوس آنرا

بطور مغشوشی "روح" مینامد. اپیکروس همچنین همچون برخی از دیگر از فلاسفه

یاد شده روح را دلیل حرکت اعضای بدن نیز میداند. اپیکروس بعد از دموکرتیوس به

 ماده گرا بودن و انکار خدا معروف است.

 نظریه رنه دکارت (1596-1650 میلادی).

 دکارت فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی از فلاسفه دیگری است که به وجود روح

اعتقاد داشته است. دست آوردهای فلسفی دکارت در مورد روح در میان جوامع

امروزی بشری بیش از هر باور دیگری در این مورد رایج هستند. در زمان دکارت

 چیزهای زیادی، از جمله حیات، حرکت و غیره به روح نسبت داده میشد. دکارت

بعد از این مطالعات به این نتیجه رسید که دو کاربرد دیگر که به روح نسبت داده

میشد یعنی حرکت و رشد در واقع به روح ارتباطی ندارند و بدن انسان و حیوانات

میتوانند بدون وجود روح حرکت و رشد کنند. اما وی کاربرد سومی که برای روح

 در زمان او وجود داشت یعنی روح عاقله و یا هوشیاری (Consciousness)

را انکار نکرد. از نظر دکارت روح همان چیزی است که حس میکند (میبیند، میشنود،

 میبوید و...)، فکر میکند، به یاد می آورد، تخیل میکند، تصمیم میگیرد و نگران میشود

دیدگاه دکارت یعنی استقلال و جدایی ذهن از بدن به دوگانگی (Dualism) معروف

است و این دیدگاه آنچنان که در آینده توضیح خواهیم داد اکنون توسط اکثر فلاسفه و

دانشمندان به دلیل اینکه نمیتواند به بسیاری از مسائل پاسخ دهد دیدگاهی مردود شمرده

میشوددکارت که شخصی بسیار مذهبی بوده است و تمام تلاشهای خود را برای اثبات

 حقانیت باور دینی خود یعنی آیین کاتولیک ها انجام داده است برای یافتن پاسخ این

پرسش دست به تلاشهای عملی نیز زده است، همانطور که گفته شد او در مطالعاتش

 به تشریح بدن انسانها در مرده شور خانه و حیوانات پرداخته است و سرانجام به این

 نتیجه رسیده است که روح از طریق غده صنوبری  که در مغز است با بدن

رابطه برقرار میکند و از آن به بعد است که تصمیمات روح توسط "ارواح حرکتی"

 که در بدن وجود دارند موجب ترتیب اثر دادن به این تصمیمات روح میشوند.

صاحبنظران معتقدند  غده صنوبری مغز به این دلیل توجه دکارت را جلب کرده است

که در سر انسان تمام اعضا بجز غده صنوبری، دو عضو بصورت قرینه موجود است،

 مثلا، دو چشم و دو گوش وجود دارد و غده صنوبری که شبیه حرف P است تنها

عضو یکتا در سر انسان است، وی از آنجا که میدانست تجربیات ما یگانه هستند و

 دوگانه نیستند نتیجه گرفته است که روح باید از طریق این غده صنوبری با بدن

رابطه برقرار کند زیرا در مغز قرینه ای برای آن وجود ندارد، و البته این دیدگاه

امروزه از دیدگاه علمی بیشتر شبیه یک شوخی است. آشکار است که این باورهای

 رنه دکارت برخاسته از نا آگاهی او از ساختمان مغز انسان بوده است و او

همانطور که با مطالعه ماهیچه ها و استخوان های حیوانات و انسانها به این نتیجه

رسید که روح عامل حرکت نیست اگر امروز وجود میداشت با مطالعه مغز انسان

 احتمالاً به این نتیجه میرسید که روح عامل هوشیاری نیز نیست و مغز به تنهایی

این وظیفه را بر عهده دارد.

 نظر امانوئل کانت (1724-1804 میلادی). امانوئل

کانت فیلسوف خداباور دیگر نیز به وجود روح اعتقاد داشت اما معتقد بود روح

را نمیتوان با خرد نشان داد و وجودش را اثبات کرد. اما او معتقد بود که انسان

به ناچار باید به این نتیجه برسد که روح وجود دارد زیرا وجود روح برای توسعه

دین و اخلاق ضرورت دارد. کانت بطور کلی معتقد است مسائلی همچون وجود

خدا و روح و جاودانگی انسان در حوزه بحث نظری نیستند و نه میتوان وجود آنها

 را اثبات کرد و نه میتوان وجود آنها را رد کرد.ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 11:23  توسط استاد  | 

سنگ قبری بر تناسخ

  زمانی که میخواهیم در مورد موضوعی مشخص بحث کنیم ابتدا باید بر اساس مشترکات

 بحث کنیم و اگرمشترکاتی نداریم باید سعی کنیم قبلا آنها را در یافت کنیم.مشترکات

لازمهء این موضوع توحید و روش استدلال است.توحید در این حد که بدانیم خداوند

عادل و حکیم است و کار لغو بیهوده انجام نمیدهد و هیچ شباهتی با هیچ شیئی ندارد و

 روش استدلال این است که تا چیزی اثبات نشده در مورد آن نظر ندهیم و مخصوصا

بپرهیزیم از خیالبافی و سرودن شعر مولوی و .... چون اینها شعر هستند و نه استدلال

 مورد دیگر اینکه نظر ندهیم مگر با استدلال و اثبات قبلی  .... اما تناسخ چیست؟تناسخ

 شاخه های متعددی دارد  که مجموعا به     فسخ     رسخ و   مسخ    و   نسخ تقسیم

 میشود

البته بعدا اینها را شرح میدهم  اما بطور کلی تناسخ صعودی و نزولی است

نزولی  :در این تناسخ روح  موجود به مراتب نازلتر  نزول می کند  مثلا از غالب

 حیوانی به نبات نزول میکند

در صعودی بر عکس  است وبه در جات عالی تر صعود میکند

نوع دیگر که بیشتر در مورد آن صحبت میشود حرکت روح از بدنی به بدن دیگر

 در رتبه ء خودش است  مثلا از انسانی به بدن انسانی دیگر پس از مرگ انسان اول

تذکر مهم:این عقاید تما ما غلط و مضحک هستند و قرنها قبل توسط مشائیون پاسخ داده

 شده  اما امروز عده ای بیخبر با دلایل خنده دار این نظریه را انتشار داده اند  که ما به

این عده پاسخ میگوییم و قویا اثبات میکنیم که  چنین چیزی وجود ندارد

اعتقاد کلی وپایه ای تناسخیون: آنها معتقدند روح جدای از بدن است و بدن فقط حکم

 قفس را برای پرنده ی روح دارد .

خوب پس وجود پرنده فقط قائم به خودش میباشد  نه به قفس.

اگر این نظر درست باشد نتایج آن عبارتند از:1

:انکار معاد  چون اگر چنانچه یک روح در چندین وچند بدن استقرار بیابد در زمان

حشر و نشر نمیتواند چندین جسم دارای یک روح واحد باشند  

دوم پاک شدن تمامی انسانها درنهایت طبق این نظریه آقایان معتقدند که علت رفت و

 آمد های مکرر و تخیلی روح آنها در ابدان بشر ،تکامل انسان است که همانا تعریفشان

 هم از انسان جسم انسان است

سوم تکراری بودن کار خلقت یعنی اگر کسی در خلقت قبل نتوانست حقیقتی را بفهمد

این رفت و آمد باید تکرار شود چون آنها معتقدند رنجها و تجربیات زندگی مادی راه

را برای هدایت بشر در ادوار دیگر روشن میکند.حالا تصور کنید که حل رموزات

فطری و انسانی مانند مساله ای باشد که به بچه ای عرضه میشود .اگر نتوانست

حلش کند –دوباره آن مساله را به او بدهید اگر باز هم نتوانست او را رنج دهید و ....

 در ضمن اگر رفت و آمد برای بشر الزام داشت چرا خداوند دورهء عمر بشر را

 محدود قرار داد؟در حالی که حتی بعد از ادعای این بزرگواران روحی که از آسمان

 در  جنین افراد شیر جه می رود باز هم تجربیات گذشته ء خود را فراموش نموده؟پس

انسان از این آمد و شد بی حاصل چه طرفی می بندد؟

چهارم  عدم نیاز به پیامبران معصوم .چون آنقدر بشر می آید و می رود تا پاک شود.در

 این رفت و آمد چه نیازی به پیامبران است؟چون مربی انسان رفت و آمد های بیهوده ء

اوست نه تشریع!

پنجم:انکار بهشت و دوزخ مادی چون قرار به تکامل افراد با آمد وشدها مکرر آنها است

ششم:انکار بهشت و دوزخ بر زخی و .... زیرا روح زمانی که به آسمان میرود دوباره

در عالم دنیا حلول میکند و ممکن است این حلول زودتر از تجربیات  بهشت و دوزخ

 برزخی باشد

تذکر عده ای آقایان که زیاده از حد دانشمند هستند تشریف میآورند و میگویند خیر اول

ما میآییم و میرویم...بعد بهشت و برزخ نهایی خواهیم داشت!!!! خب اگر شما بهشت

و دوزخ برزخی دارید پس چرا هی ی ی باید بیایید و بروید؟ نمیشد از اول به جهنم

بروید و ما را راحت کنید؟جواب میدهند :خیر این یکی از ارکان تکوین ما است...

(البته چون در بیان آخرو عاقبت کار عاجر مانده اند این استدلال را عرضه میکنند)

 جواب ما به آنها این است....خب اولا با کدام استدلال دینی به خود حق میدهید برای

 دین که یک علم مستقل است تعیین حدود کنید؟میدانید که مطالب دینی از راه سنت –

اجماع و عقل قطعی و قرآن بدست میآید. این ادعای شما آخز از کدام یک از اصول

 اربعه گرفته شده؟؟؟؟ مگر میشود فردی ادعایی دینی بکند در حالی که هنوز روی

قرآن را هم نمیتواند بخواند؟ البته خدا را شکر چون سیستم کشور اسلامی شده هر

کسی بنوعی خود را به اسلام میچسباند و همه شده اند کارشناس حدیث و عقاید و

 اصول اسلامی فقط یک اشکال کوچک در طرز تلقی آنها از اسلام عزیز وجود دارد

 و آن این است که هیچی از اسلام نمیفهمند و هرچه اعتقاد دارند ضد مقولهء استدلالی

 دینی است و حتی  همین اصول 4 گانهء ساده را هم نمیتوانند درک کنند مثلا در مورد

عقل قطعی میگویند:خب چون عقل من اینگونه میرسد و یعنی اینگونه تخیل میکنم این

میشود عقل قطعی!!!!!! در هر حال از اینها گذشته

متوجه اهمیت موضوع شدید اما قبلا نیاز به یک مقدمه داریم و

لازم است اول مقدمه ای را برایتان بگویم در باب جو هر وعرض

ذات هر مو جودی  را جوهر میگویند

عَرَض عبارت است از چیزی که وجو دش همان مو ضوع است یا چیزی که در

بیرون از ذهن وجود دارد 

ویکسره در چیز دیگری حلول داردوجوهر موجودی عینی است و در چیزی حلول

 نداردویا وجودش همان موضوع نیست

مثلا یک سیب را در نظر بگیرید رنگ و مزه و شیرینی و کیفیتهای آن  قائم به خود

 ذات او هستند

واگر سیبی نباشد آنها هم وجود ندارند

ذات سیب جوهر وکیفیات و صفاتش عرض های او یا اعراض او هستند

پس این صفات وجودی مستقل ندارند بلکه وجودشان وابسته به جوهر است که

 تکیه گاه و محل قیام عوارض است

حال که این ها را درک کردید موضوع دیگری در بین است و این سوالها مطرح میشود

علت تحول عوارض چیست؟؟؟

با این که هرشیئی محکم و تحول ناپذیر بنظر می آید پس چرا تغییر میکند؟؟

مگر نه این که اعراض وجود مستقلی ندارندو وجودشان به موضوع و ظهور و

بروز جلوه ءمو ضوع است؟؟؟؟

پس با فرض ثبات موضوع یعنی گوهر یا جوهرذات علت دگر گونیها در چیست؟؟؟

آیا می شود پذیرفت که عوارض شیئی مثل سیب تغییر کند یعنی رنگ و بو و مزه و

.... آن ولی  خود جسم همچنان در زیر این اعراض ثابت بماند و تغییر نکند؟؟؟

آیا میشود نمود ومظهر تغییر کند اما خود شیء ثابت باشد؟؟؟

مگر این تغییرات مانند لباس انسان است که  پاره یا عوض شود و بدن انسان همانطور

 بماند!!!

بدیهی است که پاسخ تمام این سوالات منفی است یعنی وقتی اعراض وجود مستقلی

 ندارند بلکه ظهور وبروز جوهرند باید تحول و حرکت آنها به حرکت موضوع یا

جوهری که تکیه گاه بلکه علت وجودی آنهاست مرتبط باشد.به این استدلال حرکت

جوهری می گویند.

البته بحثش زیاده من کوتاه کردم

طبق نظر ملاصدراحرکت در جوهر وجود تحقق دارد چون وجود اعراض سراسر

 تابع وجود جوهر است.و چون عرض که تابع است حرکت دارد باید بپذیریم که 

جوهر که متبوع وتکیه گاه عرض  است  حرکت دارد که علت حرکت عرض

 شده است.

اگر جوهر مادی